<-------www.mycomputer.ir-------> <-------www.mycomputer.ir-------> جلسه ۲ دی ۱۳۸۶ - گزارش جلسات نقد و بررسی وب لاگها

گزارش جلسات نقد و بررسی وب لاگها


جلسه ۲ دی ۱۳۸۶

وب لاگ این هفته:

 زندگی... جنگ... و دیگر هیچ!    

زندگی ... جنگ ... و دیگر هیچ !

http://loosifer2007.blogfa.com

من سحر اسلامبولچی متولد مهر ماه، ماه ایزد عهد و پیمان در گاهشماری ایرانی از سال  ۱۳۶۲ و دانشجوی رشته اقتصاد صنعتی هستم... حال که صحبت از فرهنگ ایرانی به میان آمده... جا داره بگم امروز اولین جشن دیگان از جشن های ۴ روزه این ماه است. دی به معنی آفریدگار و دادار بوده و در فرهنگ مزدیسنا به معنای اهورامزداست. پس به دلیل اهمیت اهورامزدا در گاهشماری ایرانی بر خلاف سایر ایزدان و امشاسپندان که تنها یک روز از ماه را در مقارنه با روز هم نام خود نیکو می دارند، در دی با چهار جشن روبرو هستیم...

در خصوص نام لوسیفر و گمگشته اندکی توضیح میدید؟

لوسیفر در اسطوره های یونان باستان به معنای فرشته آورنده نور و روشنی است و در عرفان مسیحی بدلیل تضادی که بین این مفهوم و اموزه های فوق ماورایی کلیسا بود لوسیفر به شیطان نیز اطلاق شد. همينطور اين نام وبلاگ يكي از دوستان بود كه نگاشته هاشونو دوست داشتم و ايشون بعد از مدتي ديگه ننوشتن... گمگشته هم كه به گمگشتگي انسان معاصر اشاره داشت كه علي رقم همه پيشرفت هاي مادي و معنوي هنوز گمشدست. 

از وب لاگ حلقه پرشی داشتید به این وب لاگتون ... در اون وب لاگ خیلی ادبی می نوشتید چطور شد که به داستان کوتاه نویسی رو آوردید و از سخت نویسی بیرون آمدید؟

حلقه دچار دور شد. شیوه نگارش ام سخت بود و بدلیل علاقه ام به نثر مسجع آهنگین، ولی تنها عده محدودی متوجه حرفهای من میشدند پس سبک نگارشی ام را بشکل ساده و روان در آوردم و همان حرفها را این بار به زبانی ساده تر گفتم اما این کارها به نظرم هم لوس شده بود و هم لوث! و به دل نمی نشستند... پس از آشنایی با ادبیات داستانی کوتاه تصمیم گرفتم مفاهیممورد نظرم را این بار در قالب داستان بنویسم و از شخصیتهایی استفاده کنم که روحیات مرا یدک می کشیدند. در ابتدای کار هیچ پیش زمینه ای نداشتم . قصه های ظهر جمعه الگویی بود برای من.

 نثرتون ساده تر شده ، تازه به این شکل دراومده؟!

پستهای اولیه وب لاگم : سخنی با کالبدم / بودن، هستن و شدن / مسافر زمین و ... قشنگترین نوشته هایی بودند که من از وب قبلیم به این وبلاگ آوردم... در این هاست که متوجه سختی زبان نوشتاری قبلی من و روانی نوشته های فعلیم میشید... 

 به نظر خودتون داستانک هاتون بلند و پیچیده نیستند ؟

من حس میکنم زیاد پیچیده نیستند و روان هستند و البته خلاصه تر از این نوشتن برام ممکن نبود.

ولی قصه های ظهر های جمعه خیلی روان تر هستند، چطور شما از آنها تاثیر گرفتید؟

من فقط از آن الهام گرفتم ... قصه ظهرهای جمعه گویشی بودند و جملات در سبک گویشی کوتاه هستند و اصولا نمی توانند مثل نثر طولانی باشند، چون ممکنه سررشته کلام و هدف گوینده در طی اون کاملا از دست بره. در واقع من از تصاویر واضحی که این داستان ها به ذهنم می داد برای پرورش خیال و یا حتی استفاده در توصیفات روان داستانی بهره بردم...

