<-------www.mycomputer.ir-------> <-------www.mycomputer.ir-------> گزارش جلسات نقد و بررسی وب لاگها

گزارش جلسات نقد و بررسی وب لاگها


جلسه 26 خرداد 1387

  

  

وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ٢ تیر

آبادانی اندیشه

نوشته های آریانا آریارمن

 

 

 

http://ariarman.persianblog.ir

 

  

 

وب لاگ این هفته

 

 مروارید عرفان

مروارید عرفان

نوشته های خانم مهوش رحیم پور

http://sevda1000.persianblog.ir

http://sadafe-darya.blogfa.com

نویسنده  محترمه وب لاگ مادر سه فرزند هستند . همسر محترم ایشان جناب هرمز ممیزی ،  وب لاگ مقالات سیاسی اجتماعی را می نویسند.

 

در ابتدا خواننده وب لاگها بودم تا اینکه وب لاگ مروارید عرفان را در پرشین بلاگ با آدرس ملانی راه اندازی کردم. بعد از مدتی نتوانستم وارد مدیریت وب لاگم شوم و در واقع وب لاگم هنگ شد و یکی از دوستانم وب لاگ نسیم صبا وب لاگ پرشین بلاگ را با آدرس sevda1000.persianblog.ir برایم راه اندازی کرد. حدود 4 سال در پرشین مینوشتم ولی متاسفانه با تغییرات جدید با مشکل مواجه شدم وب لاگم را با آدرس  sadafe-darya.blogfa.com به بلاگ فا انتقال دادم.  

 

چرا مروارید عرفان را به عنوان نام وب لاگ انتخاب کردید؟

 

ادعای نوشتن مطالب عرفانی رو نداشته و ندارم ولی کلاً عرفان رو که پایه و اساس همه ادیان الهی هست دوست دارم. شاید منشأ این انعکاس افکار مرحوم پدرم باشدکه عاشق عرفان بود.

 هر ایرانی که کوچکترین آشنایی به ادب پارسی داشته باشه تلألو عرفان رو در اشعار حافظ ، مولانا و سعدی میبینه. عرفان پایه و اساس دین هست . دین از 2 بخش تشکیل شده . عرفان و احکام که عرفان جزء لا یتغیر دین هست یعنی همه ادیان در عرفان مشترکند که همون خداشناسی و شناخت خداست. فکر می کنم عرفان از بدو خلقت بشر خداوند وجود خودش رو برای بندگانش متجلی کرده . عرفان رو خیلی دوست دارم و همیشه سعی می کنم دنبال عرفان و شناخت ذات اقدس الهی باشم.

 

از ابتدای وب لاگتون هر چقدر به جلو می آییم مطالب وب لاگ منسجم تر میشود و شکل گیری ویژه ای رو پیدا میکنه و مطالب وب لاگتون راجع به همه چیز هست . مسائل اجتماعی و روزمره و فرهنگی و ... هدف اصلی وب لاگ به چه سمتی میخواد بره؟ امکان داره که این وب لاگ به یک وب لاگ تخصصی راجع به یک موضوع خاص تبدیل بشه؟

 در ابتدا هدف مشخصی نداشتم و هدفم صرفاً وقت کشی و پر کردن اوقات بیکاری. اما بعد از یک مدت که نوشتم احساس کردم راضیم نمیکنه که فقط وقتم رو پر کنم . بیشتر سعی کردم مطالبی رو در ارتباط با روانشناسی و اجتماعی انتخاب می کنم. بیشتر سعی دارم به این سمت و سو برم که برای خواننده هام حرفی برای گفتن داشته باشم و بتونم مفید باشم.سعی می کنم مطالبم رو نه زیاد کوتاه بنویسم که نتونم منظورم رو بیان کنم و نه اونقدر طولانی که خواننده وب لاگم رو خسته کنم. دوست دارم مطالبی دنباله مطالب روانشناسی مثل هدفمند زندگی کردن، چگونه موفق باشیم ، چگونه شادمان باشیم ، عصبی نباشیم و ... مطلبی که بتونه حال و هوای یک آدم رو کمی آروم تر کنه.

پستی در مورد نیکی و بدی دارید و داستانی از لئوناردو داوینچی در اون مطرح کردید . می خواستم نظر خودتون رو در مورد نیکی و بدی بدونم؟

در اون داستان فردی بوده که زیبایی فوق العاده ای داشته و داوینچی فکر میکنه که این فرد میتونه برای تابلوی شام آخر سمبل خوبی و نیکی باشه و پرتره کوچکی هم ازش میکشه ولی این تابلو به دلایلی نیمه تمام میمونه . بعد از مدتی نیاز به یک سمبل بدی پیدا میکنه و از دوستانش میخواد که یک چهره کریه برای من پیدا کنید . و اونها یک نفری میبینند که مست در جوبی افتاده و اون فرد رو پیش داوینچی میبرند. داوینچی باز هم از صورت اون طرحی برمیداره و خود اون فرد میگه چند سال پیش یک نقاشی صورت من رو بعنوان سمبل نیکی طرحی کرد و من همون فرد هستم.

واقعاً باطن هر کس در صورت و چشمانش منعکس هست . وقتی ما بدی رو برای کسی طالب باشیم بدون اینکه خودمون متوجه باشیم حالت صورت ما تغییر میکنه ولی وقتی که خوبی رو برای دیگران بخواهییم حتی اگر صورت زشتی هم داشته باشیم ولی اون نور لطف و صفای الهی و اون خوبی در صورتمون منعکس میشه .

 

 وب لاگ شما برای من نوعی وب لاگ آموزشی هست و از اون دسته وب لاگهایی هست که من خیلی چیزها یاد میگیرم و استفاده می کنم. نکته خیلی مهم برای من این هست که شما به بعضی کلمات رنگ میدید.

بله ... از رنگ زرد و قرمز استفاده می کنم. دوست ندارم مخاطبم رو خسته کنم. من خودم وقتی وارد وب لاگی میشم و میبینم یکنواخت سیاه تا آخر پست نوشتند. چند سطری که میخونم احساس می کنم چشمانم خسته شده و یا ذهنم جای دیگه ای میره. همیشه کلماتی رو که سمبل خوبی و زیبایی هست رو به رنگ طلایی در میارم و کلماتی که سمبل بدی هستند رو رنگ قرمز میدم و این باعث جلب توجه خواننده میشه.

 

برای هر پستتون چقدر وقت صرف میکنید و این ایده ای که ذهنتون رو از قبل مشغول کرده بوده چقدر زمان میبره تا به صفحه وب لاگتون برسه؟

اوایل همیشه هر هفته آپ دیت میکردم. معمولاً از یکی دو روز قبل فکر می کنم که چی بنویسم البته بستگی به وضع روحیم داره. گاهی اوقات به دایرة المعارف دهخدا و دیوان حافظ و مأخذهایی مراجعه می کنم . دوست دارم بیشتر از شعر هم در پستهام استفاده کنم . ابتدا در پیشنویس پستم رو می نویسم و هر دفعه تکه ای از اون رو مینویسم و وقتی که آماده شد ارسال می کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 پستی در مورد شادی داشتید که خیلی تخصصی و قشنگ بود. جمله ای توجه من رو جلب کرد این بود که نوشته بودید : متأسفانه این تصور غلط در جامعه شکل گرفته که شادی جزو رفتارهای خوش آیند نیست. می خواستم راجع بهش توضیحی بدید. چه چیزهایی رو دیدید که چنین برداشتی کردید؟

 

منظورم جامعه خودمون بوده. چون ما در این جامعه زندگی می کنیم. در واقع شادمان بودن و خندیدن رو مخصوصاً برای خانمها زیاد جالب نمیدونند و جزو رفتارهای هنجار حساب نمیاد. در صورتی که همه میدونیم شادی چقدر در زندگی همه ما موثره و ما می تونیم با یک لبخند و یک چهره شاد به اطرافیانمون آرامش بدیم .

 

فکر می کنید چطور میشه این هنجار ها و عرف رو عوض کرد؟

ما بیشتر در اطرافمون چهره های عبوس و مضطرب و خسته بیشتر میبینیم تا چهره های شاد و این واقعیتی هست. ما باید خودمون رو اصلاح کنیم و شاد باشیم. وقتی من شاد باشم دخترم هم وقتی صورت شاد من رو ببینه اون هم شاد میشه . ما میتونیم شادی رو گسترش بدیم.

  

شما صحبت از عرفانی کردید که ریشه در فرهنگ ما داره . می خواستم ببینم آیا اساساً تفاوتی در عرفانها هست که ریشه هاشون متفاوته؟ 

تصور می کنم که عرفان پایه و اساس همه ادیان الهی هست . همه ادیان هدف واحدی دارند و فقط احکام هست که در هر دینی متفاوته. عرفانی که تجلی وجود خداست.

قطرات عشق رو در کام همه ما چکاندند و این بستگی به خود ما داره که تا چه حد از این قطرات سیراب بشیم. البته قبول دارم درکی که علی از عرفان و خدای خودش داره با یک فرد عامی و عادی فرق میکنه. هر کسی بسته به ظرفیت خودش میتونه عرفان رو بپذیره و درک کنه.

 

آیا عرفان ریشه غیر دینی هم میتونه داشته باشه؟ 

من خودم دنبال عرفان غیر دینی نرفتم و نمیدونم. شاید عارفهای هندی و بودایی هم عرفانی برای خودشون داشته باشند ولی به نظر من اونها هم باز هدفشون خداست. به هر راهی که بروند همه به یک راه ختم میشه.

 

 تنوع مطالب شما جالب هست و همیشه بعد روانشناسی ، برجستگی خاصی داشت. مطالب روان شناسی که شما می نویسید شدیداً و عمیقاً با فلسفه اگزیستانس نزدیکی داشت و من تعجب می کردم که شما چرا صریحاً سراغ این مطلب نرفتید. آیا پیشنهاد من به کارتون اومد؟ و اینکه در مورد کلیشه ای شدن مطالب وب لاگ هم توضیحی بدید؟

 

 

  اون کتابی رو که شما لطف کردید و معرفی کردید رو هنوز نتونستم تهیه  و مطالعه کنم.

در مورد کلیشه ای شدن مطالب فکر می کنم بهترین راهکار مطالعه هست . وقتی ما مطالب متنوعی رو مطالعه کنیم خودبخود دیدمون یک بعدی نمیشه و فقط دنبال یک روش نمیریم. وقتی موضوعات مختلفی رو مطالعه کنیم خودبخود سطح دیدمون وسیع میشه . من خودم خیلی مطالعه می کنم. متاسفانه من بعد از گرفتن دیپلم بدلیل ازدواج و مادر شدن نتونستم ادامه تحصیل بدم ولی هیچ وقت در طی این سالها مطالعه رو کنار نگذاشتم. اگر درس و کتاب رو کنار گذاشته بودم شاید الان اینجا نبودم .

 نوشتن 3 ضلع داره : شکل . محتوا . بینش ... که خوشبختانه در بیشتر نوشته هاتون هر سه اینها موجود هست.کسی که به وب لاگتون میاد هم مطلب جدید یاد میگیره و هم نظر خودتون در اونجا موجود هست. خود وب لاگ نوشتن یک بحثی است و بحث جدی گرفتن و جلسه نقد براش گذاشتن بحثی است مهم تر. دوستانی که وب لاگ می نویسند بعد از مدتی نوشتن و انتخاب موضوع براشون سخت میشه و گرفتار کلیشه میشوند.

شما دوستان زیادی دارید و کامنتهای بسیاری هم در هر پستتون موجود هست . چطور با بقیه وب لاگها ارتباط میگیرید؟

خوشحالم که مروارید عرفان از پرخواننده ترین وب لاگهاست. البته اوایل برای هر پستم بطور میانگین 180 کامنت ارسال میشد . بعلت مشکلات کمتر فرصت پیدا میکنم سراغ دوستان بروم . در نتیجه دید که نباشد بازدید هم نیست .

وقتی خسته و عصبی هستم وب لاگم رو باز می کنم و کامنتهام رو می خونم .همه دوستانم با احترام و محبت برام کامنت میگذارند و این باعث میشه که تمام خستگی من از بین بره و  پر از انرژی و توان میشم. در مدت این چهار سال تا بحال یک کامنت توهین آمیز و گستاخانه نداشتم و همیشه همه دوستان به من آرامش دادند و من از تک تک اونها سپاسگذارم .

فقط از دو سری از کامنتها دلخورم . یکی اونهایی که شعرهای بسیار زیبا و کلیشه ای رو تهیه می کنند و برای بسیاری از وب لاگها از اونها استفاده می کنند. کسانی که حتی زحمت خوندن مطلب رو به خودشون نمیدن تا خستگی آدم در بره. و اینکه کامنتهایی که برای برای بالا بردن آمار کامنتها شکلک میفرستند و من این قبیل کامنتها رو پاک می کنم.

 

ویژگی خاصی که وب لاگتون داشت و واقعاً مجذوب کرد تأکید به رنگی کردن کلمات هست . در صورتی که من خودم زمانی از فونت رنگی استفاده میکردم ولی مخاطب می گفت که چشم رو اذیت میکنه ولی شما به قدری با حساسیت و بجا استفاده کردید که این احساس به خواننده دست نمیده و از غونت زیبایی هم استفاده می کنید که چشم رو اذیت نمیکنه و بکار گرفتن از نمادهای فلشی که استفاده می کنید واقعاً خستگی رو از تن مخاطب در میاره.

ممنونم ...

 

 

بعضی مواقع میبینم که مناسبتی می نویسید مثلاً راجع به رحلت پیامبر یا حج و ... فکر نمی کنید کمی شبیه به کارهای صدا و سیما یا حکومتی بشه و مخاطبینتون رو خاص کنه؟

دوست ندارم من رو با صدا و سیما مقایسه کنید چون واقعاً از صدا و سیما دلخورم. مثلاً من برای روز جهانی زن مطلبی رو در ارتباط با زن می نویسم یا رحلت حضرت رسول یا شهادت فاطمه زهرا . سعی می کنم روزهای تاریخی و مشخص رو فراموش کنم ولی اینطور هم نیست که برای 365 روز سال مطلب بنویسم. سعی می کنم اشاره ای به مناسبتها داشته باشم.

 

کامنتهایی که برای خودتون می گذارند چقدر امکان داره پستی رو به خاطرش ویرایش کنید؟

من الان برای این اینجا نشستم که از من انتقاد کنید و من رو در بهتر ارائه کردن مطالبم یاری کنید. طبیعی است که اگر کسی ایراد کارم رو بگیذه صد در صد دنبال ایراد کارم خواهم رفت و برطرف خواهم کرد. من انتقاد سازنده رو می پذیرم ولی اگر عیب جویی باشه که شامل مطلب من نباشه اون رو نمی پذیرم.

 

 

در بیشتر پستهاتون دیگران رو به شادی دعوت کردید ، شما خودتون چقدر به شادی رسیدید؟

احساس می کنم به شادی رسیدم علی رغم مشکلاتی مثل دوری دو پسرم که خارج از کشور هستند. خدا را شاکرم و همیشه از خدا خواستم که این شادی و آرامش رو از من نگیره . ما نعمتهای زیادی داریم . خداوندی که رحمان و رحیم و ستار العیوب هست و به ما خیلی لطف داره . همه مشکلات رو دارند و هیچ کس نمیتونه بگه تو زندگی هیچ مشکلی ندارم ولی باید با عشق به خدا و با توکل به او و محبتهاش ، خدایی که هیچ وقت ما رو تنها نمیگذاره مشکلات رو تحمل کنیم. همیشه در مقابل سختیها رو پای خودم بودم و به خدا توکل کردم . همیشه شادی واقعی رو در قلبم احساس می کنم و حتی این شادی رو می تونم به اطرافیانم منتقل کنم.

