<-------www.mycomputer.ir-------> <-------www.mycomputer.ir-------> جلسه 5 خرداد 1387 - گزارش جلسات نقد و بررسی وب لاگها

گزارش جلسات نقد و بررسی وب لاگها


جلسه 5 خرداد 1387

وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ١٢ خرداد

سهیلا ملکی

نوشته های سهیلا ملکی

http://soheilamaleky.blogfa.com

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وب لاگ این هفته

آخرین دوران رنج

نوشته های بسیجی جانباز غلامعلی نسائی

http://www.diareranj.ir

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

قفسی تنگ به وسعت دنیا ؛
قرادای بلند با ترکش ها ؛
صبوری کنید !
چون گلی؛
به وقت شگفتن در طوفان ؛
صبرپاداشی که خداوند در برابر رنج به انسان بخشیده است ،
پس باید بکوشیم تا در
(آخرین دوران رنج ) در (دیار رنج )
صبورترین انسان هاباشیم ، جانبازی در راه خدا مستلزم صبر بر رنج هاست ، جانباز بودن در رنج زیستن و صبوری کردن است.
اکنون که انتخاب شده ایم غریبانه در دل شب ها با زخم و درد و رنج خویش نجوا کنیم با خدا ،
پس الهه صبر باید بودن است،
کوه را بنام سنگ ~
رنج را بنام صبر ~
پنجراه را بنام انتظار ~
کوچه را بنام غربت ،، شب را بنام فراق ،، پروانه را بنام پرواز ،، جنون رابنام مجنون ،، مجنون را بنام عشق ،، عشق را بنام زخم درد و و رنج ،، جانبازی را بنام عباس عباس را بنام پرواز ،،
دنیا قفس تنگیست به وسعت یک اقیانوس
باید با قفس پرواز کرد.
دلم گرفته
آسمان در گلویم زندانیست !
دلم از مژه ها یم جاریست !
زخم هایم تا ابدالاآباد برای سرزمینم جاریست !

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

هر کس قصه های نا گفته ای دارد . قصه هایی که تمامی حقیقت وجود انسان در آن نهفته است و تمامیت وجود انسان را شکل میدهد. زندگی معمول زیستن در آرامش و آسایش در گذر عمر یا در روزهای شبیه به آن دام بزرگی است برای غفلت از خود.

اگر زندگی تولدی است تدریجی و در گذر عمر انسان ذره ذره رشد می کند و به شکوفایی می رسد برای برخی از نسل ما فرزندان امام خمینی بچه هایی که تازه به مرز بزرگسالی رسیده بودند تولدی دفعی حادث شد ، تولدی دوباره.

 

در کوران حوادث و سختی هاست که جوهره وجودی انسان فرصت بروز و ظهور پیدا می کند. من چگونه می توانم این همه را از خداوند توقع داشته باشم . از مسیری که زندگیم یافت جانبازی در راه خدا و صبر بر رنجها راضی و خوشنودم. از این هدیه خداوند هرگز بر کسی فخر فروشی نکرده و نمی کنم و بر هیچ کسی هم منتی ندارم و از راهی که رفتم پشیمان هم نیستم.

 

اگر با تغییرات بنیادی و اجتماعی هر روز با گردش ماه و خورشید علت حضور این جمع خفته در خاک شهدا و هم رزمانشان در کنج آسایشگاهها از یادها بروند ذره ای ما بازماندگان را از راهی که رفته ایم پشیمان نخواهد کرد.

 

وقتی دست نوشته های چمران را می خواندم آنجا که می گوید :

« خدایا آنقدر سجده ام را طولانی می کنم تا مهره های کمرم بشکند . آنقدر می ایستم تا پاهایم فرسوده شود، آن روز عاشقش شده ام. »

اکنون پاهایم شکسته و تنم هزار پاره است قلم برنداشته ام که خودنمایی کنم. می خواهم با شهیدان عهد محکمی ببندم. پسرکی بودم کوچک ، کِشنده ی عشقی بزرگ ، بچه بودم جنگ مرا بزرگ کرد. تمام بچه های آن روز چون من بودند. من یعنی همه بچه بسیجی ها. پس من همانم که همه بودند.

 

قدم از قناصه کوتاهتر و قدم هایم برنده تر ،‌ آنقدر بزرگ شده بودم که خودم را نمی شناختم. همیشه اینگونه بوده . ابتدا دوران کودکی سپس دبستان و دبیرستان ، رفیقانی که گمان می کنی تا ابد با تو خواهند ماند. عبور از آستانه ای که در ورای آن ناگهان متوجه می شوی که مردی شده ای و باید قدمهایت را با سنگینی بیشتری روی زمین بگذاری.

 

اکنون زمان آن رسیده است آنچه را که آموخته ای در عمل به آن تجربه کنی. میدان حقیقی امتحان آغاز شده است و تمام سرخوشی های کودکانه و شادی های آن به خاطراتی دور مبدل شده است . جنگ آغاز شده تو باید در دفاع از سرزمین و دین خود در لحظه تصمیم بگیری. در زندگی روزمره است که انسان برای اتخاذ هر تصمیمی به عقل رجوع می کند. اوست به تو می گوید کدام تصمیم درست و دام نادرست است. اگر در لحظاتی خاص تحت ندای درونی خویش بر حکم عقل پیشه بگیری تو را دیوانه و مجنون می خوانند.

 

١۵ ساله بودم که از خاطره مجنون دل به خطر زدم. در همین وادی بود بعد از ۶ماه از کردستان برگشته بودم اما باز هم همان ندای درونی ام مرا به سمت جبهه های جنوب فرا خواند.

 

خرمشهر باید آزاد بشود

 

در پنجم فروردین از بسیج گرگان اعزام شدیم . در پادگان باهنر و سپس در جایی نزدیکتر نزدیک بزرگترین عملیات و ما در قالب گردان خط شکن آماده عملیات بودیم.