ولی من حس روانی رو هنگام خوندن نمی بینم؟

من تلاشم رو کردم تا توصیفاتم جاری و سیال باشن و قابل لمس... اما گاها در نوشته هام، بدلیل عادت به شیوه نوشتاری قبلیم دچار نوعی بازگشت می شم اما امیدوارم با اتمام دوره گذار از نثر قدیمیم به سبک جدیدم بتونم این مشکل رو حل کنم و امیدوارم مخاطبینم به من این فرصت رو بدن ...

 نوشته هاتون رو بی طرفانه می خونین؟

خوب من طرف یا هدف خاصی از نوشته هام دارم... اما سعی می کنم جانبدارانه نباشه نگاهم.

یک سری عقاید دارید که در وب لاگتون گذاشتید ... تا بحال شده که با خوندن کامنتها سراغ متنتون برید و مجدد بخونید؟

من به هوش خواننده اطمینان دارم. اعتقاد دارم خواننده سواد و فهم زیادی دارد و اجازه دارد هر برداشتی بکند. دوستانی دارم که نظر لطف به وب لاگم دارند و فکر می کنم وب لاگم مخاطبین خاصی دارد. من به تقسیم بندی خاص و عام معتقد نیستم و همه خوانندگانم رو خاص فرض می کنم. پس به اونها آزادی عمل در برداشت میدم یا لااقل سعیم رو در این زمینه می کنم. از داستان هایی که خواننده رو وادار به نتیجه گیری مورد نظر نویسنده می کنن بیزارم.

آیا نویسنده های ماهر باید مطالبشون پیچیده تر باشد؟

به شخصه داستانهای پیچیده رو دوست دارم. ولی نویسنده های بزرگی هستند که داستانهای ساده و غیر پیچیده ای دارند که جزئ شاهکارهای ادبیات داستان نویسیه. پس لزوما رابطه علت و معلولی در کار نیست و این شیوه داستانی صرفا علاقه شخصیمه. اگر ابهام و پیچیدگی در نوشته هام هست به خاطر آزاد گذاشتن خواننده برای برداشت آزاد از داستان است.

چرا کلمات پیچیده است؟

من زیاد کلمه مبهم یا پیچیده نمی بینم! ولی صرفا بخاطر علاقم به این سبکه که بطور عمدی برخی جاها خوب توضیح داده نمی شه.

ولی من باید چند بار بخونم تا متوجه بشم!!!

خب سبک من اینطوره و این چیزی است که دوست دارم به اون پایبند باشم. شاید جاهایی که دقت کردم زیاده گویی کردم.قسمت ابتدایی داستانک ۵ رو دوستان می گفتند که توصیفش خوب بوده. من تجربه زیادی در این نوع شیوه نگارش ندارم به هر صورت وجود کمی ها و کاستی های احتمالی هم تا حدی طبیعی است و صبر زیادی می طلبد رفع انها و رسیدن به یک وضعیت مطلوب در داستان نویسی.

در پست ۱۵ مرداد ۸۶ از طرفی اولش القا می کنید هیچی نیست و از طرف دیگر ... ؟؟؟

من علاقه خاصی به آثار نیچه دارم و اون نگاشته فقط یک نوع برداشت آزاد از شیوه و مفاهیم نگارشی نیچست.

ولی یک جور تناقض است؟

آیا همه اعتقاداتی که بشر داشته تماما درست بوده و شایسته تقدیر؟ آیا باوری نبود که باید اصلاح می شد یا بکل مورد نفی قرار می گرفت؟ با وجود این من دیدم کلیت حرکت بشر حرکتی امیدوارانه است... و من صرفا راوی تناقضی بودم که شاهد بودم .

امید به چی ؟ سر رشته اعتقادش چیست؟ اگر اعتقداتمون نخ نما و پوسیده است پس اون امید چیه؟

این اشاره به نقل قوله... یک جور خبر... من قضاوت رو به عهده خواننده می گذارم...این چیزی است که دیده میشه و از انسان می بینیم . با وجود اعتقاداتی که درست نیست ولی امیدوارند. کلیت انسانها نا امید نیستند و این چیزی است که من می بینم.