 

بیشتر گرایش پستهاتون مثبت اندیشی و ایجاد امید و فرار از نا ملایمات ، شادی و فرار از غم ، خوش بین بودن و نکات ارزنده و مثبت دیگری که در ادیان مختلف و علی الخصوص دین مبین اسلام به اونها تأکید شده . آیا این نشأت گرفته از یک تفکر هست که عموماً مطالبتون در این راستا هست و یا بصورت اتفاقی این مطالب به این شکل نوشته شده؟

فکر می کنم ما اگر در سینه مون بجای قلب دریا بود و می تونستیم در این دریا بدیها ، غرور ، نفرت ، خودپسندی و مشکلات رو بشوریم اونوقت قلب ما هم دریا پاک میشد و دریچه نوری به قلب ما باز میشد و ما احساس میکردیم در اون قلب جز شادی چیز دیگری نیست. من همیشه در طول زندگیم سعی کردم به غم ها و مشکلات فکر نکنم و بیشتر به نکات مثبت زندگیم فکر کنم و فکر می کنم تا حدی تونستم این رو به فرزندانم انتقال بدم . اونها هم همین روحیه من رو دارند و اونها هم اونقدری که به نکات مثبت زندگی فکر می کنند به نا ملایماتش فکر نمی کنند.

 

چقدر انوخته اندیشه هاتون رو مدیون جغرافیای ایرانی که درونش هزارها اتفاق میفته ؟ این اندیشه هاتون بر مبنای چه چیزی شکل گرفته؟ آیا ایران و اندیشه های ایرانی در اون دخیل بوده؟

یک ایرانی هر کجای دنیا که باشه ایرانی هست و نمیتونه منکر ایرانی بودن خودش بشه و طبیعی هست من که در این آب و خاک بزرگ شدم صد در صد فرهنگ من یک فرهنگ ایرانی هست . حتی وقتی به دیدار پسرانم که در فرانسه مشغول تحصیل و کار هستند می روم همینی هستم که در ایران هستم و در هر شرایطی سعی کردم خود واقعیم باشم. صدر در صد فرهنگ ایرانی و جغرافیای ایران در افکار و زندگی و منش من تأثیر مثبت داشته.

 

فکر می کنید این جلسات نقد چقدر تأثیر مثبت رو وب لاگ نویسها داشته و اینکه آیا در شما هم تNثیر داشته یا نه؟

صد در صد موثر هست. حتی زمانی که نمیتونم در این جلسات شرکت کنم تمام مدت به این جلسات فکر می کنم. هم روی خودم و هم روی کارم تأثیر مثبت داشته. حتی دیدار دوستان در این جلسات برای من غنیمتی هست.  

 در پست تفاوت گریه در مردان و زنان شما گفتید : اگر گریه کردن به منظور کاهش غم و غصه بوجود آمده پس فلسفه اشک شوق و شادی چیست ؟ نظر خودتون چی هست؟

وقتی آدم بقدری خوشحال میشه که نمیتونه حتی احساسات خودش رو کنترل کنه و اونوقت فرقی بین شادی و غم نیست . اون گریه دیگه گریه شادی هست و گریه غم نیست . اونقدر احساساتش بر اون غالب میشه و اثر میگذاره . و اون قسمتی که گفتم مردها کمتر گریه می کنند ، من فکر می کنم از بچگی وقتی پسر بچه های میخواد گریه کنه بهش میگن تو گریه نکن مگه تو دختری که گریه می کنی و اونوقت خودش رو کنترل میکنه و این به نظر من خوب نیست . چرا یک مرد نباید گریه کنه؟ یه مرد وقتی ناراحت میشه باید به راحتی اشک بریزه و یکی از دلایلی که میگن عمر خانومها طولانی تر از آقایون هست به این دلیله که خودشون رو خیلی راحت تخلیه می کنند و آروم میشن. این آرامش بهشون سلامتی میده .

 

در ارتباط با پست خیام که کامنتی هم براتون گذاشتم و گفتم که بهتره از کسانی یاد کنیم که تا بحال معرفی نشدند. کسانی که بزرگان شعر و ادب فارسی هستند و بهشون پرداخته نشده و مطالبی در مورد اونها گذاشت.

مساله بزرگداشت یاد اونهاست. مثلاْ وقتی بزرگداشت خیام هست من دلم میخواد همه از او یاد کنند. همه ما باید برای چنین شخصیت بزرگی اجر بگذاریم. من در سال مولانا در پاریس در مراسم بزرگداشت مولانا شرکت داشتم که از افغانستان و ترکیه و ایران بودند.اونقدری که ترکها و افغانها مولانا رو از خودشون می دونستند ما ایرانی ها نه برنامه ای داشتیم و حتی معاون وزیر ارشاد هم فقط یک صحبت خیلی کوتاهی کردند . در صورتی که اونها اونقدر مقام مولانا رو بالا بردند و ازش تقدیر کردند که من واقعاْ متاسف شدم. تک تک ما باید به بزرگانمون و گنجینه ها و ارزشهایی که داریم بها بدیم.

 

 

حسن ختام جلسه :

 

 

جمله زیباییست که می گوید عشق بهترین نغمه بر موسیقی زندگیست.

انسان بدون عشق هرگز با همسرایی با شکوه زندگی همنوا نخواهد شد.

عشق یک امانت الهی است مخصوص انسان. البته غریزه را با عشق نباید اشتباه گرفت. این غریزه در همه جانداران است اما جز انسان هیچ موجودی عاشق نمی شود.

داشتن عشق مستلزم معرفت و آگاهی است .

عشق با معرفت و آگاهیست که ارزش پیدا می کند .

 لطافت روح اولین قدم به سوی عشق و معرفت است.

راه عشق راهیست که در این راه باید بلا کش بود .

باید در مقام تسلیم و رضا بود و کسی که دائم نق بزند و ناله کند در مقام تسلیم و رضا نیست.

در واقع همان غم عشق خودش بزرگترین شادی است.

 

ناصحم  گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این

 

باز در جای دیگری حافظ می فرماید:

 

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

 

 

 پروردگارا مرا ببخش :

       ازاینکه بیاد همه بودم  بغیر از تو !

         از اینکه کار بد دیگران را به رخشان کشیدم !

         از اینکه جائی که حق با من نبود لجبازی کردم !

         از اینکه درحال سخن گفتن دیگری بی اعتنا بودم !

         از اینکه ایمانم به بندگانت بیشتر از ایما ن به تو بود  !

         از اینکه معذرت خواستن برایم مشکل بود و انجام ندادم !

         از اینکه خوردن وآشامیدنم ترک نشد . اما عبادتم فراموش شد!

         از اینکه تظاهر به دانستن مطلبی کردم که اصلا آن را نمی دانستم !

         از اینکه رسوا شدن دردنیا برایم مشکل تر از رسواشدن در آخرت بود!

        از اینکه موقع انجام گناه ازیک طفل خجالت کشیدم وازتوشرم ننمودم !

         از اینکه حاضر نشدم بگویم نمی دانم !     حتی در لحظه ای که ---

         نادانیم بر ملا شد !

         از اینکه آنقدر به فکر آراستگی ظاهر خود بودم !  که به آراستگی  

          باطن نپرداختم !

        از اینکه سعی داشتم کار بدم را در حضور جمعی توجیه کنم !  با

        اینکه می دانستم غلط است !

        از اینکه در همه چیز و همه جا با محاسبه دقیق سر و کار داشتم !

        ولی به حساب نفس خویش نرسیدم !

        از اینکه برای ارضای نفسم آنقدرازدیگران سئوال کردم تا آنکه کلمه

        نمیدانم را از زبانشان بیرون کشیدم !

        از اینکه................ از اینکه ................ از اینکه .............

       خدایا به ما دیده بصیرت عنایت کن ! وما را در شناخت عیوب خویش

        یاری فرما !        

 

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

وبلاگ وزین و ارزشمند مروارید عرفان ، همانگونه که از نامش مشخص است ،‌به مقوله

ی عرفان می پردازد.

همانگونه که عرفا فرموده اند : عرفان بر دو گونه است ، عرفان نظری و عملی.

در وبلاگ ارزشمند مروارید عرفان نه تنها به عرفان نظری پرداخته می شود ،‌بلکه با درج

نمونه های به جا ، عملا وارد حیطه ی عرفان عملی می شویم.

یعنی همان عرفانی که علما سعی در معرفی و کاربردی نمودن آن دارند.

استفاده ی به جا و مفید از آرایه های ادبی مانند:

تلمیح ، نظم و نثر در خور ستایش از ویژگی های قلم سودمند نویسنده ی محترمه ی

 وبلاگ مروارید عرفان است.

در انتها نمی توان از درج این مهم گذشت ، ضرب المثلی است که می گوید:

مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد .

در جلسه ی نقد وبلاگ ارزشمند مروارید عرفان ،‌به واقع این نویسنده ی محترمه ی

وبلاگ بود که با جواب ها ی منطقی ، و ادب و نزاکت در خور ستایش ،‌مستمعین را بر

سر ذوق آوردند که گذشت زمان به هیچ وجه احساس نگردید !

ضمن آنکه  نکات آموزشی بسیاری نیز مطرح گردید. که به شخصه بسیار بهره بردم.

 http://i4.tinypic.com/66adqax.gif 

  


Admin

جلسه 19 خرداد 1387

وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ٢۶ خرداد

مروارید عرفان

نوشته های خانم مهوش رحیم پور

http://sevda1000.persianblog.ir

http://sadafe-darya.blogfa.com

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وب لاگ این هفته

کلماتی از یک کوهنورد

نوشته های مرتضی صالحی

http://mortezasalehi.blogfa.com

 

کوهنوردی یک روش زندگی است.

 روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم می شود.

روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می رود.

 راهی که رقابت ندارد که به رهروانش حقوق نمی دهند

و ایشان را نیازی به سوت وکف مشوقان درقله نیست.

ناجی بی منت یکدیگرند.

گروه می سازنند تا دل جوانان به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود .

مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.

 قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق.

عشق به طبیعت، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است

 

 

 و مرگ آنجاست که عشق نیست.

کوهنوردی عشق به طبیعت است

 و عشق به طبیعت، ورزش ما نیست، باور ماست، زندگی ماست.

به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست،

کوهنوردی یک روش زندگی است.

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نویسنده محترم وب لاگ جناب آقای مرتضی صالحی ، متولد 1363 ، دانشجوی رشته مهندسی مکانیک

 

از اسفند ۸۴ وب لاگ می نویسد.

 

                 مرتضی صالحی

 

 

 

هدفتون از وب لاگ نویسی ؟

 

دوست داشتم اطلاعات و تجربیاتی  که خودم داشتم و نادانسته هایی که خودم بهشون رسیده بودم رو به دوستانی که کوهنورد هستند یا نیستند منتقل کنم .اگر از طریق وب لاگم کسی کوهنورد بشه برام کافیه. البته چند نفری هم هستند که از طریق وب لاگم کوهنورد شده اند.

 

 

 

مطالب مربوط به کوهنوردی 2 قسمته : یکی بعد معنوی کوهنوردی که مثلاً چرا کوه میری و فواید کوهنوردی و دیگری اطلاعات پزشکی و ابزار کوهنوردی و ... ولی به نظر میرسه در وب لاگتون این توازن وجود نداره.

 

 

دوست داشتم مطالبم رو گسترده بنویسم و خواننده رو جذب کنم و مطالب وب لاگم کسل کننده نباشه. دوست داشتم هم مطالب فلسفی بنویسم که مثلاً کوه یعنی چه و اینکه این کوهی که دارم معرفی می کنم این آموزشها و این ابزار رو هم داره.

 

 

 

دلم میخواست وقتی وب لاگ یک کوهنورد رو می خونم جنبه فیزیکی کوهنوردی و یک سری اطلاعات خاص در اون باشه.

 

اسم وب لاگم هست کلماتی از یک کوهنورد یعنی یک کوهنورد هم غصه داره هم گریه داره هم شادی داره و... وب لاگهای زیادی هستند که به مطالب تخصصی کوهنوردی پرداختند و من دوست نداشتم مطالبم تکراری باشه و دوست دارم کم کم مطالبم رو گسترده کنم و دوست نداشتم مطالبم فقط به یک موضوع خاص تکیه کنه. برای خواننده چنین روندی خسته کننده هست.

 

 

مطلبی داشتید تحت عنوان هشدار به دوستان عزیز که دنبال پولهای کلان هستند ... آیا شما هم گرفتار شده اید؟

 

داشتم گرفتار میشدم . تابستان 85 به بهانه کار در شرکت به تهران آمدم ولی یک دفعه به شرکت های گلد کوئستی و بن بست رسیدم ولی به هر نحوی بود خودم رو بیرون کشیدم . اون پست هشداری بود برای دوستانم.

 

 

 

کوهنوردی در روحیات شما در دراز مدت تأثیر گذاشته؟ مثلاً استقامت

 

 

بله ... وقتی قله رو داری میبینی و هر چقدر میری و بهش نمیرسی یک اراده قوی لازم داره. خب این روند در زندگی و کارهام تأثیر گذاشتهو راحت تر با مشکلاتم کنار می آیم.

 

 

کوهنوردی خطرناکه؟

 

 

کوهنوردی خطره و زندگی که در اون خطر و ریسک نباشه زندگی نیست. مثل آبی میمونه که اگر راکد باشه کم کم گندیده میشه. ریسک بخشی از کوهنوردی هست و اون ریسک باعث پیروزی و روان شدن اون آب میشه. 

 

 

آرزو می کنم : زندگی مال تو مرگ مال من ... راحتی مال تو گرفتاری مال من ... شادی مال تو غم مال من!

 

بهتر نیست جمله تون رو تغییر بدید؟

 

 

در کوهنوردی حاضریم کوله بار کس دیگری رو بر دوش خودمون بگذاریم . کمک کردن به دیگران بخشی از کوهنوردیه. کوهنوردی مسابقه نیست . کسی که بیشتر کمک کنه اون برنده است. چیزی رو که برای دیگران بخواهی سختیش رو باید برای خودت بخواهی. تو راحتی دیگران رو بخواه تا خدا هم خودش بهت راحتی بده. اول برای دیگران آرزو کن تا به آرزوهای خودت برسی.

 

 

این پیروزی بر چیست؟

 

پیروزی بر سختی ها . برای رفتن به بالا سختی ها و مشکلات هست. کوهنوردی سختی داره و باعث ساخته شدن کوهنورد میشه. هدف من رسیدن به قله است. البته اینهمه آدم که باهم به کوه می روند همه باهم یک چیزی رو تجربه نمی کنند . مثلاً من پاکی و صداقتش رو درک میکنم. از اون بالا که به زمین نگاه می کنم پستی اون پایین رو می بینم و وقتی برمیگردم پایین تازه احساس می کنم اونجایی که بودم یعنی چه و لذت پاکیش رو حس می کنم.

 

 

               

 

 

نا امیدی کجا جا داره؟ برای خودت پیش اومده؟

 

نا امیدی در هیچ بخشی از کوهنوردی جایی نداره. برای خودم تا بحال پیش نیومده و اگر پیش بیاد نشون دهنده ضعف من در ورزش بوده.