 

آخر آن روز موعود فرا رسید. عصر روز نهم اردیبهشت سال ۶١ یک گردان به خط شد. بچه ها سربندهای عشق را بستند ، بند پوتین ها محکم ، دلها ثابت قدم . نباید دلها بلرزد باید دل به خطر زد.

 

جنگ مرگ و زندگی را از هم تفکیک می کند ولیکن آنجا مرگ واژه غریبی بود. چرا که مرگ را بچه ها زمین گیر کرده بودند.

 

کلاشینکفها و آرپیچی زنها و بیسیم چی ، تمام گردان آماده رزمی بی امان. به رسم وفا یکیدیگر را در آغوش کشیدیم . از نخل های پادگان که روزها و شبهای زیادی را بچه ها به آن تکیه داده و سر بر آسمان ساییده نمیشد نادیده گرفت. نخل ها ما می رویم.

 

خدایا کدام یک از ما آفتاب فردا را در این سیاره رنج به نظاره خواهد نشست و تن خسته اش را به خاک خواهد سایید و کدام یک از ما به آسمان سفر باید. برای همین به هم وعده دادیم آنها که شهید شدند برای دیگران که می مانند به رسم رفاقت و وفا شفاعت کنند و آنها که می مانند ادامه راه شهدا را در پی بگیرند.

 

شب شده بود. بچه ها سوار به سوی خط در حرکت شدند. اشکها رها و دل به تپیدن افتاد. نه از ترس مرگ و اسارت بلکه از غربتی که فردا بر دلها حاکم می شود. خداحافظ رفیق ، دیارمان در بهشت. به رسم رفاقت همدیگر را در آغوش می کشیم . فردا نمی دانیم کدام یک از ما در فراق یکدیگر سر در آغوش تنهایی فرو می بریم یکی به صدرالمنتها بهشت ، یکی به دیار رنج سیاره سرگردان آسمانی.

 

شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زد. در معبر در انتظار گشوده شدن رمز عملیات . ناگهان در ناگهان آغاز شد. یا علی ، یا علی بن ابیطالب. راز این شب نام علی است.

 

آسمان گشوده شد. ملائک با انبوهی از گل یاس در انتظار پرستوهای عاشق تا به رسم عاشقی به استقبالی چنین عاشقانه بچه های گردان را به فراسوی آسمان ره بنمایند و تا عز قدس همراهیشان کنند. آسمان رنگ دیگری داشت ، گلوله های سرخ ، آتش بارها ، ناله سخت کاتریوشا و خرناسه تانک ها . اصلاً گویی زمین و آسمان دگرباره در یک ناگهان مست پیچیده شده. گلوله ها از خود در آسمان کهکشانی ساخته بودند و ما اینجا در معبر دل به خطر زدیم و با یاد علی و همت او در مقابل دشمن ، در میان میدان مین با آنهمه آتش سنگین دشمن غافلگیرانه سقوط کرد.

 

خاکریز اول فتح شد. صبح ظفر دمید . با روشنایی روز عراقی ها اسیر دست رزمندگان. صبح شد . گردان در منطقه عملیاتی پادگان حمید از پشت سرمان نیزار و رودریمان هویزه ، خرابه های آن. بچه ها سنگرهای عراقی را پاکسازی کرده و آرام و بی قرار در دل خطر نشسته بودند.

 

ظهر شد . هوا بی قرارتر از ما بود. کم کم گرمای هوا ، تشنگی ما را به فراست انداخت. قمقمه ها خالی و شکم ها گرسنه. آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟ بیسیم چی با نگرانی و دلهره فریاد زد: فرمانده فرمانده گردان در محاصره است . از قرار گاه میگن نمیشه برای شما تدارکات آورد. هر چه می توانید در غذا خوردن گلوله ها قناعت کنید. یکی داد زد چه خوب شد این یکیش عالیه قناعت می کنیم نه گلوله می خوریم نه ترکش خمپاره. لبها کم کم ترک می خورد و شکم ها گرسنه.

 

ساعت ۴ شد . عصر پر تلاطمی بود. یکی داد میزد تانک تانک . بچه ها عراقی ها آمدند. عراقی ها آمدند. خدای من به اندازه تک تک ما تانکهای عراقی صف کشیده اند بسوی ما. اینهمه تانک...! فرمانده گردان هی دور خودش میچرخید. آرپیچی زنها فقط باید با هر گلوله یک تانک بزنند. حدود ٣٠ تا گلوله بیشتر نداشتیم .

 

از زمین و آسمان آتش روز سرمان میریخت. شانسمان مرداب و نیزار بود. بچه ها همه حاشیه نیزار. هر چه خمپاره میریخت توی نیزار و مرداب فرو میرفت. ترکشها به بچه ها نمیرسید. ٣ ساعت زیر آتش سنگین دشمن بودیم. هوا داشت کم کم تاریک میشد. بچه ها تانکها را زدند . آنها گریختند و ما در میان نیزارها. شب بود و حیرت . گم شده بودیم . فرمانده به روی خودش نمی آورد که گم شدیم و در محاصره هستیم. عراقیها ما را محاصره کرده بودند. تشنگی امانمان را بریده بود. ساعت ١٠ شب بود. دور و برمان همه نیزار. توی تاریکی خودمان نمیدانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. خسته و تشنه و گرسنه. نه آبی نه غذایی همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. من و فرمانده دسته مان کنار هم. او از من ١٠ سال بزرگتر بود. از خستگی خوابم برد.