شما دوست دارید امید رو پرورش بدید یا موهومات رو؟

من فقط نوشتم و گزارش دادم از حقیقتی که می بینم.

ولی از نوشتن هدف داریم؟

از دو سطری که من می نویسم نمیشه گفت که کسی برداشت امید یا نا امیدی بکنه. دوست دارم خواننده خودش برداشت داشته باشد.

راجع به اسم وب لاگتون ؟

چون داستان های مدنظرم  اکثراْ موضوعات اجتماعی داشتند و خانم فالاچی هم در نوشته هاشون به معزلات جامعه و جهان پرداخته بودند و من ارادت خاصی به آثار نویسنده و سبک نگارشیشون داشتم  اسم یکی از کتابهاشون که با موضوع داستانهای من هم ارتباط داشت رو انتخاب کردم.

می خواهید مثل خانم فالاچی گزارش وار بنویسید؟ و چقدر به نام وبلاگ معتقدید؟

خواستم پایان موضوع را داشته باشم ولی دوست دارم شبیه خبر باشد ... کسی که داره پاره داستان هایی رو روایت میکنه... به این جمله معتقدم... به گمانم زندگی نبردی مقدسه که می تونه نتایج زیبایی داشته باشه

داستانک هاتون چقدر واقعی یا تخیلی بوده؟ مثلاْ در داستان انتظار چقدر واقعیت پشتش است و چقدر می تونه عقاید مذهبی پشتش باشه؟

بیشتر تخیل بوده ... بارها و بارها شنیده ایم ... داستانک های من نو نیستند ولی من سعی کردم از طرف خودم بگم و اعتقاد خودم هم هست.

در خصوص داستان اعدامتون چه انتهایی رو براش متصور شدید؟ می خواستید چه چیز رو برسونید؟

زمانی که تصمیم به نوشتن این داستان گرفتم مصادف بود با اعدام دسته جمعی اراذل و اوباش که من رو هم مثل سایر افراد خوشحال کرد... اما در داستانکم سعی کردم از دید جدیدی به قضیه نگاه کنم. ابتدا حس طبیعی نفرتی شدید و خورنده رو از جانب همسر مقتول به نمایش گذاشتم و سپس مرد رو در سه جایگاه قرار دادم تا از دید اونها به قضیه نگاه کنه... جایگاه پیرزن به عنوان مادر مقتول، جایگاه خودش به عنوان ولی دم و جایگاه مردمی که گاها به دلایل ضد و نقیضی اونجا جمع شده بودن و سپس مرد رو متوجه این مهم دیدم که با مرگ قاتل جز لذت انتقام آنی که دچارش خواهد شد به چیز دیگه ای نخواهد رسید... در توضیح دیدگاهم باید بگم همه ما به خدایی معتقدیم که هرگز در توبه اش رو بروی حتی بدترین بندگانش نبست و بخشش...

شما چطور یک صفت خدایی مثل بخشش رو به انسان نسبت می دید؟

همونطور که شما صفتی خداگونه تر مثل تصمیم گیری بر پایان دادن به زندگی یک انسان رو به انسان نسبت دادید...

دستور قصاص نفس نص صریح قرآنه و شما در جایگاهی نیستید که در این خصوص نظر بدید... من هم نیستم؟ 

بله ولی این قانون زمانی به تصویب رسید که جامعه بشری محدود به چند قبیله بود که فاقد مشخصات جامعه شهری امروز و جنبه های آسیب شناسانه خاص خودش بودند... حکم قطع ید دزدان هم در ابتدا رایج بود ولی...

از کجا اینگونه یمتند ادعا می کنید جامعه بشری بدور از جامعه امروز بود؟

از آنجا که مردم ما رو حتی با دوره رضا شاه نمی تونید قیاس کنید چه برسه به ۱۴۰۰ سال پیش اعراب بادیه نشین.

