<-------www.mycomputer.ir-------> <-------www.mycomputer.ir-------> جلسه 12 خرداد 1387 - گزارش جلسات نقد و بررسی وب لاگها

گزارش جلسات نقد و بررسی وب لاگها


جلسه 12 خرداد 1387

وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ١٩ خرداد

کلماتی از یک کوهنورد

نوشته های مرتضی صالحی

http://mortezasalehi.blogfa.com

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وب لاگ این هفته

 سهیلا ملکی

سهیلا ملکی

نوشته های سهیلا ملکی

http://soheilamaleky.blogfa.com

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

سهیلا ملکی را می توان وب لاگ نویس اجتماعی - فلسفی دانست.

با اینکه خود در رشته مدیریت صنعتی تحصیل کرده است بیشتر نوشته هایش چکیده ای است از زندگی اجتماعی و دغدغه ها و احساسات آدمی و تمام آنچه انسان امروزی را شکل می دهد و معرفی می کند.

 

 از آبان 85 وب لاگ نویسی رو شروع کردم. قبل از اون در وب لاگی به اسم افق می نوشتم بعد از چند ماه تمام مطالبم رو به وب لاگ سهیلا ملکی منتقل کردم.قبل از اینکه وب لاگ نویسی رو شروع کنم وب لاگ خوان بودم . وب لاگهای رسمی چون مکتوب رو می خوندم بعد از طریق گوگل با وب لاگ حنیف آشنا شدم و از اون به بعد با این نوع وب لاگ نویسی هم آشنا شدم.

 

چرا سهیلا ملکی؟

در واقع بار اولی که وب لاگ ساختم بلد نبودم به چه صورت اسم انتخاب باید کرد و من خیلی اتفاقی افق رو انتخاب کردم ولی دفعه بعد دوست داشتم اسم وب لاگم مرتبط با مطالبی که می نویسم باشه ولی نمیدونستم که دقیقاً در چه زمینه ای قرار هست که بنویسم مثلاً دینی ، فلسفی و اجتماعی و چون تقریباً همه اینها بود بنابراین نتونستم اسمی انتخاب کنم. البته اسم بدون مرز در مرز انسانیت ولی حس کردم تعبیرهای بدی ازش میشه . نوشته های من قسمتی از ذهن من هستند و مربوط به من و بخشی از سهیلا ملکی . همونطور که برای دیگران می نویسم برای خودم هم می نویسم . بنابراین عنوان وب لاگم رو سهیلا ملکی گذاشتم .

 

 

رشته تحصیلیتون چی بوده؟

 مدیریت صنعتی

 

مدیریت صنعتی چه ارتباطی به فلسفه داره؟

 فلسفه رو خیلی دوست دارم.

 

 

 

پستی در مورد ماکیاولیسم داشتید . نظر خودتون رو می خواستم بدونم.

من همیشه معتقدم که هر چیزی رو آدم باید در زمان خودش بسنجه.اگر ما مارکسیست و یا هر کسی رو نقد می کنیم اول باید ببینیم تو زمان و شرایط خودشون آیا انگیزه و نظر فکری  و نظریه ای که ارائه می دادند به نفع جامعه شون بوده یا نه. ممکنه در قرن 14 یا 15 بهترین اندیشه ماکیاولیستی اندیشه کارآمدی در اون زمان بوده و مقابله در برابر سلطه و ستم پاپ ها ممکنه کارآمد بوده باشه ولی به نظر هر اندیشه ای رو در هر زمان و جامعه ای نمیشه بسط داد.

 

در مورد عکس وب لاگتون میشه توضیح بدید. یک کاکتوسیه و آدمی در اونجا گویا زندانی شده.

 

 

 

هر وقت این عکس رو می بینم یه احساس خاصی بهم دست میده. یه جور همزاد پنداری . احساس می کنم خودم هم گاهی وقتها در شرایطی قرار می گیرم که بعضی چیزها که از آن خودم هستند مثل اندیشه های خودم و یا نقصهایی که دارم نمیگذارند که من بتونم در یک بی نهایتی غرق بشم. درجاهایی احساس می کنم خلل دارم و یک جور اسارتی که در خودم احساس می کنم این عکس رو که می بینم یه جور احساس همزاد پنداری می کنم.

 

 

در پست آخرتون راجع به سیاست دموکراتیک  نوشتید . برای شکل گیری حتی سیاست دموکراتیک ترس در اصل بزرگترین مانع است.

 

من اونجا اشاره کردم که اینجا خارج از جنبه های دموکراتیکی اون باز این مسأله قابل تأمل هست.اون یک مثال بود.