 

ناگهان با صدای مهیبی سرم بلند شد و محکم به زمین خورد. نمی داستم چه شده. توی خواب عمیق بودم. چشمم را باز کردم و دیدم از آسمان یک چیزی روی سرم می آید. ناگهان آتش گرفتم . تمام تنم سوخت. خمپاره ۶٠ بود. بیصدا اما پر تلاطم. بین من و فرمانده فرود آمد. از شدت درد بلند شدم و داد زدم یا حسین که خمپاره دوم دستم را ربود. دست راستم. تمام سمت راستم پاره پاره شد. ایستاده بودم و فریاد میزدم یا حسین ... یا زهرا. یک گلوله به پهلویم خورد و افتادم. درد شدیدی تمام وجودم را پر کرده بود. از درد فریاد میکشیدم اما خیلی زود آرامشی عجیب تنم را فرا گرفت. احساس عجیبی به من دست داده بود. تنم میسوخت دستم پاره پاره. ناله ها بلند شده بود. هر گوشه ای یکی ناله میکرد. حدود ٣٠ نفر در دم شهید شدند.

 

دشمن پشت سر هم میزد. ساعت ١٠ شب بود. خدایا اینجا راهی نیست که بشود بچه ها را برد؟ بچه ها شهدا را همانجا دفن کردند. تکان نمیشد خورد. من زخمی افتاده بودم. هی می نالیدم. یا زهرا ... یا حسین ... یا قمر بنی هاشم...

 

استخوان دستم قطع شده بود. دستم درد شدیدی داشت. هیچ وسیله امدادی نبود. تنم میسوخت . از شدت تشنگی داد میزدم. دلم گرفته بود. های های گریه میکردم. نمیدانم از غربت بود یا از درد. شانزده سالم بیشتر نبود. تمام تنم از ترکش ها سوخته بود. ١٠٠ تا ترکش به تنم خورده بود. یک مرتبه ١٠٠ جای تنم با ترکش سرخ سوراخ سوراخ شده بود.

 

فرمانده حیران بود. نمیدانست با جنازه ها چکار کند. تمام دور و برمان عراقی ها بودند. شهدا را دفن کرده بود تا پیکرشان به دست عراقی ها نیفتد. من تنها زخمی بازمانده بودم. همه بچه هایی که سالم بودند از معرکه رفتند. من بودم با حدود ١٠ نفری از بچه ها که احساس مسوولیت می کردند. ولی هیچ کدامشان نمی توانستند کاری کنند.

 

تمام وجودم میسوخت. ٣ ساعت گذشت. یکی آمد کنارم. شهید عبدالمطلب کریم آبادی. منو تو بغلش گرفت. تنم یخ شده بود. اما او بدنش داغ بود. به من آرامش میداد. یک ساعت در بغلش مثل یک بچه در بغل مادرش احساس آرامش داشتم. او خسته شد و بلند شد و رفت. رفت که آب بیاورد ولی دیگر برنگشت.

 

من تشنه بودم خیلی تشنه بودم. لبم ترکیده بود. زبانم به کامم چسبیده بود. حرف نمی توانستم بزنم. فرمانده آمد روی سرم. یکی کنارم نشست. آرام و بیقرار دستشو گذاشت رو چشمم و چشمانم رو بست و شروع کرد به تلقین خواندن. بعد فرمانده گفت نه تمام نکرده. نمیشه. فهمیدم در انتظار شهادت منند تا دفنم کنند و بروند. نمیتوانستند تکانم بدهند. تنم از هم گسسته بود. فرمانده گیج بود. روی سرم آمد و آرام گفت : ای پسر تکلیف خودتو با ما روشن کن. میخوای بمونی یا بری؟ با سر به آسمان اشاره کردم که دلم میخواهد بروم تا آسمان . خندید و گفت : خدا رو شکر ما هم منتظریم. لبخند کوچکی زدم و یهو به گریه افتاد خم شد و صورتم رو بوسید و گفت شرمنده ام. نمیتوانم کاری بکنم . می دانم خیلی درد داری. ولی من فقط از دردش حس میکردم که انگشتم نیست. نشست کنارم . او زیارت عاشورا میخواند و ما هم زمزمه میکردیم.

 

 هیچ کس نمی تواند حس من را بفهمد. تشنگی و درد توی غربت توی نیزارها. آخر که یکی که خیلی سر نترس داشت خم شد گفت غصه نخور من میبرمت. شهید رضا عطرشاقی. من را روی زمین میکشید نمیتوانست بلند شود چون قدش بلند بود و از خاکریز بالا میزد. روی خاک تنم را میکشید. داد زدم ولی توجه نکرد و منو برد توی کانال، یک جای امن. دو نفر دیگه اومدند و منو بلند کردند. یازهرا راه افتادند. یکی میگفت راه از این طرفه ، یکی میگفت نه راه از این طرفه. حیران توی نیزار و از همه طرف در محاصره بودیم. یا حسین گویان راه افتادند. هنوز ده قدم نشده بود که رضا مرا رها کرد و من افتادم روی زمین. دوباره سوختم. رفتم که داد بزنم دیدم که رضا داد زد یا زهرا یا حسین آخ قلبم قلبم سوخت . مثل سرو افتاد و شهید شد. به همین سادگی . ای خدا تو داری با من چه میکنی؟ مگه من چه کردم؟ جرمم چیه؟ چرا من لایق من شهادت نیستم؟ من ماندم و او رفت.