پس می فرمایید اسلام منسوخه و مال ۱۴۰۰ سال پیش؟

خیر... چطور از جزئ به کل رسیدید؟ اسلام روحی ابدی داره... من تنها به نگرش امروزی تر و متناسب تری اشاره کردم.

شما در جایگاهی نیستی که نظر بدی؟

اسلام دینی است که در اون به تحقیق و پژوهش و عدم پذیرش کورکورانه توصیه شده... من با عقیده شما برادر بزرگوار مشکلی ندارم... این شما هستید که تحمل شنیدن رایی مخالف رو ندارید... فراموش نکنیم که در فضای بسته ای که هیچ عقیده ای فرصت بیان و ظهور نداشته باشه هیچ فکری قادر به رشد کردن و تکامل و فرار از پوسیدگی نیست... بنده بر خلاف شما تعصبی بر روی هیچ عقیده ای ندارم و اگر منطقا من رو توجیح کنه کسی می پذیرم...

*** به علت تشنج اوضاع نويسنده موفق به توضيح اين مهم نشد كه هدف وي از اين داستانك رسيدن به نام اين داستان يعني (نفرينت نمي كنم كه بميري... كه بماني و بداني) بود كه ماندن و دانستن و فهميدن عمق جنايت صورت گرفته براي جاني حكمي سنگين تر از مرگ است... و این بدان معنی نیست که مخالف حکم قصاص یا اعدام باشم ، بلکه نظرم حکمی شدیدتر از اعدام است که همان ماندن و زجر کشیدن است...

بنده از شما عذر می خواهم... به گمانم دوستان فراموش کردند که ما در این جلسات قصد بررسی عقاید وبلاگ نویسان رو نداریم و از بحث های چالشی بدوریم... از فضای وبلاگ و موضوع اون دور شدیم...

علت اینکه نگاه شما به زندگی در اکثر داستانک هاتون نگاهی نکبت باره و این به کررات اشاره شده چیه؟ چرا نیمه پر لیوان و زوایای خوش زندگی این طبقات رو نمی بینید؟

دغدغه من فعلا گفتن ازطبقات فرودست و ضعیف جامعست برای جماعتی مثل خودم و مثل حاضران این جلسه که دسترسی مداوممون به اینترنت نشونگر رفاه نسبی و دور موندمون از شرایط اسف بار این قشره و با توجه به اینکه در ماهیت و زمینه زندگی این افراد جز سیاهی و ناامیدی از دست یابی به اینده ای روشن چیزی نمی بینم، اجازه می خوام هیچ نیمه پری برای مثلا مادری که از حس مادری خودش می گذره و فرزندش رو به دیگران می بخشه نبینم... هرچند علاقه شخصیم نگاه به همه جوانبه اما پایبندی به کوتاه بودن داستان و عدم اطمینانم به استواری و کشش قلمم و شاید مهم تر اینکه مخاطب من حوصله و زمان همراهی چندین صفحه ای با من رو داره یا خیر مانع از این میشه که دستی باز برای نوشتن داشته باشم.

در داستانک تردید چرا دلایل پسرک برای خودکشی تا این حد پیش پا افتاده و عادیه؟ همه ما درگیری با عدم علاقه به رشته تحصیلی یا شغل پدری موروثی روتجربه کردیم... اما تصمیم به خودکشی نگرفتیم!

در خصوص افرادی که دست به خودکشی می زنند از دید من ۲ دسته افراد هستن... دسته اول اونهایی که واقعا دلایل قوی برای خودکشی دارن و دسته دوم افرادی که بیشتر برای جلب توجه نداشته یا دلسوزی دیگران دست به این کار می زنن و گاهی جونشون رو بابت این کار از دست می دن... اما در داستانک تردید من بیشتر خواستم پوچی و بی انگیزگی فردی رو نشون بدم که تمام دلایلی که می تونستن به زایش اهداف در اون کمک کنن از دست داده و دیگه دلیلی برای کار و تلاش و ادامه حیات نمی بینه... اون حتی در خصوص خودکشیش هم مردده و بیشتر به واکنش کسانی که با صحنه مرگش مواجه می شن فکر می کنه.