 

 

غرور چطور؟

 

غرور هم جایی نداره. کسی که با غرور قدم برداره شکست میخوره و هیچ وقت پیروز نمیشه . اگر غرور من رو بگیره کوه هم صلابت و سنگینیش رو به من نشون میده و من رو زمین میزنه.

 

شما فکر می کنید کوهنوردی مال جوونهاست فقط؟

 

خیر ... برای هر سنی

 

 

ولی در یکی از پستهاتون به تاریخ 26 / 12 / 84 نوشتید:

 

 دمی با خود و دوستانمام باشیم و به خودمان بیندیشیم و به بزرگی خدا .گفتم خدا . خدا کمکمان کن تا بتوانیم این راه سخت و طاقت فرسا را بگذرانیم و در این راه و این ورزش جوان و تازه موفق باشیم.

 

گفتید ورزش جوان ؟ 

 

 

کوهنوردی ورزش جوانی هست در کشورمون و جوان بودن که به سن و سال نیست دل باید جوان باشه.

مثلاً فوتبال ورزش قدیمی هست ولی کوهنوردی جوان هست.

 

 

عکسی در وب لاگتون هست که کبوتری داخل سیم خاردار گره خورده. میخواستم ببینم این عکس واقعی بوده یا جنبه تزئینی داشته؟

 

                                     Image hosting by TinyPic

 

 

اون عکس رو برای خیلی از مسائل گذاشتم. درست زمانی بود که خودم در مشکلات زیادی بودم. چرا آدمها دور خودشون اونقدر حصار میکشند که مثل همون کبوتر که در حین رد شدن از حصار پیچیده میشه.

 

 

تا حالا پیش اومده که همسفرانتون از جایی پرت شده باشند؟

 

بله ... در تفتان ... موقع برگشتن یک نفر پرت شد پایین. یک جوان دانشجویی بود غرور گرفت و گفت من مسیر رو بلدم و شبانه میرم. ولی متاسفانه جسدش رو پیدا کردیم.

 

 

یکی از عکسها کوهی هست که شبیه گربه هست.

 

                                    

 

این عکس واقعی هست. از وب لاگ یکی از دوستانم آقای رضا آموزگار برداشتم. نمیدونم این کوه کجا هست و ایشون از یک وب لاگ خارجی برداشته بود. در این عکس هیچ فوتو شاپی به کار نرفته. از دور به نظر گربه میاد ولی نزدیکتر که میشیم اینطور نیست.

 

 

لذت تنهایی کوهنوردی کردن رو ترجیح میدید یا با همسفر ؟

 

درست نیست تنها به کوه رفتن. هیچ وقت کسی تنها رفتن به کوه رو پیشنهاد نداده. همیشه با گروه هستند. این گروها از 3 یا 4 نفر شروع میشن و حتی گروهای بزرگ 70 نفری هم هستند. کمک کردن به دیگران در حین کوهنوردی باعث لذت میشه.

 

در کوه به خاطر پاکی که داره میتونی راحت تر به طرف مقابلت اطمینان کنی ولی ر شهر نمیشه به هر کسی اطمینان کرد.

 

خب آدمهای کوه هم بخشی از آدمهای شهر هستند.

 

بخشی از آدمهای شهر. ولی کسی که میاد کوه فرق میکنه . معمولاً کسانی که به کوه می آیند یک پاکی رو در اون حس کردند و زیبایی و لذت طبیعت رو حس کردند.

 

در معرفی خودتون گفتید:

 

کوهنوردی یک روش زندگیست ... ؟؟؟

 

گام برداشتن در کوه دقیقاً یک زندگی هست. وقتی یک کوهنورد هستی یعنی دو تا زندگی داری. یک زندگی جدا. موقع رفتن به کوه مشورت می کنی تو زندگی هم مشورت می کنی. اون اعتمادی که در کوه به همه داری به هر کسی در شهر نمیشه.

در زندگی هدفی داری و در کوهنوردی هم هدفی. پس کوهنوردی هم یک زندگی جداگانه ای است.

 

 

               

 

 

این کوه رفتن به ایمانتون افزوده؟

 

بله ... خیلی تأثیر داشته.

 

 

شما آدم درون گرایی هستید یا برون گرا؟

 

 

اصولاً کوهنوردها آدمهای درون گرایی هستند.

 

 

ولی پستی داشتید به تاریخ 27 اردیبهشت 87

 

اما حالا که با کوه مأنوستر شدم ... این نشانه درون گرایی شماست؟

 

 

بله.

 

 

درسته که در کوهنوردی باید با جمع همراه بشی اما بیشتر در خودتون هستید. براتون در زندگی مشکلی بوجود نیاورده؟

 

 

خیر. در زندگیم راحت بودم و تو جمع های شلوغ زیاد دوست نداشتم باشم.

 

 

کوهنوردها آدمهای خود ساخته ای هستند؟

 

 

بله

 

 

خودخواه چطور؟

 

 

من خودم خیلی خودخواهم!

 

 

یک کوهنورد وقتی دامنه کوه هست هدفش قله هست ... بعد که به قله رسید هدفش چی میشه؟

 

 

هدف من از بالا رفتن پاکی اون بالاست و در نهایت هر چقدر که بالاتر می رویم به بزرگی و عظمت خداوند پی میبریم. هر چقدر که بالاتر میروی یک انرژی از زمین بهت میرسه . شاید این احساس رو کسی حس نکنه . مثلاً وقتی از پشت پنجره دماوند رو نگاه میکنی قشنگه ولی لذت بالا رفتنش خیلی قشنگ تره.

 

 

همه کوهنوردها با خودشون عروسک میبرند؟ فلسفه خاصی داره؟

 

 

                          

                                         

 

بله ... ولی فلسفه خاصی نداره.

 

 

کوهنوردی هنر زنده ماندن است در شرایط سخت ؟؟؟

 

بله... هنر این است که در شرایط سخت زنده بمونی . شرایط سختی رو ایجاد کردم ولی سختی رو به جون میخرم و تلاش می کنم تا زنده بمونم. هر کسی دوست داره زندگی کنه پس باید تلاش کنه تا زنده بمونه و هنر چه جوری زنده موندن مهمه.

 

 

ذهنیتت نسبت به مرگ عوض شده؟زنده موندن رو جور دیگه ای دیدی؟

 

 

بله ... مثل دیگران دوست دارم زندگی کنم .

 

 

با توجه به پست ۳ بهمن ۸۶

 

رسیدن به قله اوج لذته آیا به هر قله ای رسیدن اوج لذته؟

 

بله

 

 

پس چرا قله ازدواج رو درک نکردی؟

 

 

هر قله ای ای به موقع خودش!

 

 

پست چرا به کوه می رویم پست قشنگی بود ولی همه پیامبران که به کوه نمی رفتند!

 

 

بله ... بعداً متوجه شدم . اشتباه شده !

 

 

پستی داشتید مه در مورد مشکلات زندگی بود به نظر شما سرازیری بهتره یا سر بالایی؟

 

 

هر دوتاش خوبه . شیرینی زندگی به بالا و پایین رفتنشه وگرنه زندگی تکراری و خسته کننده میشه . تو سربالایی مشکلات هست ولی تو سرازیری رفع شدند.

 

 

در مورد قالب وب لاگتون ؟ و پیشنهاد می کنم که لینک مطالبتون رو در کنار وب لاگتون قرار بدید .

 

هنوز قالب دلخواهم رو پیدا نکردم . تا بحال فرصت نکردم که این کار رو انجام بدم ولی در آینده حتماً درست می کنم.

 

              

 

در حین صعود با کوه صحبت هم می کنی؟

 

هم با خودم و هم با کوه ... به کوه میگم باید از تو بالا برم و موفق بشم و تو نباید شکستم بدی و زمینم بزنی. تو منو به مبارزه طلبیدی پس اجازه بده که موفق بشم.

 

 

در صعودهای دسته جمعی بچه ها سرودی می خونن ... چه حسی داره؟

 

من بیشتر در صعودها فیلمبردار هستم . نفر جلویی و عقبی و فیلمبردار باید از بهترین اعضاء گروه باشند تا بتونند تیم رو جمع و جور کنند. فیلمبردار باید هم از همه زوایا فیلم بگیره . بیشتر از دور فیلم میگیرم و تو گروه نیستم و زیاد دوست ندارم تو جمع شلوغ باشم. بیشتر از تنها بودنم لذت میبرم.

 

 

نوشتن مطالبت چقدر طول میکشه؟

 

 

ممکنه یه مطلبی هفته ها طول بکشه و یه مطلبی در عرض دو ساعت نوشته بشه. در اوج تنهایی که هستم و وقتی که میخوام برم کوه یک دفعه مطلبی به ذهنم میاد . سریع مینویسمش و اجازه نمیدم که از یادم بره. وقتی که کوه میرم هم کاغذ همراهم هست و اگر مطلبی به ذهنم رسید یادداشت میکنم.

 

 

چند وقت به چند وقت آپ دیت می کنید؟

 

خیلی دیر به دیر به خاطر سنگینی بیشتر از حد درسهام وقت ندارم. اوایل هر هفته آپ دیت می کردم خواننده هام  و بازدید کننده هام هم زیاد بودند.

 

 

آیا پستی رو که می نویسید ویرایش هم می کنید؟ غلطهای املایی دارید.

 

بعضی وقتها ویرایش می کنم. بله غلطهای املایی دارم . بعضی هاشو که بهم میگن درست میکنم ولی بعضی هاشونو نه.

 

 

اگر کسی ورزش رو ازتون بگیره چی میشه؟ مثلاً همسر آینده تون.

 

هیچ کسی نمیتونه کوهنوردی رو از من بگیره. من عاشق کوهنوردی هستم. من دو ترم به خاطر کوهنوردی حتی مشروط شدم. مگر اینکه اتفاق خاصی برام بیفته ولی بازهم سعی میکنم که کوه برم.

 

 

چرا قالب وب لاگتون سیاه هست؟

 

سیاه رنگی هست که از تمام رنگها تشکیل شده و یه سادگی خاصی داره . دوست داشتم سادگی تو وب لاگم باشه.من حتی تمام وسایل کوهنوردیم هم سیاهه.

 

 

آیا کوه محیط مناسبی برای خانمها هست؟

 

در کوه یک پاکی وجود داره که خودبخود چشم و غرایظ نگه داشته میشه . تو اوج سختی هستیم که بعضی چیزها رو حس نمیکنیم فقط خدا و هدفمون رو. خیلی وقتها حتی متوجه نمیشی که کی آقاست و کی خانم.

 

حرف آخر از یک کوهنورد:

 

 

باید اینگونه زندگی کنیم :

 

                                                          ساده اما زیبا

                                                    

                           مصمم اما بی خیال

 

                           متواضع اما سربلند

 

                            مهربان اما جدی

 

                            سبز اما بی ریا

 

                            عاشق اما عاقل

 

 

        

 

به نام خالق کوهها

 

به وسعت بی کرانه کوهها بنگر. آسمان اوج زیبایی در تلألو تا آنگاه که

 بپرسی چه زیباست قدم برداشتن تا اوج. این بار قدم هایم را در اوج

 ولی بر روی صخره ها و سنگها یادگار هزاره های تاریخ می گذارم

 تا آسمان قد برافراشته.

چه زیباست آنگاه که نور بر او پناه می برد و در پس آن همه بزرگی او

 را آرام میگیرد .

 این زمین که برقامتش می نگری چه استوار تو را می نگرد ، تو را به

 خود می خواند تا آنگاه که به تاج شاهی او می رسی که از ماه و

 ستاره و ابر نگین شده درصورت کدرش تا ارام نجوا کند هر زره که

 از او بر زمین می افتد محنتی را بر دل تو می نشاند و یادگاری را از

 جانش میگیرد .

ای کوه زیبا و استوار تا کجا مرا با خود خواهی کشاند؟

مرا چون خورشید و ماه در خود بگیر و آن زیبایی و استقامت مرا چون

خود کن .

آنگاه که موسی نبی را در خود داشتی و دلت را برای رسالتی که یک 

نور الهی گرفت پذیرا شدی و آنگاه که نوری بالاتر از نور خورشید را

از دست سیاهی ها و شمشیرتاریکشان برهاندیدی.

 چقدر عزیزی و چقدر با شکوهی و خدا تو را چه زیبا الگو قرار داده .

 

بهترین آرزو چیست

 همان را برایتان آرزو می کنم

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

این روزها برای شرکت کنندگان در جلسات نقد وبلاگ که هر هفته تشکیل می

گردد به نوعی یادآور یک سال تلاش و کوشش است .

تلاشی که در یک حرکت ابتکاری و خود جوش توسط تک تک بزرگواران حاضر در

 جلسات شکل گرفت و بحمدالله تا کنون  بدون وقفه ادامه داشته است.

جلساتی که با عطر حضور بزرگانی شکل گرفت که هر یک علیرغم داشتن

مناسب بالای معنوی ، و مشاغل حساس ، هیچوقت خود را تافته ی جدا بافته

 از نسل وبلاگ نویس نداستند و متواضعانه آبروی خود را در طبق اخلاص قرار

دادند تا آبروی این جلسات شوند.

نفس تشکیل این جلسات ، صیغل خوردن قلم هایمان بود و برجسته سازی

نقاط قوت در نوشته های هر وبلاگ . تا درسی برایمان باشد برای بهتر شدن.

جلسه ی این هفته نیز به مانند جلسات گذشته نکات آموزشی بسیاری داشت.

 از جمله تلاش نویسنده ی محترم وبلاگ برای انتقال تجربه ها و اندوخته

های گرانقدرش ، به مخاطبین وبلاگش.

تلاشی بس ارزشمند برای درک بهتر از عالم هستی و خالق بزرگ این خلقت.

وبلاگ ارزشمند نوشته های یک کوهنورد بی تردید ارزش چند بار خواندن را

دارد . زیرا برای درک عالم هستی و کسب تجربه های آموزنده برای زندگی

بهتر، سرشار از موارد سودمند و مفید است.

امید است با بذل عنایت بزرگواران حاضر در این جلسات نقد ، روز به روز شاهد

 شکوفایی بیشتر این جلسات و حضور نویسندگان فرهیخته در این جلسات

باشیم.

در انتها و در آغاز سال دوم فعالیت جلسات هفتگی نقد وبلاگ ،‌ تنها می توانم

خدا را شاکرم باشم که چنین توفیق و سعادتی را نصیبم نموده است تا در

خدمت جمعی باشم که روحی بزرگ دارند.

خدا را شکر...

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

دوستان شرکت کننده در جلسه

یک بهانه

 قرآن ام پی تری

دریچه ای به سوی ملکوت  

چند قدم تا وصال یار 

دنیای سبز من

موهبت

از میان دل بی تاب من

اسلام در اروپا

نم نم

دکتر کوچولو

از گور برگشته

رویای نیمه تمام

سهیلا ملکی 

 دل شدگان 

این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند

از خواب تا مرگ

وروجک های بیسواد

سیب گندیده

درخت بی سایه

ستایشگر

ققنوس

انفرادی

رجایی زمان

ستاره عشق

همای رحمت

شهد شیرین کودکی

نوشته های یک مهندس شیعه

پر پرواز

از ریشه ها تا میوه ها

کلبه عمو مصطفی

pinky

و ۳ مهمان محترم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


Admin

جلسه 12 خرداد 1387

وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ١٩ خرداد

کلماتی از یک کوهنورد

نوشته های مرتضی صالحی

http://mortezasalehi.blogfa.com

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وب لاگ این هفته

 سهیلا ملکی

سهیلا ملکی

نوشته های سهیلا ملکی

http://soheilamaleky.blogfa.com

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

سهیلا ملکی را می توان وب لاگ نویس اجتماعی - فلسفی دانست.