 

 تا طلوع صبح نالان افتاده بودم. زخمی و خونین. آفتاب زده بود. دیگر میشد راه را تشخیص داد. چند نفری مرا گرفتند تا ببرند . از یک پل رد شدیم. توی دشت بودیم اما نه میدان مین بود و نه مرداب. راه ماشین رو هم نبود. باید چند کیلومتری توی معبر و کناره خاکریز میرفتیم تا به جاده برسیم. تا حدود 10 صبح کنار کانال افتاده بودم. بچه ها به هر سو میدویدند. میگفتند عراقی ها عراقی ها آمدند. منو گذاشتند روی برانکارد و حرکت کردند. چند قدمی که رفتیم سوت خمپاره اومد و منو انداختند رو زمین. داد زدم . اونها نمیفهمیدند و فقط سوت خمپاره را میشنیدند. باز بلند شدم. چند قدمی باز سوت خمپاره که می آمد پرتم می کردند. درد زیادی داشتم. داد میزدم منو نبرید نمیخواهم منو ببرید. شما رو به خدا. گریه میکردم . ناله میکردم. قسم میخوردم که دیگر منو رو زمین نیندازند. باز سوت خمپاره که می آمد فراموش میکردند. شاید تو مسیر تا کنار خیابان ۵٠ بار انداختند.

 

 یک تویوتا آمد پر از شهید . منو انداختند روی پیکرهای پاک شهدا. تویوتا از ترس گلوله ها به سرعت باد میرفت. هی توی خاکی ها منم به این طرف و آنطرف پرت میشدم. اصلاً نمیتوانم بگویم به من چه گذشت. حدود ساعت١٠ شب ترکش خوردم تا ظهر روز بعد با دست بریده و خونین و زخمی توی نیزارها . تویوتا پس از مسافت طولانی در کنار تلی خاک ایستاد.

 

شهید شمسی فرمانده گردان آمد کنار تویوتا و به راننده گفت : چند شهید عقب ماشینه؟ اونهم گفت نمیدانم . چهره من زرد زرد شده بود. نای پلک زدن هم نداشتم . شهید شمسی به من نگاهی انداخت و دست به گردنم کرد و پلاکم را بیرون کشید . نصفش را شکست. آرام چشمانم را بست و پیشانی ام را دست کشید. او گمان کرد که شهید شده ام. نمیدانم چرا حس نکرد تنم هنوز گرمه. اسمم رو توی آمار شهدا ثبت کرد و همین باعث شد که به خانواده ام خبر شهادتم را بدهند و برایم مجلس عزا گرفتند و نوار صوتی آن را بعد ها شنیدم.

 

شهید شمسی با شهدا وداع کرد و تویوتا حرکت کرد. باز به سرعت باد توی خاکیها میرفت. کنار سنگر امداد ایستاد. پرستاران سفید پوش کنار سنگر منتظر بودند. راننده پیاده شد و نگاهی به ما انداخت و با چفیه اش پیشانیش را خشک کرد و آهی کشید. به پرستار گفت اینها هم شهید شدند. پرستار خودش را کشید بالا و آمد روی سرمان. همه بچه های همجوارم را دیدی زد و دستش را برد روی نبض کناری من. آه کشید و داد زد الله اکبر زنده است. بعد منو هل داد که اونو بلند کنه تکانی خوردم . خشکش زد. آرام دستش رو برد روی قلبم. من فقط میدیدم. اما حتی نمیتوانستم پلک بزنم.

 

 منو بغل کرد. دیگر شده بودم مثل بچه ۶ ماهه . فقط به من نگاه میکرد. دیگر نای ناله هم نداشتم. مرا داخل سنگر برد و هر چه براندازم کرد نمیدانست از کجایم شروع کند. اولین کاری که کرد تکه ای پنبه را خیس کرد و به لبم مالید. انگار که به من یک دریا آب خورانده باشند. تشنگی لبم را ترک داده بود. لبم خشک شده بود. بعد همینطور نگاهم میکرد. پرسید کی زخمی شدی؟ با چشم اشاره کردم. با ابرو اشاره کردم. انگار یادش رفته بود من درد دارم و از فرط درد ترکش ها . همین طور هاج و واج نگاه میکرد.

 

ناگهان یک توپ خورد روی سنگر. سنگر لرزید. او خم شد روی تنم تا از من محافظت کند. داد زدند تخلیه کنید مجروحین رو تخلیه کنید. من را بغل گرفت و بیرون برد توی آمبولانس و حرکت کردیم به سمت اهواز. ٢ بعد از ظهر به بیمارستان جندی شاهپور اهواز رسیدیم . کف سالن مرا خواباند و یک سرم به من تزریق کردند. تنها چیزی که میخواستم آب بود. ناله میکردم تشنه ام تشنه ام. یک ساعت بعد ما را با هواپیما به بیمارستانی در شیراز بردند. نمیدانم ساعت چند بود ولی هوا تاریک شده بود.

 

توی اتاق عمل چندین پزشک دورم میچرخیدند و هی سوال میکردند و من نمیتوانستم جواب بدهم. نیمه شب بود و چند پزشک و پرستار دوره ام کرده بودند. دکتر گفت خوب خوابیدی . با اشاره جواب دادم. گفت میدونی چند وقته خوابی؟ من نمیتونستم جواب بدم . دکتر گفت ٢٢ روزه که خواب عمیق کردی. متوجه شدم که توی کما بودم. برای همین دورم حلقه زده بودند.

 

با صدای پای پرستار از خواب بیدار میشدم . تمام تنم پاره پاره بود. وقتی پرستار روی سرم می آمد یک پرستار دیگر با طشتی آب که سوزناک بود. پرستار مجبور بود ناله های مرا تحمل کند چون باید تمام سوراخهای تنم را ضد عفونی کند و آب اکسیژنه را میریخت روی زخمها که هزار برابر از آب نمک سوزناکتر است. جیغ میزدم فریاد میکشیدم. تنم میلرزید پرستار پرستار . میسوزم دستم را قطع کنید. نمیدانم تحمل سختی بود. باید تحمل میکردم. پرستار یک آمپولی به رگم میزد تا عمق و وجودم میسوخت. وقتی صدای پای پرستار میپیچید قلبم تندتر از صدای پای او میزد. شروع میکرد به تپیدن.