 

 

در ادامه اش توضیح دادید که یکی از دلایل ترس به خاطر اینه که اون شخصی که دنبال چنین پیدیده ای هست نتونه از لحاظ عملی اون چیزی که تو ذهنش هست رو اجرا کنه . فکر می کنید تنها دلیلش ترس باشه؟

همیشه ترس نیست ولی من خواستم جایگاه ترس رو در عملکرد آدمها ببینم . یعنی اینجا نقد ترس رو داشتم . یکی ازعللی که آدمها نمیتونن پیشرفت کنند ترس هست . شرایط دیگری هم هست ولی من خواستم به شرایط ترس بپردازم.

 

 

یک جمله ای در یکی از پستهاتون داشتید:

شاید گاهی از خودت و حس خودت هم میترسی و از اینکه دیدن زیبایی های دیگر عالم از وفا به زیبایی هایی که در گذشته دیدی کم کند.

چیزیست تجربی برای من. نه اینکه تجربه شخصی خود من باشه. بعضی وقتها واقعاً شخص از خودش میترسه.شما یهک احساس خاصی دارید و حسش می کنید و راجع به اون حس مطمئنی ولی باز هم ترسی بر اون غالب میشه شاید میترسه که احساسش پذیرفته نشه که حتی بعضی وقتها که تو اوج هم هستش حتی با اینکه میدونه قویه ولی چون به تکامل نرسیده یه احساسی وادارش میکنه که نه یه چیز دیگه ای هم هست.

 

ولی شما نگرانی از اینکه چیزهای جدیدی رو ببینی و اون چیزها اونقدر زیبا باشند که شما به زیبایی هایی که به امروز دیدید شک کنید.

تفکرم اینه که هیچ زیبایی زیبایی دیگه رو رد نمیکنه . آدم میتونه این قدرت رو داشته باشه که همه زیبایی های عالم رو در کنار هم بپذیره.یعنی اینکه شما یک زیبایی رو دیدی ولی اون زیبایی باعث نمیشه که اون زیبایی رو که قبلاً دیدیدن در نظرتون کم ارزش بشه . شما باید این قدرت رو داشته باشید که بتونید ارزش حقیقی هر زیبایی رو کشف کنید. مثلاً شما یک کشفی کردید و اون کشف براتون زیباست ولی بعد کشف بالاتری می کنید . اون کشف ممکنه زیباتر باشه ولی شاید اگر اون قبلی نبود بعدی نمیومد. شاید اگر قبلی رو درک نکرده بودید هیچ وقت زیبایی بعدی براتون جلوه پیدا نمی کرد.

 

در پست ترس و مشاهده یک بحث فلسفی پیچیده ای رو شروع کرده بودید و در نهایت رسیده بودید به اینکه خانمها اگر بخواهند میتونن نقش هایی رو در جامعه داشته باشند به شرطی که نترسند. حس می کنید یه همچین بار سنگین فلسفی برای گفتن این مطلب نیاز بود؟

 من کاملاً نمیخواستم که فمنیستی بنویسم و یا اینکه فقط راجع به زنان بنویسم.

البته این ترس رو الان در جامعه میبینم. جامعه ما تقریباً یک جامعه ای رو به رکود هست و مردم دارن آروم میشن با اینکه دغدغه هاشون بیشتر شده ولی صداشون کمتر شده . اعتراض میکنند ولی اعتراضاشون سطحیه زیاد مثل دوران انقلاب و یا قبل از انقلاب اوج اون موقع رو نداره و یا شاید هم لازم نباشه. به هر حال الان صداها آروم تره. من این رو هم در قالب ترس میبینم و این رو هم میخواستم بگم که اگه بعضی وقتها حرف نمیزنیم این هم هست. مسأله زنان و خیلی از مسائلی که در جامعه هست ریشه ترس رو بررسی کردم.

 

 

فکر نمی کنید محافظه کاری و پراکنده گویی می کنید؟

 بله ... محافظه کارم . در دو پستم خودم دقیقاً اعلام کردم که محافظه کارم.

 اعتقادم اینه که جهان جهانیست پیوسته و همه مفاهیم پیوسته اند. دوست دارم اون علومی که در صنعت و علم و... بدست میاد رو وارد زندگی روزانه و ارتباطات کنم و  بین بعضی از چیزها ارتباط برقرار کنم و این ارتباط برقرار کردن باعث پراکنده گویی میشه.