با اینکه خود در رشته مدیریت صنعتی تحصیل کرده است بیشتر نوشته هایش چکیده ای است از زندگی اجتماعی و دغدغه ها و احساسات آدمی و تمام آنچه انسان امروزی را شکل می دهد و معرفی می کند.

 

 از آبان 85 وب لاگ نویسی رو شروع کردم. قبل از اون در وب لاگی به اسم افق می نوشتم بعد از چند ماه تمام مطالبم رو به وب لاگ سهیلا ملکی منتقل کردم.قبل از اینکه وب لاگ نویسی رو شروع کنم وب لاگ خوان بودم . وب لاگهای رسمی چون مکتوب رو می خوندم بعد از طریق گوگل با وب لاگ حنیف آشنا شدم و از اون به بعد با این نوع وب لاگ نویسی هم آشنا شدم.

 

چرا سهیلا ملکی؟

در واقع بار اولی که وب لاگ ساختم بلد نبودم به چه صورت اسم انتخاب باید کرد و من خیلی اتفاقی افق رو انتخاب کردم ولی دفعه بعد دوست داشتم اسم وب لاگم مرتبط با مطالبی که می نویسم باشه ولی نمیدونستم که دقیقاً در چه زمینه ای قرار هست که بنویسم مثلاً دینی ، فلسفی و اجتماعی و چون تقریباً همه اینها بود بنابراین نتونستم اسمی انتخاب کنم. البته اسم بدون مرز در مرز انسانیت ولی حس کردم تعبیرهای بدی ازش میشه . نوشته های من قسمتی از ذهن من هستند و مربوط به من و بخشی از سهیلا ملکی . همونطور که برای دیگران می نویسم برای خودم هم می نویسم . بنابراین عنوان وب لاگم رو سهیلا ملکی گذاشتم .

 

 

رشته تحصیلیتون چی بوده؟

 مدیریت صنعتی

 

مدیریت صنعتی چه ارتباطی به فلسفه داره؟

 فلسفه رو خیلی دوست دارم.

 

 

 

پستی در مورد ماکیاولیسم داشتید . نظر خودتون رو می خواستم بدونم.

من همیشه معتقدم که هر چیزی رو آدم باید در زمان خودش بسنجه.اگر ما مارکسیست و یا هر کسی رو نقد می کنیم اول باید ببینیم تو زمان و شرایط خودشون آیا انگیزه و نظر فکری  و نظریه ای که ارائه می دادند به نفع جامعه شون بوده یا نه. ممکنه در قرن 14 یا 15 بهترین اندیشه ماکیاولیستی اندیشه کارآمدی در اون زمان بوده و مقابله در برابر سلطه و ستم پاپ ها ممکنه کارآمد بوده باشه ولی به نظر هر اندیشه ای رو در هر زمان و جامعه ای نمیشه بسط داد.

 

در مورد عکس وب لاگتون میشه توضیح بدید. یک کاکتوسیه و آدمی در اونجا گویا زندانی شده.

 

 

 

هر وقت این عکس رو می بینم یه احساس خاصی بهم دست میده. یه جور همزاد پنداری . احساس می کنم خودم هم گاهی وقتها در شرایطی قرار می گیرم که بعضی چیزها که از آن خودم هستند مثل اندیشه های خودم و یا نقصهایی که دارم نمیگذارند که من بتونم در یک بی نهایتی غرق بشم. درجاهایی احساس می کنم خلل دارم و یک جور اسارتی که در خودم احساس می کنم این عکس رو که می بینم یه جور احساس همزاد پنداری می کنم.

 

 

در پست آخرتون راجع به سیاست دموکراتیک  نوشتید . برای شکل گیری حتی سیاست دموکراتیک ترس در اصل بزرگترین مانع است.

 

من اونجا اشاره کردم که اینجا خارج از جنبه های دموکراتیکی اون باز این مسأله قابل تأمل هست.اون یک مثال بود.

 

 

در ادامه اش توضیح دادید که یکی از دلایل ترس به خاطر اینه که اون شخصی که دنبال چنین پیدیده ای هست نتونه از لحاظ عملی اون چیزی که تو ذهنش هست رو اجرا کنه . فکر می کنید تنها دلیلش ترس باشه؟

همیشه ترس نیست ولی من خواستم جایگاه ترس رو در عملکرد آدمها ببینم . یعنی اینجا نقد ترس رو داشتم . یکی ازعللی که آدمها نمیتونن پیشرفت کنند ترس هست . شرایط دیگری هم هست ولی من خواستم به شرایط ترس بپردازم.

 

 

یک جمله ای در یکی از پستهاتون داشتید:

شاید گاهی از خودت و حس خودت هم میترسی و از اینکه دیدن زیبایی های دیگر عالم از وفا به زیبایی هایی که در گذشته دیدی کم کند.

چیزیست تجربی برای من. نه اینکه تجربه شخصی خود من باشه. بعضی وقتها واقعاً شخص از خودش میترسه.شما یهک احساس خاصی دارید و حسش می کنید و راجع به اون حس مطمئنی ولی باز هم ترسی بر اون غالب میشه شاید میترسه که احساسش پذیرفته نشه که حتی بعضی وقتها که تو اوج هم هستش حتی با اینکه میدونه قویه ولی چون به تکامل نرسیده یه احساسی وادارش میکنه که نه یه چیز دیگه ای هم هست.

 

ولی شما نگرانی از اینکه چیزهای جدیدی رو ببینی و اون چیزها اونقدر زیبا باشند که شما به زیبایی هایی که به امروز دیدید شک کنید.

تفکرم اینه که هیچ زیبایی زیبایی دیگه رو رد نمیکنه . آدم میتونه این قدرت رو داشته باشه که همه زیبایی های عالم رو در کنار هم بپذیره.یعنی اینکه شما یک زیبایی رو دیدی ولی اون زیبایی باعث نمیشه که اون زیبایی رو که قبلاً دیدیدن در نظرتون کم ارزش بشه . شما باید این قدرت رو داشته باشید که بتونید ارزش حقیقی هر زیبایی رو کشف کنید. مثلاً شما یک کشفی کردید و اون کشف براتون زیباست ولی بعد کشف بالاتری می کنید . اون کشف ممکنه زیباتر باشه ولی شاید اگر اون قبلی نبود بعدی نمیومد. شاید اگر قبلی رو درک نکرده بودید هیچ وقت زیبایی بعدی براتون جلوه پیدا نمی کرد.

 

در پست ترس و مشاهده یک بحث فلسفی پیچیده ای رو شروع کرده بودید و در نهایت رسیده بودید به اینکه خانمها اگر بخواهند میتونن نقش هایی رو در جامعه داشته باشند به شرطی که نترسند. حس می کنید یه همچین بار سنگین فلسفی برای گفتن این مطلب نیاز بود؟

 من کاملاً نمیخواستم که فمنیستی بنویسم و یا اینکه فقط راجع به زنان بنویسم.

البته این ترس رو الان در جامعه میبینم. جامعه ما تقریباً یک جامعه ای رو به رکود هست و مردم دارن آروم میشن با اینکه دغدغه هاشون بیشتر شده ولی صداشون کمتر شده . اعتراض میکنند ولی اعتراضاشون سطحیه زیاد مثل دوران انقلاب و یا قبل از انقلاب اوج اون موقع رو نداره و یا شاید هم لازم نباشه. به هر حال الان صداها آروم تره. من این رو هم در قالب ترس میبینم و این رو هم میخواستم بگم که اگه بعضی وقتها حرف نمیزنیم این هم هست. مسأله زنان و خیلی از مسائلی که در جامعه هست ریشه ترس رو بررسی کردم.

 

 

فکر نمی کنید محافظه کاری و پراکنده گویی می کنید؟

 بله ... محافظه کارم . در دو پستم خودم دقیقاً اعلام کردم که محافظه کارم.

 اعتقادم اینه که جهان جهانیست پیوسته و همه مفاهیم پیوسته اند. دوست دارم اون علومی که در صنعت و علم و... بدست میاد رو وارد زندگی روزانه و ارتباطات کنم و  بین بعضی از چیزها ارتباط برقرار کنم و این ارتباط برقرار کردن باعث پراکنده گویی میشه.

 

 

تصور نمی کنید نگاه فلسفی به زندگی مانع از چشیدن طعم خوش لذتها باشه؟

 

بحثی داریم به نام بحث لذت طلبی . در این بحث میگه که ممکنه که یک دزد حتی از حس دزدیش لذت ببره . شما شاید براتون لذت بخش نباشه ولی اون دزد براش لذت بخشه. حس لذت طلبی آدمها متفاوته. شما شاید از خوندن یک شعر لذت ببری و من از خوندن یک کتاب. ولی اگر نسبت به خودت شناخت داشته باشی و با شناخت خودت بخواهی پیش بری این کل لذته. حالا اون شناخت ممکنه که در نهایت شما یه آدم فلسفی باشی ممکنه مذهبی باشی و یا آمیخته ای از همه اینها باشی ولی حس لذت طلبی ممکنه باشه و من این رو حس می کنم وو باعث میشه که زندگیم لذت بخش تر بشه چون تحمل بعضی چیزها رو برام بیشتر میکنه.

 

 

شما از آبان 85 در وب لاگتون مطلب دارید تا خرداد 87  ، بیشتر از یک سال و نیم و 25 تا پست . چرا اینقدر کم؟ شما خیلی کم مینویسید و هر پستتون طولانی و به نظر مقداری خشک میاد. چنین مطالبی برای خواننده ای که برای اولین بار به وب لاگتون میاد و آشنایی با سبکتون نداره جذابیت نداره.

 به نوشتن تنبلم. دیر به دیر مینویسم ولی طولانی مینویسم و شاید کمی خشک بنویسم. دغدغه من این مسائله . شما ممکنه کتابی بخونید که 300 صفحه باشه . شما نباید از نویسنده اون کتاب انتظار داشته باشید که اون کتاب سیصد صفحه ای رو به صد صفحه برسون چون شما دوست ندارید. به نظر نویسنده اون کتاب باید سیصد صفحه باشه. البته اینجا اینترنته و وب لاگ و بحث فرق داره ولی نظر من اینه که برای همه مفاهیم لازم نیست که همیشه از یک متد خاص استفاده کنم و کوتاه بنویسم . من بلندای مطالبم رو بر اساس مفهومی که میخوام انتخاب می کنم. من پست سه چهار خطی هم داشتم پست سه صفحه ای هم داشتم. مفهومی هست که من فکر می کنم در دو خط هم میتونم برسونم پس دو خط مینویسم. بعضی از مخاطبهام نخونند ولی اینترنت خوبیش اینه که یک فضای انتخابیه و من از همه آدمهایی که به اینترنت می آیند انتظار ندارم مطالبم رو بخونند. مطالب آقای سجاد نوروزی مطالب بلندی هستند و من خودم وقتی میخوام بخونم و چون برام جالبه حتی ممکنه در سه بخش بخونم ولی میخونم چون برام جالبه و جذابیت داره.

 

ولی وب لاگ یه استانداردهای خاصی رو به صورت عموم داره.

 من این استاندرها رو قبول ندارم. وب لاگ هر چیزی میتونه باشه و فضای محدودی نیست و هر کسی میتونه هر چیزی در هر حدی بنویسه.

 

خودتون هم اشاره کردید که این وب لاگ اسم نداره و به اسم شخصیه. البته وقتی وب لاگ به اسم یک شخص هست این وب لاگ باید صد در صد شخصی بشه نه اینکه مطالب به این شکل تئوریک عنوان بشه.

تاریخ آرشیوهای وب لاگتون رو که میدیدم تقریباً هر سه هفته یکبار یا یک ماه یکبار یک پست جدید نوشتید که این یک نقطه ضعف برای یک وب لاگ نویس. یعنی یک حالت غیر منظم این وب لاگ داره.

یک مخاطب عام یا یک مخاطب نیمه خاص وقتی برای بار اول به وب لاگتون رجوع میکنه با یک سری پستهای طولانی که به نظر من چند وجه و دیدهای مختلف روش هست . دید روانشناختی و فلسفی و کم رنگ عرفانی و گاهاً انتقادهای سیاسی هم توش مستتره. البته با محافظه کاری

 

یک همچین مطالبی که در وب لاگتون مینویسید به نظر من به درد یک نشریه تئوریکی که مثلاً ماهی یک بار چاپ میشه و شما هم یک ستون ثابتی اونجا دارید و هر ماه مطلبی میدید . به این شکل وب لاگ نویسی به نظر من به درد وب لاگهای شخصی نمیخوره و این از حوصله مخاطب عام خارج هست مگر اینکه اشاره بشه این وب لاگ مثلاً وب لاگیست با رویکرد روانشناختی و یا فلسفی و یا عرفانی که به اصطلاح مخاطب که وارد میشه بدونه با چه جور وب لاگی روبرو هست.

مطالب رو که مطالعه میکردم حس کردم مطالب گنگه ... در بعضی از پستها نمیفهمم که منظورتون چیه

 

مسأله اینه که شما این وب لاگ رو یه وب لاگ کاملاً شخصی به خطر اسمش معرفی می کنید و من این برداشت رو ندارم.

 

 

از نقاط قوت وب لاگ شما قلم بسیار زیبای شماست. سوای مطالب روانشناختی و فلسفی که دارید مطالب ادبی که در چند پستتاتون بوده قلم بسیار قوی داشته.

یک نگاه اعتقادی سیاسی در لابلای بعضی از مطالب مستتر هست .

 

یکی از عللی که من نمیخوام واضح راجع به مسائل سیاسی بنویسم . چند مطلب دارم که دقیقاً به شخص برمیگرده ولی اسمش رو عنوان نکردم چون به نظرم ماندگاری اثر رو کم میکنه.

 تا بحال کامنتی ناراحتی و عصبیت کرده؟

یکی از وجهه های خوب و موثر وب لاگ نویسی این بخش نظراتشه. من واقعاً لذت میبرم. بعضی وقتها بعضی از بحثها رو عنوان میکنم که باهاش بحث بشه.

کسانی با من بحث می کنند ۱۲ تا کامنت میگذارند منم جوابشون رو میدم. همین باعث میشه حتی در جزئیت جامعه باعث میشه که بعضی چیزها دوباره شکوفا بشه و ارزش پیدا کنه و ذهن رو درگیر کنه.

 

 

هر تکه ای از پستهاتون رو که خوندم یک چیز تازه ای یاد گرفتم . یکی بعد از دیگری برام جذابیت و دلنشینی خاصی داشت. خصوصاً بعضی از قسمتهاش که تکه هایی شعر خاص گذاشته بودید.

با خمیر عقل ، احساس و باورهای  آدمها بازی نکنیم ...

خیلی خاص هستند که اگر به این نکته های ریز همه توجه بکنند کمتر در کار و زندگی آدمها کنکاش می کنند و میفهمند چیکار باید بکنند و آدم میشن!

 ...