 هوا هنوز تاریک است ، گرگ و میش. من تنم لرز میگرفت خدایا این همه تحمل برای یک نوجوان سخت نیست؟ نه نمیترسم. نمیهراسم . میدانستم عاشقی این است. پرستار دیر کرد. نه تپش قلب من تندتر از گامهای او ست. رنگم میپرید زرد میشدم. نمیترسیدم باید تحمل میکردم. این اول راه بود تازه شروع شده. آخرین دوران رنج اینجا به حقیقتی محض رسیده است. من باید مرد تحمل باشم. نه نه هنوز بچه ام . نه بزرگ شده ام . بزرگ . پرستار وارد میشد چهره اش سرخ با لحن شیرازی میخواهد حواسم را بگیرد میخواهد که من دوباره جیغ نزنم. میگویم تو رو خدا نمیشه رهایم کنید؟ بگذار تنم بپوسد بگذار بمیرم. پرستار از جیبش یک سرنگی را در می آورد . سرنگ مایع زرد رنگی دارد. وای باز به رگهایم. مگر این چیست که اینهمه درد دارد؟ دستم را محکم میچسبید . فرو میکند. آرام مایع در خونم میجهد. هر چه در رگهایم دور میزند دردهایم شدیدتر میشود. من داد میزدم. یا زهرا یا حسین. دقایقی چند دستم را میچسپد. میداند که نمیگذارم پنجه های خردشده ام را در آب زهر آگین فرو کند. پرستار دیگری به کمکش می آید . دو نفری تمام وجودم میلرزید. داد میزدم یا حسین یا زهرا سوختم سوختم. آنقدر فریاد میزدم ، پرستار گوشه مقنعه اش را میگرفت و نمیخواهد بروز دهد که اشکش در آمده. چون او میداند این درد کشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است. لبخندی از سر غم میزند و می گوید : دلاور اینکه گلوله نیست آب است. البته کمی درد دارد. اما او طعم گلوله را نچشیده است ولی من میدانم چه می گوید. آری درد گلوله کمتر است اما او باورش نمیشود. کارش که تمام میشود طشتی خون را با خود میبرد. تمام تنم میلرزد. میلرزم پرستار سردم شده است. یخ کردم. خدایا ... یا زهرا ...  یا حسین ... یک پتوی نرم می آورد. تنم کم کم گرم میشود. تمام تنم پر از حفره است. حفره هایی به عمق۵ تا ١٠ سانتیمتر. سوراخ سوراخ. هنوز خودم دستم را ندیده ام. نمیدانم چه خبر است. اما از شدت دردهایش میدانستم که اوضاع بدی دارد. پرستار مینشیندحرف میزند و عکسهای رادیولوژی را در می آورد و ترکش ها را میشمارد. ١..٢ ..٣ .. ۴ .. ۵ ..۶ ... و با دقت میشمارد ٩٣ تا.

 

زمان گذشت اما سنگین  و من با ترکش های تنم قرارداد بلند مدتی بستم و این زیبایی تقدیر من بود . در رنج زیستن و با درد انتظار کشیدن. تا سایه کی در رسد و آفتاب کی رخ پنهان کند و من با یاران خود در عالمی دیگر بار دیگر چون شب حمله همدیگر را در آغوش کشیم. به انتظار آن روز دل خوش دارم تا این آخرین دوران رنج نیز به سر آید و آن رورز وعده خداوند که بر ما مقرر شده است محقق شود. ان شاءالله ...

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

چرا آخرین دوران رنج؟

همه بازمانده ها درد و رنجها رو دارند تحمل می کنند و این تحمل کردن تنها با یاد خداوند میسر است.

 

آیا در زمان جنگ بعضی ها به خاطر مقامات خاص و یا عنوان شدن به جبهه می رفتند؟

 

اونهایی که با این اهداف می آمدند از همون اهواز برمی گشتند.  سوت خمپاره ها ، صدای گلوله ها و شبهای سخت اهواز و کردستان و خرمشهر و ... فکر نمی کنم کسی به خاطر عنوان و یا مطرح شدن یک لحظه تحمل میکرد.

 

 خودتون برای چی رفتین؟

 

من برای خدا رفتم. من کلاس دوم راهنمایی بودم . ۱۰ روز از مهر ماه گذشته بود . من بچه روستا بودم. از مدرسه تا خانه ۵ کیلومتر فاصله بود. صبح می رفتم و غروب که بر میگشتم باید سر زمین می رفتم و شب سر موتور می خوابیدم با اینکه بچه هم بودم ولی سر موتور می ترسیدم. خانه خواهرم با خانه خودمون یک محله فاصله داشت. تو راهشون یک سگی بود . هر وقت می خواستم برم اونجا مادرم منو میبرد و خواهرم منو برمیگردوند. تصمیم که گرفتم به جبهه برم پدرم نمیذاشت. میگفت اگه بری ما تنها میشیم و کارها میمونند ولی من گفتم من باید برم. روز هفتم یا هشتم مهر ماه بود دیگه مدرسه نرفتم و گفتم میخوام برم جبهه. پدرم منو برد سر زمین و گفت حالا که تصمیم داری بری جبهه پس یه مدت اینجا کار کن بعد برو. همون شب دوباره پدرم گفت اگر راست میگی و اگه میخوای بری جبهه و فکر می کنی که مرد شدی تنها برو خونه خواهرت و از سگ نترس. اون شب به خاطر حرف پدرم رفتم و برگشتم. ولی باز پدرم گفت نمیذارم . دوباره رفتم خانه خواهرم و ۲۰ تومان از خواهرم پول گرفتم چون پدرم بهم پول نداد و رفتم جنگ. بعد از ۶ ماه برگشتم. اونوقت تازه فهمیدم که چقدر متحول شدم. چون خیلی بچه بودم. باید خیلی از مسائل رو میدیدم و میفهمیدم. شب عید سال ۶۰   بود. پدرم با من حرف نزد. دو سه روز بعد بسیج منو خواست. تصفیه حساب کردستانم رو گرفتم. ۵۲۰۰ تومان بهم حقوق دادند. پول رو به پدرم دادم و گفتم میخوام برم جبهه . ۹۰۰ تومانش رو برداشتم و رفتم. هر بار هم که جواب نامه هاشونو میدادم میگفتم : ان الله مع الصابرین. تا اینکه وقتی در بیمارستان شیراز بودم یکی در گوشم گفت : ان الله مع الصابرین. چشمهام رو باز کردم و دیدم که مادرمه.