 

 

تصور نمی کنید نگاه فلسفی به زندگی مانع از چشیدن طعم خوش لذتها باشه؟

 

بحثی داریم به نام بحث لذت طلبی . در این بحث میگه که ممکنه که یک دزد حتی از حس دزدیش لذت ببره . شما شاید براتون لذت بخش نباشه ولی اون دزد براش لذت بخشه. حس لذت طلبی آدمها متفاوته. شما شاید از خوندن یک شعر لذت ببری و من از خوندن یک کتاب. ولی اگر نسبت به خودت شناخت داشته باشی و با شناخت خودت بخواهی پیش بری این کل لذته. حالا اون شناخت ممکنه که در نهایت شما یه آدم فلسفی باشی ممکنه مذهبی باشی و یا آمیخته ای از همه اینها باشی ولی حس لذت طلبی ممکنه باشه و من این رو حس می کنم وو باعث میشه که زندگیم لذت بخش تر بشه چون تحمل بعضی چیزها رو برام بیشتر میکنه.

 

 

شما از آبان 85 در وب لاگتون مطلب دارید تا خرداد 87  ، بیشتر از یک سال و نیم و 25 تا پست . چرا اینقدر کم؟ شما خیلی کم مینویسید و هر پستتون طولانی و به نظر مقداری خشک میاد. چنین مطالبی برای خواننده ای که برای اولین بار به وب لاگتون میاد و آشنایی با سبکتون نداره جذابیت نداره.

 به نوشتن تنبلم. دیر به دیر مینویسم ولی طولانی مینویسم و شاید کمی خشک بنویسم. دغدغه من این مسائله . شما ممکنه کتابی بخونید که 300 صفحه باشه . شما نباید از نویسنده اون کتاب انتظار داشته باشید که اون کتاب سیصد صفحه ای رو به صد صفحه برسون چون شما دوست ندارید. به نظر نویسنده اون کتاب باید سیصد صفحه باشه. البته اینجا اینترنته و وب لاگ و بحث فرق داره ولی نظر من اینه که برای همه مفاهیم لازم نیست که همیشه از یک متد خاص استفاده کنم و کوتاه بنویسم . من بلندای مطالبم رو بر اساس مفهومی که میخوام انتخاب می کنم. من پست سه چهار خطی هم داشتم پست سه صفحه ای هم داشتم. مفهومی هست که من فکر می کنم در دو خط هم میتونم برسونم پس دو خط مینویسم. بعضی از مخاطبهام نخونند ولی اینترنت خوبیش اینه که یک فضای انتخابیه و من از همه آدمهایی که به اینترنت می آیند انتظار ندارم مطالبم رو بخونند. مطالب آقای سجاد نوروزی مطالب بلندی هستند و من خودم وقتی میخوام بخونم و چون برام جالبه حتی ممکنه در سه بخش بخونم ولی میخونم چون برام جالبه و جذابیت داره.

 

ولی وب لاگ یه استانداردهای خاصی رو به صورت عموم داره.

 من این استاندرها رو قبول ندارم. وب لاگ هر چیزی میتونه باشه و فضای محدودی نیست و هر کسی میتونه هر چیزی در هر حدی بنویسه.

 

خودتون هم اشاره کردید که این وب لاگ اسم نداره و به اسم شخصیه. البته وقتی وب لاگ به اسم یک شخص هست این وب لاگ باید صد در صد شخصی بشه نه اینکه مطالب به این شکل تئوریک عنوان بشه.

تاریخ آرشیوهای وب لاگتون رو که میدیدم تقریباً هر سه هفته یکبار یا یک ماه یکبار یک پست جدید نوشتید که این یک نقطه ضعف برای یک وب لاگ نویس. یعنی یک حالت غیر منظم این وب لاگ داره.

یک مخاطب عام یا یک مخاطب نیمه خاص وقتی برای بار اول به وب لاگتون رجوع میکنه با یک سری پستهای طولانی که به نظر من چند وجه و دیدهای مختلف روش هست . دید روانشناختی و فلسفی و کم رنگ عرفانی و گاهاً انتقادهای سیاسی هم توش مستتره. البته با محافظه کاری

 

یک همچین مطالبی که در وب لاگتون مینویسید به نظر من به درد یک نشریه تئوریکی که مثلاً ماهی یک بار چاپ میشه و شما هم یک ستون ثابتی اونجا دارید و هر ماه مطلبی میدید . به این شکل وب لاگ نویسی به نظر من به درد وب لاگهای شخصی نمیخوره و این از حوصله مخاطب عام خارج هست مگر اینکه اشاره بشه این وب لاگ مثلاً وب لاگیست با رویکرد روانشناختی و یا فلسفی و یا عرفانی که به اصطلاح مخاطب که وارد میشه بدونه با چه جور وب لاگی روبرو هست.

مطالب رو که مطالعه میکردم حس کردم مطالب گنگه ... در بعضی از پستها نمیفهمم که منظورتون چیه

 

مسأله اینه که شما این وب لاگ رو یه وب لاگ کاملاً شخصی به خطر اسمش معرفی می کنید و من این برداشت رو ندارم.