به حیات فانی کالبد مادی انسان معتقدید؟ 

بله...

پس چرا اینجا اینطور گفتید (نقل به عینه می کنم): من مسافر زمینم! مسافر سفری ابدی، ایستاده بر کره ای خاکی...

اينجا من سفر زمين رو ابدي فرض كردم چرا كه زمين در مقياس عمر كوتاه ما سفري نامعلوم و به ابد داره.

به جر پيروي و تاثير گرفتن از سبك كافكا يا قصه هاي ظهر جمعه از نويسندگان معاصر ايراني آثار چه كسي رو براي الهام گيري يا مطالعه انتخاب مي كنين؟

متاسفانه من در خصوص داستان نويسان كوتاه معاصر بسيار ضعيف عمل كردم و جز چند داستان كوتاه كه در كتب درسي يا برخي وب ها برخوردم مطالعه خاصي در اين زمينه نداشتم... داستان هايي مثل كباب غاز يا داستان عينك رو دوست داشتم.

شيوه داستان نويسيتون شبيه به آقاي مصطفي مستوره...

اگر شباهتي هست اتفاقيه و من آثار ايشون رو مطالعه نكردم.

چرا فضاهاي داستانيتون ناملموسه علي رقم توصيفات خوب، اين زمينه رو از كجا مياريد؟

همه تلاشم رو مي كنم كه توصيفاتم قوي باشه اما به گمانم هنوز راه بسياري باقيه و من در شروع كارم... اين زمينه ها و فضاها اغلب كاملا تخيلي هستند و يا گاها از يك كتاب يا فيلم متاثر شدن... مثلا در خصوص داستان بخشش فيلمي رو در كودكي ديدم كه تاثيرات حسي عميقي روم گذاشت و در ساختن اون فضا كمكم كرد... موضوعات داستان هام تكراريه اما سعي مي كنم لااقل در فضا سازي نو عمل كنم...

چرا در اكثر داستانهاتون از حس تعليق خوب استفاده نميكنيد و در ميانه كار موضوع رو لو ميديد؟ بجاي اينكه از سوالات ايجاد شده در ذهن خواننده براي همراه ساختنش تا انتهاي مسير كمك بگيريد.

خوب به گمانم همانطور كه پيش تر گفتم من در ابتداي راهم. گاها در توصيف احساسات تجربه شدم (مثل داستان مردي كه خواهرش رو از دست داد) با خيال تسلط بر حس و اطمينان از توصيف خوبش دچار نوعي عجله شده و شبيه به كسي كه بخواد به هر قيمتي حرفش رو بزنه عمل مي كنم و دچار اين نقصان ها ميشم... مثلا همين داستاني كه مثال زدم اشكالات ديگه اي از قبيل خوب توصيف نكردن نسبت مرد با فرد متوفي رو هم بايد اضافه كرد كه اميدوارم در داستان هاي آتي بهتر عمل بشه.... 

و كلام آخر...

 در پايان از كليه دوستاني كه در جلسه نقد وبلاگ بنده شركت كردند سپاسگزارم...

 خصوصاْ از پدر و مادر و خواهر عزيزم كه لطف كردند و در اين جلسه حاضر شدند...

**********************************

نقد کارشناسی استاد درخشنده :

قبل از هر چیز حضور خانواده محترم اسلامبولچی را خیر مقدم عرض میکنم.

و همچنین از صبر و ادب نویسنده محترمه وبلاگ کمال تشکر را دارم و از این خصیصه والای اخلاقی

ایشان که نماد شخصیت فرهیخته خانوادگی ایشان است ، تقدیر ویژه می شود.

امید است این منش سر لوحه اعمال و رفتار  امثال من حقیر نیز قرار گیرد.

 و اما علت انتخاب وبلاگ لوسیفر برای نقد در جلسه‌:  آشنایی با قالب نگارشی داستان بود که این

بلاگر در چندین پست خود از این قالب نگارشی برای بیان مطالبش بهره برده است.

ویژگی داستان با سایر قالب های نگارشی ، تخیل و احساس برانگیزی آن است. که در داستان های

کوتاه نگارش یافته توسط نویسنده محترمه وبلاگ این دو ویژگی به خوبی به چشم می خورد.