 

پستی داشتید در اسفند 86

جمله ای نوشتید که خیلی دو وجهی هست که همراه بر راه تقدم دارد . توضیح میخواستم راجع بهش : چون اگر ما به دو قسمت موضوع نگاه کنیم بگیم راه منظور نوع راهی هست که توش میریم یا منظور راهییه که داریم دنبال میکنیم برای رسیدن به یه هدفی و اونجا بخواییم  بگیم که همراه تقدم داره اون اشتباهه. ممکنه داریم یک راه اشتباهی رو میریم حتی با یک همراه خوب

 

در این مورد خاص نوشتم:

 

 

همراهی با ایمان ، با دوستانی همدل ،با پاهایی محکم ، با شجاعت و ترس توأم و همدلی با مسیر و همسفر شدن با نگاه ، که ببین و بیندیش که بشنو و پند گیر...

 

میتونیم دوستان همدلی داشته باشیم منتها در یک راه اشتباه بنابراین اون دوستان بر راه تقدم ندارند.

در این مورد خاص بر راه تقدم داشتند.

 

 

در پست ...Dear John  ، این به چه صورت تموم میشه آخرش؟ چون پیچیده شد.

این پست مورد علاقه خودم هست و تقریباً با الهام از زندگی یک از نزدیکانم بود. در این پست اکثر اسامی به عمد بود.حتی عدد ۱۰۱ و اسم John به عمد بود خیابان ... به عمد بود. اگر کسی منتقد باشه و موشکافانه نگاه کنه احتمالاً به اینها برخورد میکنه.

اولاً که حس یک زن بود زنی که احساس قوی داره و خیلی گذشت داره و خیلی محکمه . اسم جان ... هم یک اسمه و من که خودم که مینوشتم واقعاً داره از توی وجود خودش مینویسه.

در این جمله :

 

پدر روحانی می گوید : رها شوید از تعلق این خانه های عنکبوتی ، که وقت باد هیچ ستونی برای تعادل نیست.

 

 

از این جمله میخواستم هم برداشت مذهبی بشه و هم برداشت غیر مذهبی. یعنی اینکه اون خونه برای اون زن جایی نا امن بود . اول بهش گفته بودند که این خونه مال توست و تو صاحبشی و من به تو فکر میکنم ولی اون خونه مثل یک خونه عنکبوتی نا امن بود.

 

در نهایت میگه که:

 

وسایلم را جمع کرده ام ، دیوارها نم دارند...

 

دیوارها که نم دارند یعنی زندگیش نم گرفته.

 

آقای سِلمُن فقط چند روز مهلت داده

 

یعنی اینکه این خونه برای من نیست و من حکم یک اجاره نشین رو دارم.

 

پدر روحانی گفت تارهای عنکبوت خانه هایی خیالیند

 

اینجا هم بعد مذهبی داره و هم بعد انسانی

 

اینجا امن نیست ..معلقم!!

 

این نامه را از سر قبرت می نویسم

 

یعنی اینکه تو برای من مردی

 

کنار آوار تارهای به خود تنیده ات ..

 

یعنی همه این کارهایی که کردی در واقع به دور خودت تار تنیدی و من حقیقت تو رو فهمیدم و تو به اون چیزی که میخواستی نرسیدی ولی من رسیدم.

 

برای من مردی، جان  !!

جان عزیزم...!!!!

 

 

ولی همین آخرش هم میخواستم اون حس گذشت زن باشه... جان عزیزم ... باز هم با محبت تموم کرد.

 

 جان عزیزم سلام ،حالم خوب است ،فقط سقفها چکه می کنند و دیوارها نم گرفته اند .

دیروز آقای سِلمُن برای گرفتن اجاره آمده بود .

 

مگر تو نمی گفتی:  اِلا ، اِلای خوب من ! این خانه را برای تو خریده ام؟

 

 

جان خانه ای رو براش خریده ولی آقای سلمن گفته که این خانه اجاره هست و باید بلند شی.

ولی این خونه نه اینکه حقیقی باشه . مثلاً این یک زندگیه و زنی که مالک اون زندگی هست ولی چند وقت دیگه یک نفر میاد و میگه که این زندگی مال تو نیست و تو اینجا اجاره نشینی و باید پاشی.

هیپاک رسی در انگلیسی یعنی تزویر و دورویی و خانه 101 هم منظورم این بود که دو نفر ادم یک نقشه ای رو می کشند و یک نفر اون وسط صفر و نابود میشه.

 

 

پستی دارید با عنوان پشت دریاها شهری است......

چهار خط اولش :

 وقتی معلم هندسه برای اولین بار ذهن ما را به خارج از صفحه خواند ونگاهمان را به گوشه ی سقف،گفت: ((طول ،عرض،ارتفاع))...((یک فضای 3 بعدی))

 وقتی برای اولین بار در ادبیات با شکسپیر آشنا شدم بلند خوانده شد:((بودن یا نبودن مساله این است)) ...((یک فضای 2 بعدی))..

 ادبیات هندسه نیز بر من آموخت ........

 

تو چه فکر میکنی؟ این جهان چند بعدی است؟ و به راستی مساله چیست؟

 

کاری به بقیه مطلب ندارم ولی یک تناقض بزرگی داره

گوشه سقف سه بعد داره؟

معلم هندسه ما وقتی میخواست به ما هندسه یاد بده به گوشه سقف اشاره کرد و گفت طول عرض ارتفاع پس اون سه بعدیه

 

خب از اونجا فضای سه بعدی رو دریافتید و یک مسأله به این بزرگی بودن یا نبودن که یک مسأله بزرگ هستی هست که قسمتیش عدم و قسمتیش بودن هستش یک فضای دو بعدی رو استباط می کنید چطور چنین چیزی ممکنه؟

 

باید به بقیه مطلب نگاه کنید...

از همین بودن یا نبودن ممکنه که بعضی وقتها این تصور ایجاد بشه که یا بودن یا نبودن و من میگم که بین این بودن یا نبودن میشه یک فضای دیگری هم باشه و این فضاها فقط صفر و یک مطلق نیستند.

بین صفر و یک اعدادی هست.

 

فکر می کنید به سهیلا شدن رسیدید و راه رسیدن به سهیلا چیست؟

نه... نرسیدم. راهش اینه از چیزهایی که ارزش واقعی دارند ساده نگذرم و به درکهایی که می کنم حتی ساده ترین درکها ارزش قائل باشم و برای پیشبردشون تلاش کنم. مطالعه می کنم برای اینکه بهتر بشه و فکر می کنم و فکر می کنم تا اینکه سهیلا بشم . هر کاری می کنم البته در چهارچوبهای خاص خودم باشه.

 

خانم ملکی یک ذهن پیچیده و خلاق و پدید آورنده ای دارند و بیشتر از اینکه ایده هاشون پدید آورنده آورنده ترس باشه امید میده .

سوالی که دارم اینه : آیا وقایع و حوادثی که براتون بوجود میاد تأثیری روی نوشته هاتون میگذاره؟

منطق حضور رو همیشه در نظر خودم دارم که همیشه چیزهایی خارج از من ، آدمهایی خارج از من ، اتفاقاتی خارج از من و حقایقی خارج از من وجود دارند. سعی می کنم که در نوشته هام توجه به عقاید و نظرات دیگران توجه داشته باشم و اینکه چقدر نظرات دیگران رو قبول دارم و عنوان می کنم. سعی میکنم دیدم همه جانبه باشه و بعضی وقتها حتی به ضرر خودم هم باشه ازش گذشتم. دوست ندارم خیلی خیلی متعصبانه نسبت به همه چیز برخورد کنم.

 

 

در پست  تا قله.... گفتید:

 آری فهمیدم که اگر ببینی، اگر دقت کنی مقصود واقعی نه فقط در مقصد که در راهها هم هست ،همان جمله که شاید بارها گفته ام و گفته اند اما همیشه در من تازه تر میشود و بالاتر ..دیگر از نرسیدنی ها دلگیر نبودم وقتی تلاش بود وقتی کاستی برای رسیدنها نکرده بودم ، چرا که هزار قله برایم ظاهرگشت و بعضی از آنچه قله نامیده بودم نابود...

 

در اصل مطلبی رو با عنوانی نوشتید که شاید شما حتی بعد از مدتها تعقل به نتیجه ای برسید که هدف خیلی معقولی هست و اونو دنبال کنید ولی در راهی که میرید اهداف جالبتر و ساده تری ببینید که حتی به این نتیجه برسید که اون هدف اصلی هدف قابل اعتمادی هم نبوده در اصل.

بعضی از مطالب من ریشه شخصی داره ولی خب این کوه رفتن بعد از یک سری بی قراری ها بود برای من و همه همسفران.

 

در پست Sorrow pillars ، «..ستون های غم..»

آهااای دیوانه......

 

خیال کرده ای پشت این ستون ساختگی ات که بایستی، آسوده می شوی از قید این شهر و گذر هر انسان و هر غصه ای جدید ؟؟ و دست هیچ به تو و آن تنهایی مقدس کرده ات نمی رسد؟؟

 

بی خود نیست که دیوانه ای ، فکر کرده ای  که پهنای این ستون برابری می کند با قد رفیعش ؟ یا نه ، هیکلت را خیلی نحیف فرض کرده ای؟؟

 

 

برای همه غصه هست . برای هر کسی در شرایط خودش. بعضی وقتها دوست دارم محاوره ای بنویسم مثل همین جا خیلی راحت و دوستانه ... منظورم این نیست که کسی دیوانه است. بعضی وقتها این غصه ها روی هم چیده میشه و از نظر تعدادی بالا میره و بعضی افراد پشت ستونهایی خودشون رو پنهان می کنند و به اطرافشون نگاه نمی کنند. ولی زندگی جریان داره وقتی خودت رو پنهان کنی و احساس کنی تنهایی و تنهاییت رو بزرگ کنی و بگی من آدم تنهایی هستم . البته بعضی تنهایی ها مقدس هستند ولی به شرطی که این طرف و اون طرف زندگیش رو ببینه و به همه زندگیش توجه کنه و غافل نباشه. در عین همه غصه ها باید حواسش به همه چیز باشه.

 

 

در پست مکش دریا به خون ....پروا کن ای دوست جملاتی نوشتید عیناْ میخونم :

این روزها آنقدر گرانی در فونتهای بزرگ نوشته شد که چشمها در پی دیگری نگشت و یا شاید مجالی نبود و شاید حسی و شاید هم نتوانست و ما باز به ناچار اسیر سطحی ترین اما لازمترین نیازهای زندگی ازسطوح بالاتر جامانده ایم...اما من دیدم که تو دیروز با همان سنگ عدالتت چه عادلانه تفتیش عقاید کردی!!!!!!!!!!

 

 

 

فکر می کنم این مطلبتون در مورد شخص رئیس جمهوره . می خواستم بدونم این بنده خدا چطور تفتیش عقاید کرده؟

نه اینطور نیست ... در پایین مطلب اسامی چند نفر رو آوردم که اگر به اونها توجه می کردید متوجه میشدید منظور من چه کسی بوده:

 

 

محمد علی رامین ( مشاور رئیس جمهور)

سید محمدخاتمی

ایرج ندیمی (نماینده مجلس)

وکیل مدافع روزنامه ی هم میهن

عباس عراقچی (معاون وزیر امور خارجه)

 

 

چرا دوست دارید در وب لاگتون مطالب شخصی نباشه در صورتی که گفتید وب لاگتون بخشی از خودتونه؟ با خوندنش هیچی از درونتون متوجه نمیشم؟

 

دوست ندارم از احساسات شخصی ام در اونجا صحبت کنم. جاهای دیگری هست برای بیان کردن این قبیل احساسات. ولی باز هم میگم که این وب لاگم بخشی از خودمه. اینها هم بخشی از درونیات من هستند . برای اینها هم ارزش قائل هستم و بیشتر هم توجه می کنم.

 

 

در پست حد بی نهایت رابطه ها....

وقتی که مطلقی وجود نداره ،اونجاست که نمی تونی بگی آیا شروعت و شروع جدیدت دقیق از همون جایی هست که تصور می کنی یا نه کمی این طرفتر و اون طرفتر هم می تونه باشه و جالبه که این فاصله ها  گاهی این قدر ریز  و بهم نزدیک هستند  که انگاری  اون نقطه به تنهایی معنای خاص و بزرگی نداره چون به اشتباه گاهی  ممکنه تصور کنیم بهش رسیدیم و گاهی ساده هم ردش کنیم ....

توضیح میدید؟

من کلاً بی نهایتی رو برای خودم تصور می کنم و همیشه احساس می کنم قدمی برای برداشتن هست. حتی در کمترین فاصله ها ریز نقه ای باقی میمونه. البته من خودم هنوز به اون کترین فاصله ها نرسیدم . بخاطر همینه که زندگی ادامه داره و همین باعث میشه که بعضی راهها رو رفت و  وقتی چیزی میاد دنبال چیز دیگری باشیم.

به نظر من مطلقی وجود نداره . طبق نظر خودم و شاید با واقعیت ها تطابق نداشته باشه.اگر خطوط ممتد و کنار همی رو با نقطه های ریز و کنار هم تصور کنیم ممکنه در یک نقطه ای باشید ولی این نقطه اونقدر ریزه و تحت تأثیر قبل و بعدی هست که شاید نتونی بگی دقیق کجایی. در مقیاس ها و اندازه گیری ها هم حتی بعضی از نقاط رو نمیتونن مشخص کنند. مثلاً بین صفر و یک همه نقاط رو نمیشه دقیق مشخص کرد.

من از این انگیزه گرفتم . من الان در شروع جدیدی هستم. ممکنه حتی در بعضی نقاط آدم گسستگی داشته باشه ولی فقط در اون یک نقطه گسستگی داره و بعد و قبل اون نقطه نقاط دیگری هم هستند. اون یک نقطه گسسته نباید اونقدر بزرگ بشه .

 

 

خیلی سخته که برداشت شما از جمله ای که گفتید چیه چون واقعاً مطلق وجود داره.

به نظر فراموشی کامل وجود نداره پس مطلق نیست.

 

چقدر فکر می کنید که منظورتون و اون چیزی که در ذهنتون هست رو به خواننده هاتون رسوندید؟

بعضی ها تونستند و بعضی ها نه. بعضی از خواننده ها با نظراتشون حتی منظورم رو کامل تر می کنند.

 

در پست دیوارهای خود مطلبی در مورد جهان بیرونی یا دنیای درونی نوشتید.

 

 

خیلی از ما ممکنه بارها در زندگی حس گمگشتگی رو تجربه کرده باشیم  یا شاید هنوز هم  این  حس رو  داشته باشیم...اما اینجا چند سوال مطرح میشه:

 

1. معنا  یا تعریفی که  از این گمگشتگی داریم  چیست؟

2.چرا گم شدیم؟

3. چگونه و چه  پیدا خواهیم شد؟

 

برای شما که این مطلب رو نوشتید حس چیزی که اکنون وجود نداره براتون دلتنگیه یا تردید؟

 

 

خودم تونستم بپذیرم حس چیزهایی رو که وجود ندارند و سرگشتگی و گمگشتگی واقعاً اذیتم نمیکنند. حس می کنم بعضی چیزها نیست و بعضی چیزها رو ندارم و بعضی چیزها رو بعداً بدست میارم به من یک شور خاصی میده و اذیتم نمیکنه.

 

 

یعنی حس چیزی که وجود نداره بهتون امید میده؟

 

هم امیده و هم اینکه احساس عظمت می کنم . حس می کنم چقدر دنیا بزرگه و چقدر می تونم چیز یاد بگیرم و تغییر کنم . اگر هم این حرفها شعاری هستند ولی واقعیتند. در این پست مخاطبم خود سهیلا بوده خود من . برای یکی از دوستانم نوشتم ولی مخاطب خودم بودم . نخواستم خودم رو از خواننده جدا بدونم . من هم این شرایط رو داشتم و نخواستم خواننده فکر کنه من با اون فرق دارم.