 

 

پس تحت تأثیر نبودین و یک هدفی داشتید و مشخص بود؟

 

هدفم خدا بود. اصل خداوند است.

 

 

پس الانم همونه؟ یعنی تحت تأثیر شرایط و فشارهای زندگی و روزمرگی نیستید و رو هدفتون تأثیر نگذاشته؟

 

اصلاً . همیشه به بچه های جانباز میگم ۲۰ سال تحمل کردیم برای خدا بوده . الانم اگر هر مسأله ای پیش بیاد فقط برای خدا. فقط برای خدا و دفاع از مردم مظلوم من همیشه میگم مردم باید خدا رو شکرکنندتا بچه های رزمنده و جانبازان هستند روند زندگیشون فرق میکنه ولی وقتی که این بچه ها بروند تازه میفهمند که چه چیزهایی رو از دست دادند.

 

من یک سری ملاقاتهایی رو با جانبازان شیمیایی داشتم . باهاشون که صحبت میکردم خیلی ناراضی بودند . خیلی هاشون اگر باز هم جنگ میشد و سالم بودند هیچ وقت نمیرفتند. خیلی هاشون از شرایط خیلی نارضایتی داشتند. خیلی دردناک بود برای من چون حتی خانواده هاشون اونها رو نمی خواستند و به آسایشگاه رفته بودند. این واقعاً دردناکه. خیلی چرا ها تو ذهنم اومد ولی جواب قانع کننده ای پیدا نکردم. خیلی بزرگی میخواد یه آدم جونش رو کف دستش بگذاره و بره جبهه.

 

اونها خیلی اندکند .کسانی که میبرند و کم می آورند در حقیقت از اصل خودشون دور شدند که همون خدا بوده.

زمان زود میگذره. الان بیست سال از جنگ گذشته. چشم بهم بزنی سالهای سال گذشته .

 

 

در پست اگر ایستادگی نمی کردیم چه میشد.

شما در پستتون به این موضوع اشاره کردید. آیا اون لحظه که این پست رو داشتید نقل قول کردید احساس نمی کنید اگر اتفاقی بیفته و جنگی بشه باز این خاطرات زنده بشه و در روند دفاع از وطن تأثیر داشته باشه؟

 

اگر برای خدای مطلق باشه این مسائل به چشم نمیاد.  ولی اگر برای این باشه که بعدش بخواهی از دنیا استفاده کنی همه این مسائل بوجود میاد . خیلی ها پیشمان شدند خب میشن. چون بهشون ماشین و خونه ندادند و برای فرزندانشون نتونستند زندگی خوبی فراهم کنند هشت سال جنگ رو زیر سوال میبرند ولی اگر برای خدا باشه هیچ کس پشیمان نمیشه. کسانی که برای خانواده خودشون زحمت میکشند مثلاً صبح تا غروب کار می کنند فکر نمیکنم سر خانواده خودشون منت بگذارند. به هر حال این جنگ هم برای خدا بوده هم مملکت و هم مردم . حالا اونهایی که پشیمون میشن از اصل وجودی خودشون برمیگردند. پیش میاد در زمان پیامبر و حضرت علی هم بوده.

 

 

آیا از جنگهای چریکی زنان و جوانان و دختران و پسران خرمشهر اطلاعی دارید؟

 

بله. خیلی از مردم خرمشهر بودند که با دست خالی در مقابل عراقی ها ایستادند. با بیل و کلنگ سراغ عراقی ها رفتند. اینهمه زن و بچه اسیر شدند. بله همه این مسائل و مشکلات در خرمشهر بوجود اومد.

 

 

شاهد صحنه های دیگه ای هم بودید؟

 

همه مسائل بود. البته من اون زمان کردستان بودم. من در بیت المقدس و بازپسگیری خرمشهر بودم. اول جنگ اونجا نبودم.

 

شما فرزند پسر دارید؟

 

 

بله ... همین جا هستند.پسرم  ابوالفضل که عکاس هست.

 

 

اگر جنگی شروع بشه و ایشون خواسته باشند برند جنگ شما چی کار می کنید؟ میخوام مقایسه ای داشته باشم بین شما و پدرتون و شما و پسرتون.

 

به خودش هم گفتم که اگر یه زمانی جنگ شد بهش تحمیل نمیکنم که بره یا نره. خودش باید تصمیم بگیره. به اون مرحله ای رسیده و با این همه مسائلی که الان داره میبینه تصمیم گیری به نظرم براش راحت تره. من اجازه میدم که بره.

 

اجازه بدید از پسرتون سوال کنیم.

 

اول باید ببینیم که چرا جنگ میشه. بعضی وقتها این جنگ به ما تحمیل میشه و خودمون مسبب اون هستیم. باید ببینیم باعث و بانی جنگ کی بوده. سوال سوال سختیه . حتماً باید یک جنگی اتفاق بیفته و من در شرایطش قرار بگیرم بعد...