 

 

از نقاط قوت وب لاگ شما قلم بسیار زیبای شماست. سوای مطالب روانشناختی و فلسفی که دارید مطالب ادبی که در چند پستتاتون بوده قلم بسیار قوی داشته.

یک نگاه اعتقادی سیاسی در لابلای بعضی از مطالب مستتر هست .

 

یکی از عللی که من نمیخوام واضح راجع به مسائل سیاسی بنویسم . چند مطلب دارم که دقیقاً به شخص برمیگرده ولی اسمش رو عنوان نکردم چون به نظرم ماندگاری اثر رو کم میکنه.

 تا بحال کامنتی ناراحتی و عصبیت کرده؟

یکی از وجهه های خوب و موثر وب لاگ نویسی این بخش نظراتشه. من واقعاً لذت میبرم. بعضی وقتها بعضی از بحثها رو عنوان میکنم که باهاش بحث بشه.

کسانی با من بحث می کنند ۱۲ تا کامنت میگذارند منم جوابشون رو میدم. همین باعث میشه حتی در جزئیت جامعه باعث میشه که بعضی چیزها دوباره شکوفا بشه و ارزش پیدا کنه و ذهن رو درگیر کنه.

 

 

هر تکه ای از پستهاتون رو که خوندم یک چیز تازه ای یاد گرفتم . یکی بعد از دیگری برام جذابیت و دلنشینی خاصی داشت. خصوصاً بعضی از قسمتهاش که تکه هایی شعر خاص گذاشته بودید.

با خمیر عقل ، احساس و باورهای  آدمها بازی نکنیم ...

خیلی خاص هستند که اگر به این نکته های ریز همه توجه بکنند کمتر در کار و زندگی آدمها کنکاش می کنند و میفهمند چیکار باید بکنند و آدم میشن!

 ...

 

پستی داشتید در اسفند 86

جمله ای نوشتید که خیلی دو وجهی هست که همراه بر راه تقدم دارد . توضیح میخواستم راجع بهش : چون اگر ما به دو قسمت موضوع نگاه کنیم بگیم راه منظور نوع راهی هست که توش میریم یا منظور راهییه که داریم دنبال میکنیم برای رسیدن به یه هدفی و اونجا بخواییم  بگیم که همراه تقدم داره اون اشتباهه. ممکنه داریم یک راه اشتباهی رو میریم حتی با یک همراه خوب

 

در این مورد خاص نوشتم:

 

 

همراهی با ایمان ، با دوستانی همدل ،با پاهایی محکم ، با شجاعت و ترس توأم و همدلی با مسیر و همسفر شدن با نگاه ، که ببین و بیندیش که بشنو و پند گیر...

 

میتونیم دوستان همدلی داشته باشیم منتها در یک راه اشتباه بنابراین اون دوستان بر راه تقدم ندارند.

در این مورد خاص بر راه تقدم داشتند.

 

 

در پست ...Dear John  ، این به چه صورت تموم میشه آخرش؟ چون پیچیده شد.

این پست مورد علاقه خودم هست و تقریباً با الهام از زندگی یک از نزدیکانم بود. در این پست اکثر اسامی به عمد بود.حتی عدد ۱۰۱ و اسم John به عمد بود خیابان ... به عمد بود. اگر کسی منتقد باشه و موشکافانه نگاه کنه احتمالاً به اینها برخورد میکنه.

اولاً که حس یک زن بود زنی که احساس قوی داره و خیلی گذشت داره و خیلی محکمه . اسم جان ... هم یک اسمه و من که خودم که مینوشتم واقعاً داره از توی وجود خودش مینویسه.

در این جمله :

 

پدر روحانی می گوید : رها شوید از تعلق این خانه های عنکبوتی ، که وقت باد هیچ ستونی برای تعادل نیست.

 

 

از این جمله میخواستم هم برداشت مذهبی بشه و هم برداشت غیر مذهبی. یعنی اینکه اون خونه برای اون زن جایی نا امن بود . اول بهش گفته بودند که این خونه مال توست و تو صاحبشی و من به تو فکر میکنم ولی اون خونه مثل یک خونه عنکبوتی نا امن بود.

 

در نهایت میگه که:

 

وسایلم را جمع کرده ام ، دیوارها نم دارند...

 

دیوارها که نم دارند یعنی زندگیش نم گرفته.

 

آقای سِلمُن فقط چند روز مهلت داده

 

یعنی اینکه این خونه برای من نیست و من حکم یک اجاره نشین رو دارم.

 

پدر روحانی گفت تارهای عنکبوت خانه هایی خیالیند

 

اینجا هم بعد مذهبی داره و هم بعد انسانی

 

اینجا امن نیست ..معلقم!!

 

این نامه را از سر قبرت می نویسم

 

یعنی اینکه تو برای من مردی

 

کنار آوار تارهای به خود تنیده ات ..