 

 

 

در مورد لحن و سبک نوشتاریتون ؛ مثلاً در پست آخر ترس و مشاهده همه زوایای مختلف ترس رو بیان کردید. روان شناسی، ترس از گذشته ، ترس از آینده ، ترس از دست دادن عقیده و حتی ترس زنان ... خیلی وسیع صحبت کردید و باعث شده که هر کدام از این مسائل خواننده رو دجار سرگشتگی بکنه. این موضوعات مطرح شده ولی بهشون پرداخته نشده. در ضمن این پست حالت مقاله ای داره ولی در بعضی جاها ناگهان از حالت خشکی در اومده و به حالت محاوره ای در اومده و این حالت به اصل شیوه نگارشیتون لطمه وارد میکنه.

 

 

 

در واقع میخواستم محافظه کارانه تر به اون مسائل بپردازم. از ترس و مشاهده شاید بشه دهها کتاب نوشت ولی می خواستم تا حدی وارد بشم که در اون مطلب بگنجه و ارتباط داشته باشه ولی کمی انحصار ایجاد شده.

 

و اگر در جاهایی به صورت محاوره ای در اومده شاید خواستم جو ام عوض بشه.

 

 

 

 

دی ماه 85 پست شعر گونه ای داشتید تحت عنوان اینها بازی با کلمات نیست ...معنای کلماتی است که مرا مدتها به بازی خواندند.....

 

با معرفی فضایی سراب گونه و بچه ای که تشنه افتاده و تلاش و التماس برای سیراب کردن اون بچه .

برداشتی که من داشتم این بود که اون بچه میتونه خود آدم باشه ولی در آخر متن مطلبی رو آورده بودید که التماس برای باریدن باران و خشکی لب بچه تأمین نشده بود.

باران می بارد ولی اشاره نشده که باران بارید یا خواهد بارید و حالت وعده واری رو داره و جواب خاصی نداشت.

 

 

صدا می گوید باران می آید ...

 

برای خود من هم همین حالت بود و مطمئن بودم که باران می بارد. در اتوبوس بودم و عیناً حس می کردم و بدون اینکه به کلمات تغییر بدم می نوشتم.

 

 

 

در پستی جمله ای داشتید به این صورت که : و گاهی جامعه با دیدگاهی متعصبانه به پشتوانه تاریخ و نقش عملکرد زنان گذشته با آنان برخورد می کند.

 

میخواستم بدونم کجای جامعه متعصبانه برخورد کرده؟

 

 

 

بعضی وقتها حتی در جامعه کوچکی مثل خانه . بعضی از خانواده ها بخاطر مسائل تاریخی که زنان داشتند متعصبانه برخورد می کنند. خانواده هم یک جامعه است.

 

 

 

پستی داشتید با عنوان بهانه های پر بها!!

 

در موردش توضیح میدید؟

 

 

به نظرم هر کسی که به دنیا میاد یه هدفی داشته و هر کسی دولتی میتونه داشته باشه  و من سخن گوی همه خودم هستم.

 

در یک دموکراسی کاملاً خاصی با یک انتخاب خداوند منو آفرید و من تا زمانی هستم که اون بخواد.

ولی آیا قبل از اینکه به دنیا بیام هستی داشتم؟ آیا اونجا خودم این هستی رو انتخاب کردم؟ و وقتی زمانی وجود نداره زندگی چطوره؟ و همه این چیزها تا کی معنا داره؟ آیا قبل از من و بعد از من هم معنی داشته؟

 

من مثل آدمی هستم که در بلندی هستم و افتادم و فراموش کردم.

 

 

 

زندگی رو معنی کنید؟

 

زندگی زیباست!!!

 

 

نگاه فلسفی و عرفانیتون به زندگی؟

به نظر من زندگی اینه:

 

من مسافرم، جاری از تکیه گاه اندیشه ...

 اندیشه ای در جست و جوی نوری بر مغرب دیدگانمان ...

مدار حرکتم خورشید است و  هدف هم  انسان...

هنرم  گاهی پرواز است

و از بلندیها دیده ام که زلالی  حقیقی دیدگان  را

و شجاعت آگاهی و انسان را، کنار درخت قدیمی تولد رها کرده ام...

امروز دوباره به استقبالشان می روم ...

و در تاریکی ها دوباره خیال سپیده را بارور میکنم...

فاصله  را  هراسی نیست وقتی از شکوه حرکت لبریز می شویم...

اگر سفر کرده ای داری و اشتیاقی در تو جاریست ،

همراهم شو...

شاید گامهایی بلندتر برداریم...

 

 

 

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

دوستان شرکت کننده در جلسه

سهیلا ملکی 

تخریبچی دوران

یک بهانه

 قرآن ام پی تری

دریچه ای به سوی ملکوت  

یک حرف و دو حرف

سایه صبور

یک مادر 

دنیای سبز من

مروارید عرفان

موهبت

از میان دل بی تاب من

نم نم

دکتر کوچولو

از گور برگشته

درخت بی سایه

اشکستان

رویای نیمه تمام

تنگ غروب

گروه بارانی ها 

دغدغه های یک مفعول

ستایشگر

ققنوس

زندگی... جنگ... و دیگر هیچ!

دادگاه رسمی

گل یخ

حنیف

حنیف 2

مثل هیچکس

ققنوس

 دل شدگان 

این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند

به همین سادگی

سیب گندیده

حضرت خضر

رندانه دردانه

درد و دل

شب نوشته ها

U F C

وب لاگ خبری رسا

وب لاگ خبری صدرا

و ۵ مهمان محترم

 

 

 


Admin

جلسه 5 خرداد 1387

وب لاگ جلسه آینده یکشنبه ١٢ خرداد

سهیلا ملکی

نوشته های سهیلا ملکی

http://soheilamaleky.blogfa.com

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

وب لاگ این هفته

آخرین دوران رنج

نوشته های بسیجی جانباز غلامعلی نسائی

http://www.diareranj.ir

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

قفسی تنگ به وسعت دنیا ؛
قرادای بلند با ترکش ها ؛
صبوری کنید !
چون گلی؛
به وقت شگفتن در طوفان ؛
صبرپاداشی که خداوند در برابر رنج به انسان بخشیده است ،
پس باید بکوشیم تا در
(آخرین دوران رنج ) در (دیار رنج )
صبورترین انسان هاباشیم ، جانبازی در راه خدا مستلزم صبر بر رنج هاست ، جانباز بودن در رنج زیستن و صبوری کردن است.
اکنون که انتخاب شده ایم غریبانه در دل شب ها با زخم و درد و رنج خویش نجوا کنیم با خدا ،
پس الهه صبر باید بودن است،
کوه را بنام سنگ ~
رنج را بنام صبر ~
پنجراه را بنام انتظار ~
کوچه را بنام غربت ،، شب را بنام فراق ،، پروانه را بنام پرواز ،، جنون رابنام مجنون ،، مجنون را بنام عشق ،، عشق را بنام زخم درد و و رنج ،، جانبازی را بنام عباس عباس را بنام پرواز ،،
دنیا قفس تنگیست به وسعت یک اقیانوس
باید با قفس پرواز کرد.
دلم گرفته
آسمان در گلویم زندانیست !
دلم از مژه ها یم جاریست !
زخم هایم تا ابدالاآباد برای سرزمینم جاریست !

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

هر کس قصه های نا گفته ای دارد . قصه هایی که تمامی حقیقت وجود انسان در آن نهفته است و تمامیت وجود انسان را شکل میدهد. زندگی معمول زیستن در آرامش و آسایش در گذر عمر یا در روزهای شبیه به آن دام بزرگی است برای غفلت از خود.

اگر زندگی تولدی است تدریجی و در گذر عمر انسان ذره ذره رشد می کند و به شکوفایی می رسد برای برخی از نسل ما فرزندان امام خمینی بچه هایی که تازه به مرز بزرگسالی رسیده بودند تولدی دفعی حادث شد ، تولدی دوباره.

 

در کوران حوادث و سختی هاست که جوهره وجودی انسان فرصت بروز و ظهور پیدا می کند. من چگونه می توانم این همه را از خداوند توقع داشته باشم . از مسیری که زندگیم یافت جانبازی در راه خدا و صبر بر رنجها راضی و خوشنودم. از این هدیه خداوند هرگز بر کسی فخر فروشی نکرده و نمی کنم و بر هیچ کسی هم منتی ندارم و از راهی که رفتم پشیمان هم نیستم.

 

اگر با تغییرات بنیادی و اجتماعی هر روز با گردش ماه و خورشید علت حضور این جمع خفته در خاک شهدا و هم رزمانشان در کنج آسایشگاهها از یادها بروند ذره ای ما بازماندگان را از راهی که رفته ایم پشیمان نخواهد کرد.

 

وقتی دست نوشته های چمران را می خواندم آنجا که می گوید :

« خدایا آنقدر سجده ام را طولانی می کنم تا مهره های کمرم بشکند . آنقدر می ایستم تا پاهایم فرسوده شود، آن روز عاشقش شده ام. »

اکنون پاهایم شکسته و تنم هزار پاره است قلم برنداشته ام که خودنمایی کنم. می خواهم با شهیدان عهد محکمی ببندم. پسرکی بودم کوچک ، کِشنده ی عشقی بزرگ ، بچه بودم جنگ مرا بزرگ کرد. تمام بچه های آن روز چون من بودند. من یعنی همه بچه بسیجی ها. پس من همانم که همه بودند.

 

قدم از قناصه کوتاهتر و قدم هایم برنده تر ،‌ آنقدر بزرگ شده بودم که خودم را نمی شناختم. همیشه اینگونه بوده . ابتدا دوران کودکی سپس دبستان و دبیرستان ، رفیقانی که گمان می کنی تا ابد با تو خواهند ماند. عبور از آستانه ای که در ورای آن ناگهان متوجه می شوی که مردی شده ای و باید قدمهایت را با سنگینی بیشتری روی زمین بگذاری.

 

اکنون زمان آن رسیده است آنچه را که آموخته ای در عمل به آن تجربه کنی. میدان حقیقی امتحان آغاز شده است و تمام سرخوشی های کودکانه و شادی های آن به خاطراتی دور مبدل شده است . جنگ آغاز شده تو باید در دفاع از سرزمین و دین خود در لحظه تصمیم بگیری. در زندگی روزمره است که انسان برای اتخاذ هر تصمیمی به عقل رجوع می کند. اوست به تو می گوید کدام تصمیم درست و دام نادرست است. اگر در لحظاتی خاص تحت ندای درونی خویش بر حکم عقل پیشه بگیری تو را دیوانه و مجنون می خوانند.

 

١۵ ساله بودم که از خاطره مجنون دل به خطر زدم. در همین وادی بود بعد از ۶ماه از کردستان برگشته بودم اما باز هم همان ندای درونی ام مرا به سمت جبهه های جنوب فرا خواند.

 

خرمشهر باید آزاد بشود

 

در پنجم فروردین از بسیج گرگان اعزام شدیم . در پادگان باهنر و سپس در جایی نزدیکتر نزدیک بزرگترین عملیات و ما در قالب گردان خط شکن آماده عملیات بودیم.

 

آخر آن روز موعود فرا رسید. عصر روز نهم اردیبهشت سال ۶١ یک گردان به خط شد. بچه ها سربندهای عشق را بستند ، بند پوتین ها محکم ، دلها ثابت قدم . نباید دلها بلرزد باید دل به خطر زد.

 

جنگ مرگ و زندگی را از هم تفکیک می کند ولیکن آنجا مرگ واژه غریبی بود. چرا که مرگ را بچه ها زمین گیر کرده بودند.

 

کلاشینکفها و آرپیچی زنها و بیسیم چی ، تمام گردان آماده رزمی بی امان. به رسم وفا یکیدیگر را در آغوش کشیدیم . از نخل های پادگان که روزها و شبهای زیادی را بچه ها به آن تکیه داده و سر بر آسمان ساییده نمیشد نادیده گرفت. نخل ها ما می رویم.

 

خدایا کدام یک از ما آفتاب فردا را در این سیاره رنج به نظاره خواهد نشست و تن خسته اش را به خاک خواهد سایید و کدام یک از ما به آسمان سفر باید. برای همین به هم وعده دادیم آنها که شهید شدند برای دیگران که می مانند به رسم رفاقت و وفا شفاعت کنند و آنها که می مانند ادامه راه شهدا را در پی بگیرند.

 

شب شده بود. بچه ها سوار به سوی خط در حرکت شدند. اشکها رها و دل به تپیدن افتاد. نه از ترس مرگ و اسارت بلکه از غربتی که فردا بر دلها حاکم می شود. خداحافظ رفیق ، دیارمان در بهشت. به رسم رفاقت همدیگر را در آغوش می کشیم . فردا نمی دانیم کدام یک از ما در فراق یکدیگر سر در آغوش تنهایی فرو می بریم یکی به صدرالمنتها بهشت ، یکی به دیار رنج سیاره سرگردان آسمانی.

 

شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زد. در معبر در انتظار گشوده شدن رمز عملیات . ناگهان در ناگهان آغاز شد. یا علی ، یا علی بن ابیطالب. راز این شب نام علی است.

 

آسمان گشوده شد. ملائک با انبوهی از گل یاس در انتظار پرستوهای عاشق تا به رسم عاشقی به استقبالی چنین عاشقانه بچه های گردان را به فراسوی آسمان ره بنمایند و تا عز قدس همراهیشان کنند. آسمان رنگ دیگری داشت ، گلوله های سرخ ، آتش بارها ، ناله سخت کاتریوشا و خرناسه تانک ها . اصلاً گویی زمین و آسمان دگرباره در یک ناگهان مست پیچیده شده. گلوله ها از خود در آسمان کهکشانی ساخته بودند و ما اینجا در معبر دل به خطر زدیم و با یاد علی و همت او در مقابل دشمن ، در میان میدان مین با آنهمه آتش سنگین دشمن غافلگیرانه سقوط کرد.

 

خاکریز اول فتح شد. صبح ظفر دمید . با روشنایی روز عراقی ها اسیر دست رزمندگان. صبح شد . گردان در منطقه عملیاتی پادگان حمید از پشت سرمان نیزار و رودریمان هویزه ، خرابه های آن. بچه ها سنگرهای عراقی را پاکسازی کرده و آرام و بی قرار در دل خطر نشسته بودند.

 

ظهر شد . هوا بی قرارتر از ما بود. کم کم گرمای هوا ، تشنگی ما را به فراست انداخت. قمقمه ها خالی و شکم ها گرسنه. آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟ بیسیم چی با نگرانی و دلهره فریاد زد: فرمانده فرمانده گردان در محاصره است . از قرار گاه میگن نمیشه برای شما تدارکات آورد. هر چه می توانید در غذا خوردن گلوله ها قناعت کنید. یکی داد زد چه خوب شد این یکیش عالیه قناعت می کنیم نه گلوله می خوریم نه ترکش خمپاره. لبها کم کم ترک می خورد و شکم ها گرسنه.

 

ساعت ۴ شد . عصر پر تلاطمی بود. یکی داد میزد تانک تانک . بچه ها عراقی ها آمدند. عراقی ها آمدند. خدای من به اندازه تک تک ما تانکهای عراقی صف کشیده اند بسوی ما. اینهمه تانک...! فرمانده گردان هی دور خودش میچرخید. آرپیچی زنها فقط باید با هر گلوله یک تانک بزنند. حدود ٣٠ تا گلوله بیشتر نداشتیم .