 

تصور کنید الان سال 59 هست و شما جای پدرتون بودید؟

به خاطر شغلی که دارم مطمئناً میرم جنگ و حتماً هم میرم و الانم حاضرم هر جا که جنگ باشه برم. مهم نیست که کی با کی میجنگه.

 

اشاره کردید که برای خدا به جنگ رفتید و اسمی از وطن نبردید. اگر هدفتون هدف خدایی باشه پس اهداف خدایی مرزی رو نمیشناسه که برای کجا بجنگید . پس حاضرید برای هر کشوری بجنگید؟

 

من حتی برای فلسطین هم باشه میجنگم.

 

 

فرمودید که حتماً میرفتید جنگ چون هدف سرکوب اسلام بوده و اشغالگری بر ضد اسلام. فکر نمی کنم در مورد مسأله عراق صادق باشه چون عراق به هر حال صدام حسین چه درست چه نادرست خودش رو به عنوان یک وجهه مسلمون داشته و ملت هم ملت مسلمون بودند ولی جنگ دفاع از کشور بوده به نظر من.

 

صدام اونقدر با اسلامی بودن و تشیع و ایران مخالف بود که حتی سربازان شیعه خودش رو زودتر به کشتن میداد.

 

شما هدف برای کشورتون نداشتید؟ چون بین صحبتهاتون کوچکترین اشاره ای نکردید که برای وطنتون رفتید . فقط گفتید من از 13 سالگی که به جبهه رفتم برای خدا رفتم یعنی هدف ناسیونالیستی نداشتید؟

 

الانم هم میگم برای خدا رفتم. هر جا اسلام باشه خدا هم هست. الان اگر منو برای فلسطین هم بخواند میرم.

 

 

یعنی برای ملتتون نرفتید؟

 

برای ملتم هم رفتم. وقتی کاری رو برای خدا انجام میدی انسانها و مردم زیرمجموعه اون هستند. وقتی شهید مغنیه میاد ایران و در جنگ شرکت میکنه . مگه ایشون هدفش پست و مقام و وطن بود . اینها هدفشون فقط خدا بوده. خیلی ها بودند.

 

چه فرقی میکنه که اسلامی باشه یا وطنی به هر حال یک جنگی صورت گرفته.

 

الان خیلی کشور ها هستند که باهم جنگ دارند و برای دفاع از خاکشون می جنگند و بعد اسلامی هم در کار نیست. ولی در مورد کشور ما بعد اسلامی هم در میان است . هم خدا و هم وطن. یک مملکت اسلامی داریم. باید از همه آرمانهای این خاک دفاع کنیم.

 

در بین صحبتهاتون فرمودید که هدفتون دفاع از مظلومیت و مردم مظلوم برای خدا. این مظلومیت بعد از جنگ وجود نداره و اینکه الان وظیفه ما چیه؟ خیلی از جانبازهای ما الان مظلوم به حساب میان. به خاطر موقعیتهاشون و رسیدگی هایی که بهشون نمیشه. جانبازها الان یک سری مشکلات دارند و شما گفتید که اینها در برابر هدف خدایی به حساب نمیان.میخوام ببینم این مظلومیت نیست؟ ما در دفاع از این باید چه کار کنیم؟

 

چند وقت پیش میرفتیم پیش مدیر کل بنیاد. یک خصلتی داشت که پشت میز مینشست و دستش رو زیر میز میبرد که با بچه های جانباز دست نده. اینجا باید دفاع کرد. اینکه با این جانباز دست نمیده پس کار هم براشون انجام نمیده. درسته برای خدا رفته ولی نه اینکه هر بلایی که خواستند سر جانبازها بیارن. باید دفاع کرد. ولی اینکه ما بیاییم داد بزنیم که چرا بچه من ماشین و موبایل نداره و من چرا خونه ندارم . من رفتم جنگ چرا به من چیزی نمیدن؟ خب نمیدن.

من خودم تا 20 سال بیکار بودم و بنیاد به من حقوق نمیداد جایی داد نزدم. خب نمیداد. رفتم کارگری کردم و شکم زن و بچه ام رو سیر کردم و بچه ها مو بزرگ کردم. بعداً به این نتیجه رسیدند که به بچه ها باید حقوق بدهند . ولی بچه ها صبر و تحمل کردند.

 

 

من اصولاً چون شعر میگم و هیچ وقت شعرهام سفارشی نیست ولی دیشب که وب لاگتون رو خوندم یه چیزی گفتم که فکر می کنم برای شما سفارشی شده.

این شعر رو به شما و جانبازها و همه کسانی که شهید شدند و رفتند تقدیم می کنم:

 

ساده سلام می کنم

با من کمی با عشق باش

 

با من کمی از غصه ها

صحبت کن و آزاد باش

 

روزت به نیلوفر گذشت

خوابت به شکل لاله شد

 

دنیای تو بر باد رفت

احساس تو پروانه شد

 

وقتی به خواب کودکی

حرمت خاک من شکست

 

وقتی که دست شستی ز جان

آرامشی بر دل نشست

 

حالا چه سود از این سکوت

دنیای ما کوچک شده است

 

افگارها برذهن پوچ

اذهان ما کودک شده است

 

هرگز نمی گفتم سخن

رویای من رنگین بود

 

شرمنده ام از روی تو

خواب منم سنگین بود

 

از اشک روی گونه ات

من شعر ها خواهم سرود

 

با چشم تر می بویمت

عشق تو افسانه نبود

 

افسوس شد بر جان من

زودی که دیگر دیر شد

 

جانی که بیهوده به غیر

از بی کسی زنجیر شد

 

ای نوگل باغ بهشت

اکنون تو می گویی مرا

 

در غفلت روزان دیر

بردی ز یاد راه مرا؟

 

دیگر چه دارم بر زبان

عمری که بیهوده گذشت

 

عمری بدون لحظه ای

بی یاد تو بر من گذشت

 

آری تو رفتی مهربان

تا من درون سایه ها

 

با کودکی بازی کنم

مردی شوم فرداها

 

وجدان را قاضی کنم

رفتی و جنگیدی و بس

 

حالا نمی دانم چرا

از ما نمی آید نفس

http://www.mowjeldoha.com/mix-pic/animated-borders/bar83[1].gif

سید داوود خشکرود سیدی

کاغذ دعوت تو در دست من

 

 http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

در پایان جلسه هدیه ناقابل و لوح یادبودی که از طرف فرهنگسرای دانشجو و جلسه نقد وب لاگها تدارک دیده شده بود تقدیم به این جانباز عظیم الشأن شد.