 

یعنی همه این کارهایی که کردی در واقع به دور خودت تار تنیدی و من حقیقت تو رو فهمیدم و تو به اون چیزی که میخواستی نرسیدی ولی من رسیدم.

 

برای من مردی، جان  !!

جان عزیزم...!!!!

 

 

ولی همین آخرش هم میخواستم اون حس گذشت زن باشه... جان عزیزم ... باز هم با محبت تموم کرد.

 

 جان عزیزم سلام ،حالم خوب است ،فقط سقفها چکه می کنند و دیوارها نم گرفته اند .

دیروز آقای سِلمُن برای گرفتن اجاره آمده بود .

 

مگر تو نمی گفتی:  اِلا ، اِلای خوب من ! این خانه را برای تو خریده ام؟

 

 

جان خانه ای رو براش خریده ولی آقای سلمن گفته که این خانه اجاره هست و باید بلند شی.

ولی این خونه نه اینکه حقیقی باشه . مثلاً این یک زندگیه و زنی که مالک اون زندگی هست ولی چند وقت دیگه یک نفر میاد و میگه که این زندگی مال تو نیست و تو اینجا اجاره نشینی و باید پاشی.

هیپاک رسی در انگلیسی یعنی تزویر و دورویی و خانه 101 هم منظورم این بود که دو نفر ادم یک نقشه ای رو می کشند و یک نفر اون وسط صفر و نابود میشه.

 

 

پستی دارید با عنوان پشت دریاها شهری است......

چهار خط اولش :

 وقتی معلم هندسه برای اولین بار ذهن ما را به خارج از صفحه خواند ونگاهمان را به گوشه ی سقف،گفت: ((طول ،عرض،ارتفاع))...((یک فضای 3 بعدی))

 وقتی برای اولین بار در ادبیات با شکسپیر آشنا شدم بلند خوانده شد:((بودن یا نبودن مساله این است)) ...((یک فضای 2 بعدی))..

 ادبیات هندسه نیز بر من آموخت ........

 

تو چه فکر میکنی؟ این جهان چند بعدی است؟ و به راستی مساله چیست؟

 

کاری به بقیه مطلب ندارم ولی یک تناقض بزرگی داره

گوشه سقف سه بعد داره؟

معلم هندسه ما وقتی میخواست به ما هندسه یاد بده به گوشه سقف اشاره کرد و گفت طول عرض ارتفاع پس اون سه بعدیه

 

خب از اونجا فضای سه بعدی رو دریافتید و یک مسأله به این بزرگی بودن یا نبودن که یک مسأله بزرگ هستی هست که قسمتیش عدم و قسمتیش بودن هستش یک فضای دو بعدی رو استباط می کنید چطور چنین چیزی ممکنه؟

 

باید به بقیه مطلب نگاه کنید...

از همین بودن یا نبودن ممکنه که بعضی وقتها این تصور ایجاد بشه که یا بودن یا نبودن و من میگم که بین این بودن یا نبودن میشه یک فضای دیگری هم باشه و این فضاها فقط صفر و یک مطلق نیستند.

بین صفر و یک اعدادی هست.

 

فکر می کنید به سهیلا شدن رسیدید و راه رسیدن به سهیلا چیست؟

نه... نرسیدم. راهش اینه از چیزهایی که ارزش واقعی دارند ساده نگذرم و به درکهایی که می کنم حتی ساده ترین درکها ارزش قائل باشم و برای پیشبردشون تلاش کنم. مطالعه می کنم برای اینکه بهتر بشه و فکر می کنم و فکر می کنم تا اینکه سهیلا بشم . هر کاری می کنم البته در چهارچوبهای خاص خودم باشه.

 

خانم ملکی یک ذهن پیچیده و خلاق و پدید آورنده ای دارند و بیشتر از اینکه ایده هاشون پدید آورنده آورنده ترس باشه امید میده .

سوالی که دارم اینه : آیا وقایع و حوادثی که براتون بوجود میاد تأثیری روی نوشته هاتون میگذاره؟

منطق حضور رو همیشه در نظر خودم دارم که همیشه چیزهایی خارج از من ، آدمهایی خارج از من ، اتفاقاتی خارج از من و حقایقی خارج از من وجود دارند. سعی می کنم که در نوشته هام توجه به عقاید و نظرات دیگران توجه داشته باشم و اینکه چقدر نظرات دیگران رو قبول دارم و عنوان می کنم. سعی میکنم دیدم همه جانبه باشه و بعضی وقتها حتی به ضرر خودم هم باشه ازش گذشتم. دوست ندارم خیلی خیلی متعصبانه نسبت به همه چیز برخورد کنم.