 

از زمین و آسمان آتش روز سرمان میریخت. شانسمان مرداب و نیزار بود. بچه ها همه حاشیه نیزار. هر چه خمپاره میریخت توی نیزار و مرداب فرو میرفت. ترکشها به بچه ها نمیرسید. ٣ ساعت زیر آتش سنگین دشمن بودیم. هوا داشت کم کم تاریک میشد. بچه ها تانکها را زدند . آنها گریختند و ما در میان نیزارها. شب بود و حیرت . گم شده بودیم . فرمانده به روی خودش نمی آورد که گم شدیم و در محاصره هستیم. عراقیها ما را محاصره کرده بودند. تشنگی امانمان را بریده بود. ساعت ١٠ شب بود. دور و برمان همه نیزار. توی تاریکی خودمان نمیدانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. خسته و تشنه و گرسنه. نه آبی نه غذایی همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. من و فرمانده دسته مان کنار هم. او از من ١٠ سال بزرگتر بود. از خستگی خوابم برد.

 

ناگهان با صدای مهیبی سرم بلند شد و محکم به زمین خورد. نمی داستم چه شده. توی خواب عمیق بودم. چشمم را باز کردم و دیدم از آسمان یک چیزی روی سرم می آید. ناگهان آتش گرفتم . تمام تنم سوخت. خمپاره ۶٠ بود. بیصدا اما پر تلاطم. بین من و فرمانده فرود آمد. از شدت درد بلند شدم و داد زدم یا حسین که خمپاره دوم دستم را ربود. دست راستم. تمام سمت راستم پاره پاره شد. ایستاده بودم و فریاد میزدم یا حسین ... یا زهرا. یک گلوله به پهلویم خورد و افتادم. درد شدیدی تمام وجودم را پر کرده بود. از درد فریاد میکشیدم اما خیلی زود آرامشی عجیب تنم را فرا گرفت. احساس عجیبی به من دست داده بود. تنم میسوخت دستم پاره پاره. ناله ها بلند شده بود. هر گوشه ای یکی ناله میکرد. حدود ٣٠ نفر در دم شهید شدند.

 

دشمن پشت سر هم میزد. ساعت ١٠ شب بود. خدایا اینجا راهی نیست که بشود بچه ها را برد؟ بچه ها شهدا را همانجا دفن کردند. تکان نمیشد خورد. من زخمی افتاده بودم. هی می نالیدم. یا زهرا ... یا حسین ... یا قمر بنی هاشم...

 

استخوان دستم قطع شده بود. دستم درد شدیدی داشت. هیچ وسیله امدادی نبود. تنم میسوخت . از شدت تشنگی داد میزدم. دلم گرفته بود. های های گریه میکردم. نمیدانم از غربت بود یا از درد. شانزده سالم بیشتر نبود. تمام تنم از ترکش ها سوخته بود. ١٠٠ تا ترکش به تنم خورده بود. یک مرتبه ١٠٠ جای تنم با ترکش سرخ سوراخ سوراخ شده بود.

 

فرمانده حیران بود. نمیدانست با جنازه ها چکار کند. تمام دور و برمان عراقی ها بودند. شهدا را دفن کرده بود تا پیکرشان به دست عراقی ها نیفتد. من تنها زخمی بازمانده بودم. همه بچه هایی که سالم بودند از معرکه رفتند. من بودم با حدود ١٠ نفری از بچه ها که احساس مسوولیت می کردند. ولی هیچ کدامشان نمی توانستند کاری کنند.

 

تمام وجودم میسوخت. ٣ ساعت گذشت. یکی آمد کنارم. شهید عبدالمطلب کریم آبادی. منو تو بغلش گرفت. تنم یخ شده بود. اما او بدنش داغ بود. به من آرامش میداد. یک ساعت در بغلش مثل یک بچه در بغل مادرش احساس آرامش داشتم. او خسته شد و بلند شد و رفت. رفت که آب بیاورد ولی دیگر برنگشت.

 

من تشنه بودم خیلی تشنه بودم. لبم ترکیده بود. زبانم به کامم چسبیده بود. حرف نمی توانستم بزنم. فرمانده آمد روی سرم. یکی کنارم نشست. آرام و بیقرار دستشو گذاشت رو چشمم و چشمانم رو بست و شروع کرد به تلقین خواندن. بعد فرمانده گفت نه تمام نکرده. نمیشه. فهمیدم در انتظار شهادت منند تا دفنم کنند و بروند. نمیتوانستند تکانم بدهند. تنم از هم گسسته بود. فرمانده گیج بود. روی سرم آمد و آرام گفت : ای پسر تکلیف خودتو با ما روشن کن. میخوای بمونی یا بری؟ با سر به آسمان اشاره کردم که دلم میخواهد بروم تا آسمان . خندید و گفت : خدا رو شکر ما هم منتظریم. لبخند کوچکی زدم و یهو به گریه افتاد خم شد و صورتم رو بوسید و گفت شرمنده ام. نمیتوانم کاری بکنم . می دانم خیلی درد داری. ولی من فقط از دردش حس میکردم که انگشتم نیست. نشست کنارم . او زیارت عاشورا میخواند و ما هم زمزمه میکردیم.

 

 هیچ کس نمی تواند حس من را بفهمد. تشنگی و درد توی غربت توی نیزارها. آخر که یکی که خیلی سر نترس داشت خم شد گفت غصه نخور من میبرمت. شهید رضا عطرشاقی. من را روی زمین میکشید نمیتوانست بلند شود چون قدش بلند بود و از خاکریز بالا میزد. روی خاک تنم را میکشید. داد زدم ولی توجه نکرد و منو برد توی کانال، یک جای امن. دو نفر دیگه اومدند و منو بلند کردند. یازهرا راه افتادند. یکی میگفت راه از این طرفه ، یکی میگفت نه راه از این طرفه. حیران توی نیزار و از همه طرف در محاصره بودیم. یا حسین گویان راه افتادند. هنوز ده قدم نشده بود که رضا مرا رها کرد و من افتادم روی زمین. دوباره سوختم. رفتم که داد بزنم دیدم که رضا داد زد یا زهرا یا حسین آخ قلبم قلبم سوخت . مثل سرو افتاد و شهید شد. به همین سادگی . ای خدا تو داری با من چه میکنی؟ مگه من چه کردم؟ جرمم چیه؟ چرا من لایق من شهادت نیستم؟ من ماندم و او رفت.

 

 تا طلوع صبح نالان افتاده بودم. زخمی و خونین. آفتاب زده بود. دیگر میشد راه را تشخیص داد. چند نفری مرا گرفتند تا ببرند . از یک پل رد شدیم. توی دشت بودیم اما نه میدان مین بود و نه مرداب. راه ماشین رو هم نبود. باید چند کیلومتری توی معبر و کناره خاکریز میرفتیم تا به جاده برسیم. تا حدود 10 صبح کنار کانال افتاده بودم. بچه ها به هر سو میدویدند. میگفتند عراقی ها عراقی ها آمدند. منو گذاشتند روی برانکارد و حرکت کردند. چند قدمی که رفتیم سوت خمپاره اومد و منو انداختند رو زمین. داد زدم . اونها نمیفهمیدند و فقط سوت خمپاره را میشنیدند. باز بلند شدم. چند قدمی باز سوت خمپاره که می آمد پرتم می کردند. درد زیادی داشتم. داد میزدم منو نبرید نمیخواهم منو ببرید. شما رو به خدا. گریه میکردم . ناله میکردم. قسم میخوردم که دیگر منو رو زمین نیندازند. باز سوت خمپاره که می آمد فراموش میکردند. شاید تو مسیر تا کنار خیابان ۵٠ بار انداختند.

 

 یک تویوتا آمد پر از شهید . منو انداختند روی پیکرهای پاک شهدا. تویوتا از ترس گلوله ها به سرعت باد میرفت. هی توی خاکی ها منم به این طرف و آنطرف پرت میشدم. اصلاً نمیتوانم بگویم به من چه گذشت. حدود ساعت١٠ شب ترکش خوردم تا ظهر روز بعد با دست بریده و خونین و زخمی توی نیزارها . تویوتا پس از مسافت طولانی در کنار تلی خاک ایستاد.

 

شهید شمسی فرمانده گردان آمد کنار تویوتا و به راننده گفت : چند شهید عقب ماشینه؟ اونهم گفت نمیدانم . چهره من زرد زرد شده بود. نای پلک زدن هم نداشتم . شهید شمسی به من نگاهی انداخت و دست به گردنم کرد و پلاکم را بیرون کشید . نصفش را شکست. آرام چشمانم را بست و پیشانی ام را دست کشید. او گمان کرد که شهید شده ام. نمیدانم چرا حس نکرد تنم هنوز گرمه. اسمم رو توی آمار شهدا ثبت کرد و همین باعث شد که به خانواده ام خبر شهادتم را بدهند و برایم مجلس عزا گرفتند و نوار صوتی آن را بعد ها شنیدم.

 

شهید شمسی با شهدا وداع کرد و تویوتا حرکت کرد. باز به سرعت باد توی خاکیها میرفت. کنار سنگر امداد ایستاد. پرستاران سفید پوش کنار سنگر منتظر بودند. راننده پیاده شد و نگاهی به ما انداخت و با چفیه اش پیشانیش را خشک کرد و آهی کشید. به پرستار گفت اینها هم شهید شدند. پرستار خودش را کشید بالا و آمد روی سرمان. همه بچه های همجوارم را دیدی زد و دستش را برد روی نبض کناری من. آه کشید و داد زد الله اکبر زنده است. بعد منو هل داد که اونو بلند کنه تکانی خوردم . خشکش زد. آرام دستش رو برد روی قلبم. من فقط میدیدم. اما حتی نمیتوانستم پلک بزنم.

 

 منو بغل کرد. دیگر شده بودم مثل بچه ۶ ماهه . فقط به من نگاه میکرد. دیگر نای ناله هم نداشتم. مرا داخل سنگر برد و هر چه براندازم کرد نمیدانست از کجایم شروع کند. اولین کاری که کرد تکه ای پنبه را خیس کرد و به لبم مالید. انگار که به من یک دریا آب خورانده باشند. تشنگی لبم را ترک داده بود. لبم خشک شده بود. بعد همینطور نگاهم میکرد. پرسید کی زخمی شدی؟ با چشم اشاره کردم. با ابرو اشاره کردم. انگار یادش رفته بود من درد دارم و از فرط درد ترکش ها . همین طور هاج و واج نگاه میکرد.

 

ناگهان یک توپ خورد روی سنگر. سنگر لرزید. او خم شد روی تنم تا از من محافظت کند. داد زدند تخلیه کنید مجروحین رو تخلیه کنید. من را بغل گرفت و بیرون برد توی آمبولانس و حرکت کردیم به سمت اهواز. ٢ بعد از ظهر به بیمارستان جندی شاهپور اهواز رسیدیم . کف سالن مرا خواباند و یک سرم به من تزریق کردند. تنها چیزی که میخواستم آب بود. ناله میکردم تشنه ام تشنه ام. یک ساعت بعد ما را با هواپیما به بیمارستانی در شیراز بردند. نمیدانم ساعت چند بود ولی هوا تاریک شده بود.

 

توی اتاق عمل چندین پزشک دورم میچرخیدند و هی سوال میکردند و من نمیتوانستم جواب بدهم. نیمه شب بود و چند پزشک و پرستار دوره ام کرده بودند. دکتر گفت خوب خوابیدی . با اشاره جواب دادم. گفت میدونی چند وقته خوابی؟ من نمیتونستم جواب بدم . دکتر گفت ٢٢ روزه که خواب عمیق کردی. متوجه شدم که توی کما بودم. برای همین دورم حلقه زده بودند.

 

با صدای پای پرستار از خواب بیدار میشدم . تمام تنم پاره پاره بود. وقتی پرستار روی سرم می آمد یک پرستار دیگر با طشتی آب که سوزناک بود. پرستار مجبور بود ناله های مرا تحمل کند چون باید تمام سوراخهای تنم را ضد عفونی کند و آب اکسیژنه را میریخت روی زخمها که هزار برابر از آب نمک سوزناکتر است. جیغ میزدم فریاد میکشیدم. تنم میلرزید پرستار پرستار . میسوزم دستم را قطع کنید. نمیدانم تحمل سختی بود. باید تحمل میکردم. پرستار یک آمپولی به رگم میزد تا عمق و وجودم میسوخت. وقتی صدای پای پرستار میپیچید قلبم تندتر از صدای پای او میزد. شروع میکرد به تپیدن.

 هوا هنوز تاریک است ، گرگ و میش. من تنم لرز میگرفت خدایا این همه تحمل برای یک نوجوان سخت نیست؟ نه نمیترسم. نمیهراسم . میدانستم عاشقی این است. پرستار دیر کرد. نه تپش قلب من تندتر از گامهای او ست. رنگم میپرید زرد میشدم. نمیترسیدم باید تحمل میکردم. این اول راه بود تازه شروع شده. آخرین دوران رنج اینجا به حقیقتی محض رسیده است. من باید مرد تحمل باشم. نه نه هنوز بچه ام . نه بزرگ شده ام . بزرگ . پرستار وارد میشد چهره اش سرخ با لحن شیرازی میخواهد حواسم را بگیرد میخواهد که من دوباره جیغ نزنم. میگویم تو رو خدا نمیشه رهایم کنید؟ بگذار تنم بپوسد بگذار بمیرم. پرستار از جیبش یک سرنگی را در می آورد . سرنگ مایع زرد رنگی دارد. وای باز به رگهایم. مگر این چیست که اینهمه درد دارد؟ دستم را محکم میچسبید . فرو میکند. آرام مایع در خونم میجهد. هر چه در رگهایم دور میزند دردهایم شدیدتر میشود. من داد میزدم. یا زهرا یا حسین. دقایقی چند دستم را میچسپد. میداند که نمیگذارم پنجه های خردشده ام را در آب زهر آگین فرو کند. پرستار دیگری به کمکش می آید . دو نفری تمام وجودم میلرزید. داد میزدم یا حسین یا زهرا سوختم سوختم. آنقدر فریاد میزدم ، پرستار گوشه مقنعه اش را میگرفت و نمیخواهد بروز دهد که اشکش در آمده. چون او میداند این درد کشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است. لبخندی از سر غم میزند و می گوید : دلاور اینکه گلوله نیست آب است. البته کمی درد دارد. اما او طعم گلوله را نچشیده است ولی من میدانم چه می گوید. آری درد گلوله کمتر است اما او باورش نمیشود. کارش که تمام میشود طشتی خون را با خود میبرد. تمام تنم میلرزد. میلرزم پرستار سردم شده است. یخ کردم. خدایا ... یا زهرا ...  یا حسین ... یک پتوی نرم می آورد. تنم کم کم گرم میشود. تمام تنم پر از حفره است. حفره هایی به عمق۵ تا ١٠ سانتیمتر. سوراخ سوراخ. هنوز خودم دستم را ندیده ام. نمیدانم چه خبر است. اما از شدت دردهایش میدانستم که اوضاع بدی دارد. پرستار مینشیندحرف میزند و عکسهای رادیولوژی را در می آورد و ترکش ها را میشمارد. ١..٢ ..٣ .. ۴ .. ۵ ..۶ ... و با دقت میشمارد ٩٣ تا.