متن این لوح به شرح ذیل است:

 

 

یا لطیف

 

بسان کوه ایستاده ای

هزار سال هم که بگذرد نام تو خواهد ماند

و یاد تو یادگار دل هر ایرانی خواهد بود

بمان

آرام و مطمئن

که خاطره مردانگی ات سینه ها را مالامال از شور و غرور کرد و این غرور ملکوت دیار بهار را از گزند هر اهریمن ایمن میدارد.

 برادرم جناب آقای غلامعلی نسائی فریادت در لحظه لحظه تاریخ جاریست.

خاطرت آسوده باد که راه تو بی رهرو نخواهد ماند و قصه قهرمانی ات از صفحه دل ما پاک نخواهد شد.

خوشنودیم که امروز در سالگرد آزادسازی خرمشهر عزیز دعوت کانون وب لاگ نویسان فرهنگسرای دانشجو را با محبت خود پاسخ گفته و دقایقی را در مجلس ما حضور یافتید.

امیدواریم جهان تشیع و دیار ایران از چون تو قهرمانانی خالی نماند.

                                                       محمد سرشار

رئیس فرهنگسرای دانشجو

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

به بهانه ی سالروز آزاد سازی خرمشهر ، توفیقی حاصل شد تا در خدمت بزرگ مردی باشیم که در عملیات آزاد سازی خرمشهر ، در حدود صد ترکش در بدن به یادگار دارد...

نویسنده ی محترم وبلاگ آخرین دوران رنج ، از آن دسته رزمندگان جانبازی هستند که بعد از جنگ با درک صحیح میدان نبرد ، سلاح قلم را بر دست گرفته و در عرصه فرهنگ و ادبیات دفاع مقدس به فعالیت مشغول هستند.

انگیزه ی اصلی نقد وبلاگ ارزشمند و پر محتوای فوق ، علاوه بر مناسبت اعلامی ، آشنا شدن با نسل واقعی جنگ است . نسلی که علیرغم تمام جانفشانی ها ، هیچوقت خود را طلبکار هیچ نسلی نمی داند ! زیرا تنها برای ادای تکلیف به میدان مبارزه آمده است .

در این جلسه ی نقد، بزرگواران وبلاگ نویس با بزرگ مردی آشنا شدند که حرف های خود را در میدان عمل به اثبات رسانده بود. مردی که  بدور از هر گونه شعار زدگی ، با تنی خسته از جور زمانه ، باز هم آماده ی مبارزه با هر متجاوزی به کیان و ارزشهایش است .

جانباز گرانقدر و بزرگوار جناب آقای نسایی از یادگاران باقی مانده از حماسه ی هشت سال دفاع مقدس می باشند که الگو و نمونه ی واقعی نسل اصیل جنگ است.

نسلی که به هیچ چشم داشت مادی ، تنها ادای تکلیف را معیار خود داشته و دارد.

در این جلسه اگر برخی سوالات چالشی مطرح گردید ، تنها برای این بود که دوستان وبلاگ نویس در این گرد و غبار مدعیان دروغی ! با مردی آشنا شده بودند که امتحان خود را در میدان عمل پس داده بود و هنوز هم تن پاک و زخم خورده اش ، سپر بلای همین نسل است .

بنده ی حقیر به نیابت از جمع صمیمی بزرگواران شرکت کننده در جلسه نقد ، از جناب آقای نسایی که با تنی زخمی از ترکش های مختلف زمانه، قبول زحمت نمودند و علیرغم کسالت شدید ، از شهرستان گرگان قدم بر دیدگانمان گذاشتند ، تشکر می نمایم و امید دارم که قدر شناس و رهرو خوبی برای آرمان هایش باشیم.

بی تردید اغراق نیست که عرض کنم :

این جلسه ی نقد و بررسی وبلاگ ، عطر و بوی خاصی داشت ...

شمیم دلنواز عشق در تمامی لحظات جلسه جاری بود...

خدا را شکر...

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 دوستان شرکت کننده در این جلسه

آخرین دوران رنج

ابوالفضل نسائی

تخریبچی دوران

یک بهانه

 قرآن ام پی تری

دریچه ای به سوی ملکوت  

چند قدم تا وصال یار

یک حرف و دو حرف

سایه صبور

یک مادر 

دنیای سبز من

اسلام در اروپا

دولت عاشقی

گاهنامه

کاغذ دعوت تو در دست من

سهیلا ملکی 

از خواب تا مرگ

وروجک های بیسواد

درخت بی سایه

اشکستان

رویای نیمه تمام

تنگ غروب

انفرادی

گروه بارانی ها 

یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است

ستایشگر

ققنوس

زندگی... جنگ... و دیگر هیچ!

دادگاه رسمی

گل یخ

چهره های درخشان

 فاطمیون

حنیف

حنیف 2

باران خیال

دختری در راه آفتاب

 دل شدگان 

دیجیتال تروریست

خلیج پارس

محبت اینجاست

عقیق

این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند

حسنک

انتهای افق

صبح غریب

کسی نیستم

پارمیدا کوچولو

و ۱۴ مهمان

 

 

 


Admin