 

 

در پست  تا قله.... گفتید:

 آری فهمیدم که اگر ببینی، اگر دقت کنی مقصود واقعی نه فقط در مقصد که در راهها هم هست ،همان جمله که شاید بارها گفته ام و گفته اند اما همیشه در من تازه تر میشود و بالاتر ..دیگر از نرسیدنی ها دلگیر نبودم وقتی تلاش بود وقتی کاستی برای رسیدنها نکرده بودم ، چرا که هزار قله برایم ظاهرگشت و بعضی از آنچه قله نامیده بودم نابود...

 

در اصل مطلبی رو با عنوانی نوشتید که شاید شما حتی بعد از مدتها تعقل به نتیجه ای برسید که هدف خیلی معقولی هست و اونو دنبال کنید ولی در راهی که میرید اهداف جالبتر و ساده تری ببینید که حتی به این نتیجه برسید که اون هدف اصلی هدف قابل اعتمادی هم نبوده در اصل.

بعضی از مطالب من ریشه شخصی داره ولی خب این کوه رفتن بعد از یک سری بی قراری ها بود برای من و همه همسفران.

 

در پست Sorrow pillars ، «..ستون های غم..»

آهااای دیوانه......

 

خیال کرده ای پشت این ستون ساختگی ات که بایستی، آسوده می شوی از قید این شهر و گذر هر انسان و هر غصه ای جدید ؟؟ و دست هیچ به تو و آن تنهایی مقدس کرده ات نمی رسد؟؟

 

بی خود نیست که دیوانه ای ، فکر کرده ای  که پهنای این ستون برابری می کند با قد رفیعش ؟ یا نه ، هیکلت را خیلی نحیف فرض کرده ای؟؟

 

 

برای همه غصه هست . برای هر کسی در شرایط خودش. بعضی وقتها دوست دارم محاوره ای بنویسم مثل همین جا خیلی راحت و دوستانه ... منظورم این نیست که کسی دیوانه است. بعضی وقتها این غصه ها روی هم چیده میشه و از نظر تعدادی بالا میره و بعضی افراد پشت ستونهایی خودشون رو پنهان می کنند و به اطرافشون نگاه نمی کنند. ولی زندگی جریان داره وقتی خودت رو پنهان کنی و احساس کنی تنهایی و تنهاییت رو بزرگ کنی و بگی من آدم تنهایی هستم . البته بعضی تنهایی ها مقدس هستند ولی به شرطی که این طرف و اون طرف زندگیش رو ببینه و به همه زندگیش توجه کنه و غافل نباشه. در عین همه غصه ها باید حواسش به همه چیز باشه.

 

 

در پست مکش دریا به خون ....پروا کن ای دوست جملاتی نوشتید عیناْ میخونم :

این روزها آنقدر گرانی در فونتهای بزرگ نوشته شد که چشمها در پی دیگری نگشت و یا شاید مجالی نبود و شاید حسی و شاید هم نتوانست و ما باز به ناچار اسیر سطحی ترین اما لازمترین نیازهای زندگی ازسطوح بالاتر جامانده ایم...اما من دیدم که تو دیروز با همان سنگ عدالتت چه عادلانه تفتیش عقاید کردی!!!!!!!!!!

 

 

 

فکر می کنم این مطلبتون در مورد شخص رئیس جمهوره . می خواستم بدونم این بنده خدا چطور تفتیش عقاید کرده؟

نه اینطور نیست ... در پایین مطلب اسامی چند نفر رو آوردم که اگر به اونها توجه می کردید متوجه میشدید منظور من چه کسی بوده:

 

 

محمد علی رامین ( مشاور رئیس جمهور)

سید محمدخاتمی

ایرج ندیمی (نماینده مجلس)

وکیل مدافع روزنامه ی هم میهن

عباس عراقچی (معاون وزیر امور خارجه)

 

 

چرا دوست دارید در وب لاگتون مطالب شخصی نباشه در صورتی که گفتید وب لاگتون بخشی از خودتونه؟ با خوندنش هیچی از درونتون متوجه نمیشم؟

 

دوست ندارم از احساسات شخصی ام در اونجا صحبت کنم. جاهای دیگری هست برای بیان کردن این قبیل احساسات. ولی باز هم میگم که این وب لاگم بخشی از خودمه. اینها هم بخشی از درونیات من هستند . برای اینها هم ارزش قائل هستم و بیشتر هم توجه می کنم.

 

 

در پست حد بی نهایت رابطه ها....

وقتی که مطلقی وجود نداره ،اونجاست که نمی تونی بگی آیا شروعت و شروع جدیدت دقیق از همون جایی هست که تصور می کنی یا نه کمی این طرفتر و اون طرفتر هم می تونه باشه و جالبه که این فاصله ها  گاهی این قدر ریز  و بهم نزدیک هستند  که انگاری  اون نقطه به تنهایی معنای خاص و بزرگی نداره چون به اشتباه گاهی  ممکنه تصور کنیم بهش رسیدیم و گاهی ساده هم ردش کنیم ....