توجه به دغدغه ها و آسیب های اجتماعی و انعکاس آن با قالب نگارشی داستان که می تواند مورد

توجه بیشتر خواننده قرار گیرد ، نشان از درایت نویسنده برای بهتر ارتباط برقرار کردن با مخاطب است.

علاوه بر قالب نگارشی تقریبا زیرکانه نویسنده وبلاگ (‌داستان) ، زاویه دید انتخابی وی برای نگارش

داستان هایش نیز از ویژگی خاصی برخوردار است.

زیرا ایشان برای نوشتن داستان هایشان از زاویه دید من راوی استفاده می نمایند که بهرمندی از این

زاویه دید باعث همزاد پنداری بیشتر با مخاطب می شود.

به عبارت دیگر خواننده وبلاگ ، خود را در محوریت موضوع داستان می داند و همین امر باعث

تاثیر پذیری بیشتر خواننده می گردد.

استفاده از آرایه های ادبی در نگارشات نویسنده محترمه وبلاگ ، از سایر مواردی است که می تواند

مورد نظر سایر بلاگران در الگو پذیری از نوشته های این وبلاگ باشد.

مانند این بخش از داستان  تحت عنوان  رنگ فقر :( با بغلی پر از فالهای نیک و بد شیخ رند...  ) ، که

 نویسنده به زیبایی از آرایه ادبی تلمیح بهره برده است. و خواننده بلافاصله مرحوم حافظ و اشعار او را

به خاطر می آرود .

معنی آرایه ادبی تلمیح:

تلمیح اشاره ای است به بخشی از دانسته های تاریخی ،‌اساطیری ، و ... ، خواننده که به عنوان

محفوظات در ذهن خود دارد.

ارزش تلمیح به میزان تداعی دارد که از آن حاصل می شود. لازمه ی بهرمندی از آرایه تلمیح ، آگاهی

از دانسته ای است که نویسنده بدان اشاره کرده است.

**********************************

دوستان شرکت کننده در این جلسه

http://loosifer2007.blogfa.com

http://abolfazl2321.persianblog.ir

http://akherat.persianblog.ir

http://dehnamaki1.blogfa.com

http://digitalterorist.blogfa.com

http://yekbahaneh.blogfa.com

http://Quranmp3.blogfa.com

http://mamanyehasty.persianblog.ir

http://sayeyesabour.persianblog.ir

http://1madar.com

http://hanif99.persianblog.ir

http://hanif99.blogfa.com

http://zaye.persianblog.ir

http://fpi.persianblog.ir

http://bisavada.persianblog.ir

http://seemore.blogfa.com

http://derakhtebisayeh.persianblog.ir

http://seemore.blogfa.com

http://hassanak2.blogfa.com

http://safeer.ir

http://ghoghnuss.ir

http://nargesi.blogfa.com

http://m0saafer.blogfa.com

http://majnoonsara.persianblog.ir

http://vaghefi.parsiblog.com

http://meydoonmin.blogfa.com

http://donyayesabzeman.persianblog.ir

http://moohebat.blogfa.com

http://mersad67.blogfa.com

http://homaayerahmat.blogfa.com

http://junglestar.blogfa.com

http://amiromamanbaba.blogfa.com

http://setayeshgar62.blogfa.com

http://dokhtar-e-iranzamin.blogfa.com

http://kasinistam.blogfa.com

http://dellshodegan.blogsky.com

http://soheilamaleky.blogfa.com

http://dadgaherasmi.persianblog.ir

http://ghazi.blogfa.com

http://kohanmehr.tk

http://ashkestan.blogfa.com

http://sartr1980.blogfa.com

http://donearam.blogfa.com

http://mrkhaliband.persianblog.ir

http://pinky.persianblog.ir

http://parmida.persianblog.ir

و ۱۰ مهمان محترم دیگر

**********************************

وب لاگ هفته آینده یکشنبه ۹ دی  

یک فیلمساز که عاشق سینما نیست

http://notefalsh.blogfa.com

**********************************


Admin