توضیح میدید؟

من کلاً بی نهایتی رو برای خودم تصور می کنم و همیشه احساس می کنم قدمی برای برداشتن هست. حتی در کمترین فاصله ها ریز نقه ای باقی میمونه. البته من خودم هنوز به اون کترین فاصله ها نرسیدم . بخاطر همینه که زندگی ادامه داره و همین باعث میشه که بعضی راهها رو رفت و  وقتی چیزی میاد دنبال چیز دیگری باشیم.

به نظر من مطلقی وجود نداره . طبق نظر خودم و شاید با واقعیت ها تطابق نداشته باشه.اگر خطوط ممتد و کنار همی رو با نقطه های ریز و کنار هم تصور کنیم ممکنه در یک نقطه ای باشید ولی این نقطه اونقدر ریزه و تحت تأثیر قبل و بعدی هست که شاید نتونی بگی دقیق کجایی. در مقیاس ها و اندازه گیری ها هم حتی بعضی از نقاط رو نمیتونن مشخص کنند. مثلاً بین صفر و یک همه نقاط رو نمیشه دقیق مشخص کرد.

من از این انگیزه گرفتم . من الان در شروع جدیدی هستم. ممکنه حتی در بعضی نقاط آدم گسستگی داشته باشه ولی فقط در اون یک نقطه گسستگی داره و بعد و قبل اون نقطه نقاط دیگری هم هستند. اون یک نقطه گسسته نباید اونقدر بزرگ بشه .

 

 

خیلی سخته که برداشت شما از جمله ای که گفتید چیه چون واقعاً مطلق وجود داره.

به نظر فراموشی کامل وجود نداره پس مطلق نیست.

 

چقدر فکر می کنید که منظورتون و اون چیزی که در ذهنتون هست رو به خواننده هاتون رسوندید؟

بعضی ها تونستند و بعضی ها نه. بعضی از خواننده ها با نظراتشون حتی منظورم رو کامل تر می کنند.

 

در پست دیوارهای خود مطلبی در مورد جهان بیرونی یا دنیای درونی نوشتید.

 

 

خیلی از ما ممکنه بارها در زندگی حس گمگشتگی رو تجربه کرده باشیم  یا شاید هنوز هم  این  حس رو  داشته باشیم...اما اینجا چند سوال مطرح میشه:

 

1. معنا  یا تعریفی که  از این گمگشتگی داریم  چیست؟

2.چرا گم شدیم؟

3. چگونه و چه  پیدا خواهیم شد؟

 

برای شما که این مطلب رو نوشتید حس چیزی که اکنون وجود نداره براتون دلتنگیه یا تردید؟

 

 

خودم تونستم بپذیرم حس چیزهایی رو که وجود ندارند و سرگشتگی و گمگشتگی واقعاً اذیتم نمیکنند. حس می کنم بعضی چیزها نیست و بعضی چیزها رو ندارم و بعضی چیزها رو بعداً بدست میارم به من یک شور خاصی میده و اذیتم نمیکنه.

 

 

یعنی حس چیزی که وجود نداره بهتون امید میده؟

 

هم امیده و هم اینکه احساس عظمت می کنم . حس می کنم چقدر دنیا بزرگه و چقدر می تونم چیز یاد بگیرم و تغییر کنم . اگر هم این حرفها شعاری هستند ولی واقعیتند. در این پست مخاطبم خود سهیلا بوده خود من . برای یکی از دوستانم نوشتم ولی مخاطب خودم بودم . نخواستم خودم رو از خواننده جدا بدونم . من هم این شرایط رو داشتم و نخواستم خواننده فکر کنه من با اون فرق دارم.

 

 

 

در مورد لحن و سبک نوشتاریتون ؛ مثلاً در پست آخر ترس و مشاهده همه زوایای مختلف ترس رو بیان کردید. روان شناسی، ترس از گذشته ، ترس از آینده ، ترس از دست دادن عقیده و حتی ترس زنان ... خیلی وسیع صحبت کردید و باعث شده که هر کدام از این مسائل خواننده رو دجار سرگشتگی بکنه. این موضوعات مطرح شده ولی بهشون پرداخته نشده. در ضمن این پست حالت مقاله ای داره ولی در بعضی جاها ناگهان از حالت خشکی در اومده و به حالت محاوره ای در اومده و این حالت به اصل شیوه نگارشیتون لطمه وارد میکنه.

 

 

 

در واقع میخواستم محافظه کارانه تر به اون مسائل بپردازم. از ترس و مشاهده شاید بشه دهها کتاب نوشت ولی می خواستم تا حدی وارد بشم که در اون مطلب بگنجه و ارتباط داشته باشه ولی کمی انحصار ایجاد شده.

 

و اگر در جاهایی به صورت محاوره ای در اومده شاید خواستم جو ام عوض بشه.

 

 

 

 

دی ماه 85 پست شعر گونه ای داشتید تحت عنوان اینها بازی با کلمات نیست ...معنای کلماتی است که مرا مدتها به بازی خواندند.....

 

با معرفی فضایی سراب گونه و بچه ای که تشنه افتاده و تلاش و التماس برای سیراب کردن اون بچه .

برداشتی که من داشتم این بود که اون بچه میتونه خود آدم باشه ولی در آخر متن مطلبی رو آورده بودید که التماس برای باریدن باران و خشکی لب بچه تأمین نشده بود.

باران می بارد ولی اشاره نشده که باران بارید یا خواهد بارید و حالت وعده واری رو داره و جواب خاصی نداشت.

 

 

صدا می گوید باران می آید ...

 

برای خود من هم همین حالت بود و مطمئن بودم که باران می بارد. در اتوبوس بودم و عیناً حس می کردم و بدون اینکه به کلمات تغییر بدم می نوشتم.

 

 

 

در پستی جمله ای داشتید به این صورت که : و گاهی جامعه با دیدگاهی متعصبانه به پشتوانه تاریخ و نقش عملکرد زنان گذشته با آنان برخورد می کند.

 

میخواستم بدونم کجای جامعه متعصبانه برخورد کرده؟

 

 

 

بعضی وقتها حتی در جامعه کوچکی مثل خانه . بعضی از خانواده ها بخاطر مسائل تاریخی که زنان داشتند متعصبانه برخورد می کنند. خانواده هم یک جامعه است.

 

 

 

پستی داشتید با عنوان بهانه های پر بها!!

 

در موردش توضیح میدید؟

 

 

به نظرم هر کسی که به دنیا میاد یه هدفی داشته و هر کسی دولتی میتونه داشته باشه  و من سخن گوی همه خودم هستم.

 

در یک دموکراسی کاملاً خاصی با یک انتخاب خداوند منو آفرید و من تا زمانی هستم که اون بخواد.

ولی آیا قبل از اینکه به دنیا بیام هستی داشتم؟ آیا اونجا خودم این هستی رو انتخاب کردم؟ و وقتی زمانی وجود نداره زندگی چطوره؟ و همه این چیزها تا کی معنا داره؟ آیا قبل از من و بعد از من هم معنی داشته؟

 

من مثل آدمی هستم که در بلندی هستم و افتادم و فراموش کردم.

 

 

 

زندگی رو معنی کنید؟

 

زندگی زیباست!!!

 

 

نگاه فلسفی و عرفانیتون به زندگی؟

به نظر من زندگی اینه:

 

من مسافرم، جاری از تکیه گاه اندیشه ...

 اندیشه ای در جست و جوی نوری بر مغرب دیدگانمان ...

مدار حرکتم خورشید است و  هدف هم  انسان...

هنرم  گاهی پرواز است

و از بلندیها دیده ام که زلالی  حقیقی دیدگان  را

و شجاعت آگاهی و انسان را، کنار درخت قدیمی تولد رها کرده ام...

امروز دوباره به استقبالشان می روم ...

و در تاریکی ها دوباره خیال سپیده را بارور میکنم...

فاصله  را  هراسی نیست وقتی از شکوه حرکت لبریز می شویم...

اگر سفر کرده ای داری و اشتیاقی در تو جاریست ،

همراهم شو...

شاید گامهایی بلندتر برداریم...

 

 

 

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

دوستان شرکت کننده در جلسه

سهیلا ملکی 

تخریبچی دوران

یک بهانه

 قرآن ام پی تری

دریچه ای به سوی ملکوت  

یک حرف و دو حرف

سایه صبور

یک مادر 

دنیای سبز من

مروارید عرفان

موهبت

از میان دل بی تاب من

نم نم

دکتر کوچولو

از گور برگشته

درخت بی سایه

اشکستان

رویای نیمه تمام

تنگ غروب

گروه بارانی ها 

دغدغه های یک مفعول

ستایشگر

ققنوس

زندگی... جنگ... و دیگر هیچ!

دادگاه رسمی

گل یخ

حنیف

حنیف 2

مثل هیچکس

ققنوس

 دل شدگان 

این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند

به همین سادگی

سیب گندیده

حضرت خضر

رندانه دردانه

درد و دل

شب نوشته ها

U F C

وب لاگ خبری رسا

وب لاگ خبری صدرا

و ۵ مهمان محترم

 

 

 


Admin