 

زمان گذشت اما سنگین  و من با ترکش های تنم قرارداد بلند مدتی بستم و این زیبایی تقدیر من بود . در رنج زیستن و با درد انتظار کشیدن. تا سایه کی در رسد و آفتاب کی رخ پنهان کند و من با یاران خود در عالمی دیگر بار دیگر چون شب حمله همدیگر را در آغوش کشیم. به انتظار آن روز دل خوش دارم تا این آخرین دوران رنج نیز به سر آید و آن رورز وعده خداوند که بر ما مقرر شده است محقق شود. ان شاءالله ...

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

چرا آخرین دوران رنج؟

همه بازمانده ها درد و رنجها رو دارند تحمل می کنند و این تحمل کردن تنها با یاد خداوند میسر است.

 

آیا در زمان جنگ بعضی ها به خاطر مقامات خاص و یا عنوان شدن به جبهه می رفتند؟

 

اونهایی که با این اهداف می آمدند از همون اهواز برمی گشتند.  سوت خمپاره ها ، صدای گلوله ها و شبهای سخت اهواز و کردستان و خرمشهر و ... فکر نمی کنم کسی به خاطر عنوان و یا مطرح شدن یک لحظه تحمل میکرد.

 

 خودتون برای چی رفتین؟

 

من برای خدا رفتم. من کلاس دوم راهنمایی بودم . ۱۰ روز از مهر ماه گذشته بود . من بچه روستا بودم. از مدرسه تا خانه ۵ کیلومتر فاصله بود. صبح می رفتم و غروب که بر میگشتم باید سر زمین می رفتم و شب سر موتور می خوابیدم با اینکه بچه هم بودم ولی سر موتور می ترسیدم. خانه خواهرم با خانه خودمون یک محله فاصله داشت. تو راهشون یک سگی بود . هر وقت می خواستم برم اونجا مادرم منو میبرد و خواهرم منو برمیگردوند. تصمیم که گرفتم به جبهه برم پدرم نمیذاشت. میگفت اگه بری ما تنها میشیم و کارها میمونند ولی من گفتم من باید برم. روز هفتم یا هشتم مهر ماه بود دیگه مدرسه نرفتم و گفتم میخوام برم جبهه. پدرم منو برد سر زمین و گفت حالا که تصمیم داری بری جبهه پس یه مدت اینجا کار کن بعد برو. همون شب دوباره پدرم گفت اگر راست میگی و اگه میخوای بری جبهه و فکر می کنی که مرد شدی تنها برو خونه خواهرت و از سگ نترس. اون شب به خاطر حرف پدرم رفتم و برگشتم. ولی باز پدرم گفت نمیذارم . دوباره رفتم خانه خواهرم و ۲۰ تومان از خواهرم پول گرفتم چون پدرم بهم پول نداد و رفتم جنگ. بعد از ۶ ماه برگشتم. اونوقت تازه فهمیدم که چقدر متحول شدم. چون خیلی بچه بودم. باید خیلی از مسائل رو میدیدم و میفهمیدم. شب عید سال ۶۰   بود. پدرم با من حرف نزد. دو سه روز بعد بسیج منو خواست. تصفیه حساب کردستانم رو گرفتم. ۵۲۰۰ تومان بهم حقوق دادند. پول رو به پدرم دادم و گفتم میخوام برم جبهه . ۹۰۰ تومانش رو برداشتم و رفتم. هر بار هم که جواب نامه هاشونو میدادم میگفتم : ان الله مع الصابرین. تا اینکه وقتی در بیمارستان شیراز بودم یکی در گوشم گفت : ان الله مع الصابرین. چشمهام رو باز کردم و دیدم که مادرمه.

 

 

پس تحت تأثیر نبودین و یک هدفی داشتید و مشخص بود؟

 

هدفم خدا بود. اصل خداوند است.

 

 

پس الانم همونه؟ یعنی تحت تأثیر شرایط و فشارهای زندگی و روزمرگی نیستید و رو هدفتون تأثیر نگذاشته؟

 

اصلاً . همیشه به بچه های جانباز میگم ۲۰ سال تحمل کردیم برای خدا بوده . الانم اگر هر مسأله ای پیش بیاد فقط برای خدا. فقط برای خدا و دفاع از مردم مظلوم من همیشه میگم مردم باید خدا رو شکرکنندتا بچه های رزمنده و جانبازان هستند روند زندگیشون فرق میکنه ولی وقتی که این بچه ها بروند تازه میفهمند که چه چیزهایی رو از دست دادند.

 

من یک سری ملاقاتهایی رو با جانبازان شیمیایی داشتم . باهاشون که صحبت میکردم خیلی ناراضی بودند . خیلی هاشون اگر باز هم جنگ میشد و سالم بودند هیچ وقت نمیرفتند. خیلی هاشون از شرایط خیلی نارضایتی داشتند. خیلی دردناک بود برای من چون حتی خانواده هاشون اونها رو نمی خواستند و به آسایشگاه رفته بودند. این واقعاً دردناکه. خیلی چرا ها تو ذهنم اومد ولی جواب قانع کننده ای پیدا نکردم. خیلی بزرگی میخواد یه آدم جونش رو کف دستش بگذاره و بره جبهه.

 

اونها خیلی اندکند .کسانی که میبرند و کم می آورند در حقیقت از اصل خودشون دور شدند که همون خدا بوده.

زمان زود میگذره. الان بیست سال از جنگ گذشته. چشم بهم بزنی سالهای سال گذشته .

 

 

در پست اگر ایستادگی نمی کردیم چه میشد.

شما در پستتون به این موضوع اشاره کردید. آیا اون لحظه که این پست رو داشتید نقل قول کردید احساس نمی کنید اگر اتفاقی بیفته و جنگی بشه باز این خاطرات زنده بشه و در روند دفاع از وطن تأثیر داشته باشه؟

 

اگر برای خدای مطلق باشه این مسائل به چشم نمیاد.  ولی اگر برای این باشه که بعدش بخواهی از دنیا استفاده کنی همه این مسائل بوجود میاد . خیلی ها پیشمان شدند خب میشن. چون بهشون ماشین و خونه ندادند و برای فرزندانشون نتونستند زندگی خوبی فراهم کنند هشت سال جنگ رو زیر سوال میبرند ولی اگر برای خدا باشه هیچ کس پشیمان نمیشه. کسانی که برای خانواده خودشون زحمت میکشند مثلاً صبح تا غروب کار می کنند فکر نمیکنم سر خانواده خودشون منت بگذارند. به هر حال این جنگ هم برای خدا بوده هم مملکت و هم مردم . حالا اونهایی که پشیمون میشن از اصل وجودی خودشون برمیگردند. پیش میاد در زمان پیامبر و حضرت علی هم بوده.

 

 

آیا از جنگهای چریکی زنان و جوانان و دختران و پسران خرمشهر اطلاعی دارید؟

 

بله. خیلی از مردم خرمشهر بودند که با دست خالی در مقابل عراقی ها ایستادند. با بیل و کلنگ سراغ عراقی ها رفتند. اینهمه زن و بچه اسیر شدند. بله همه این مسائل و مشکلات در خرمشهر بوجود اومد.

 

 

شاهد صحنه های دیگه ای هم بودید؟

 

همه مسائل بود. البته من اون زمان کردستان بودم. من در بیت المقدس و بازپسگیری خرمشهر بودم. اول جنگ اونجا نبودم.

 

شما فرزند پسر دارید؟

 

 

بله ... همین جا هستند.پسرم  ابوالفضل که عکاس هست.

 

 

اگر جنگی شروع بشه و ایشون خواسته باشند برند جنگ شما چی کار می کنید؟ میخوام مقایسه ای داشته باشم بین شما و پدرتون و شما و پسرتون.

 

به خودش هم گفتم که اگر یه زمانی جنگ شد بهش تحمیل نمیکنم که بره یا نره. خودش باید تصمیم بگیره. به اون مرحله ای رسیده و با این همه مسائلی که الان داره میبینه تصمیم گیری به نظرم براش راحت تره. من اجازه میدم که بره.

 

اجازه بدید از پسرتون سوال کنیم.

 

اول باید ببینیم که چرا جنگ میشه. بعضی وقتها این جنگ به ما تحمیل میشه و خودمون مسبب اون هستیم. باید ببینیم باعث و بانی جنگ کی بوده. سوال سوال سختیه . حتماً باید یک جنگی اتفاق بیفته و من در شرایطش قرار بگیرم بعد...

 

تصور کنید الان سال 59 هست و شما جای پدرتون بودید؟

به خاطر شغلی که دارم مطمئناً میرم جنگ و حتماً هم میرم و الانم حاضرم هر جا که جنگ باشه برم. مهم نیست که کی با کی میجنگه.

 

اشاره کردید که برای خدا به جنگ رفتید و اسمی از وطن نبردید. اگر هدفتون هدف خدایی باشه پس اهداف خدایی مرزی رو نمیشناسه که برای کجا بجنگید . پس حاضرید برای هر کشوری بجنگید؟

 

من حتی برای فلسطین هم باشه میجنگم.

 

 

فرمودید که حتماً میرفتید جنگ چون هدف سرکوب اسلام بوده و اشغالگری بر ضد اسلام. فکر نمی کنم در مورد مسأله عراق صادق باشه چون عراق به هر حال صدام حسین چه درست چه نادرست خودش رو به عنوان یک وجهه مسلمون داشته و ملت هم ملت مسلمون بودند ولی جنگ دفاع از کشور بوده به نظر من.

 

صدام اونقدر با اسلامی بودن و تشیع و ایران مخالف بود که حتی سربازان شیعه خودش رو زودتر به کشتن میداد.

 

شما هدف برای کشورتون نداشتید؟ چون بین صحبتهاتون کوچکترین اشاره ای نکردید که برای وطنتون رفتید . فقط گفتید من از 13 سالگی که به جبهه رفتم برای خدا رفتم یعنی هدف ناسیونالیستی نداشتید؟

 

الانم هم میگم برای خدا رفتم. هر جا اسلام باشه خدا هم هست. الان اگر منو برای فلسطین هم بخواند میرم.

 

 

یعنی برای ملتتون نرفتید؟

 

برای ملتم هم رفتم. وقتی کاری رو برای خدا انجام میدی انسانها و مردم زیرمجموعه اون هستند. وقتی شهید مغنیه میاد ایران و در جنگ شرکت میکنه . مگه ایشون هدفش پست و مقام و وطن بود . اینها هدفشون فقط خدا بوده. خیلی ها بودند.

 

چه فرقی میکنه که اسلامی باشه یا وطنی به هر حال یک جنگی صورت گرفته.

 

الان خیلی کشور ها هستند که باهم جنگ دارند و برای دفاع از خاکشون می جنگند و بعد اسلامی هم در کار نیست. ولی در مورد کشور ما بعد اسلامی هم در میان است . هم خدا و هم وطن. یک مملکت اسلامی داریم. باید از همه آرمانهای این خاک دفاع کنیم.

 

در بین صحبتهاتون فرمودید که هدفتون دفاع از مظلومیت و مردم مظلوم برای خدا. این مظلومیت بعد از جنگ وجود نداره و اینکه الان وظیفه ما چیه؟ خیلی از جانبازهای ما الان مظلوم به حساب میان. به خاطر موقعیتهاشون و رسیدگی هایی که بهشون نمیشه. جانبازها الان یک سری مشکلات دارند و شما گفتید که اینها در برابر هدف خدایی به حساب نمیان.میخوام ببینم این مظلومیت نیست؟ ما در دفاع از این باید چه کار کنیم؟

 

چند وقت پیش میرفتیم پیش مدیر کل بنیاد. یک خصلتی داشت که پشت میز مینشست و دستش رو زیر میز میبرد که با بچه های جانباز دست نده. اینجا باید دفاع کرد. اینکه با این جانباز دست نمیده پس کار هم براشون انجام نمیده. درسته برای خدا رفته ولی نه اینکه هر بلایی که خواستند سر جانبازها بیارن. باید دفاع کرد. ولی اینکه ما بیاییم داد بزنیم که چرا بچه من ماشین و موبایل نداره و من چرا خونه ندارم . من رفتم جنگ چرا به من چیزی نمیدن؟ خب نمیدن.

من خودم تا 20 سال بیکار بودم و بنیاد به من حقوق نمیداد جایی داد نزدم. خب نمیداد. رفتم کارگری کردم و شکم زن و بچه ام رو سیر کردم و بچه ها مو بزرگ کردم. بعداً به این نتیجه رسیدند که به بچه ها باید حقوق بدهند . ولی بچه ها صبر و تحمل کردند.

 

 

من اصولاً چون شعر میگم و هیچ وقت شعرهام سفارشی نیست ولی دیشب که وب لاگتون رو خوندم یه چیزی گفتم که فکر می کنم برای شما سفارشی شده.

این شعر رو به شما و جانبازها و همه کسانی که شهید شدند و رفتند تقدیم می کنم:

 

ساده سلام می کنم

با من کمی با عشق باش

 

با من کمی از غصه ها

صحبت کن و آزاد باش

 

روزت به نیلوفر گذشت

خوابت به شکل لاله شد

 

دنیای تو بر باد رفت

احساس تو پروانه شد

 

وقتی به خواب کودکی

حرمت خاک من شکست

 

وقتی که دست شستی ز جان

آرامشی بر دل نشست

 

حالا چه سود از این سکوت

دنیای ما کوچک شده است

 

افگارها برذهن پوچ

اذهان ما کودک شده است

 

هرگز نمی گفتم سخن

رویای من رنگین بود

 

شرمنده ام از روی تو

خواب منم سنگین بود

 

از اشک روی گونه ات

من شعر ها خواهم سرود

 

با چشم تر می بویمت

عشق تو افسانه نبود

 

افسوس شد بر جان من

زودی که دیگر دیر شد

 

جانی که بیهوده به غیر

از بی کسی زنجیر شد

 

ای نوگل باغ بهشت

اکنون تو می گویی مرا

 

در غفلت روزان دیر

بردی ز یاد راه مرا؟

 

دیگر چه دارم بر زبان

عمری که بیهوده گذشت

 

عمری بدون لحظه ای

بی یاد تو بر من گذشت

 

آری تو رفتی مهربان

تا من درون سایه ها

 

با کودکی بازی کنم

مردی شوم فرداها

 

وجدان را قاضی کنم

رفتی و جنگیدی و بس

 

حالا نمی دانم چرا

از ما نمی آید نفس

http://www.mowjeldoha.com/mix-pic/animated-borders/bar83[1].gif

سید داوود خشکرود سیدی

کاغذ دعوت تو در دست من

 

 http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 

در پایان جلسه هدیه ناقابل و لوح یادبودی که از طرف فرهنگسرای دانشجو و جلسه نقد وب لاگها تدارک دیده شده بود تقدیم به این جانباز عظیم الشأن شد.

متن این لوح به شرح ذیل است:

 

 

یا لطیف

 

بسان کوه ایستاده ای

هزار سال هم که بگذرد نام تو خواهد ماند

و یاد تو یادگار دل هر ایرانی خواهد بود

بمان

آرام و مطمئن

که خاطره مردانگی ات سینه ها را مالامال از شور و غرور کرد و این غرور ملکوت دیار بهار را از گزند هر اهریمن ایمن میدارد.

 برادرم جناب آقای غلامعلی نسائی فریادت در لحظه لحظه تاریخ جاریست.

خاطرت آسوده باد که راه تو بی رهرو نخواهد ماند و قصه قهرمانی ات از صفحه دل ما پاک نخواهد شد.

خوشنودیم که امروز در سالگرد آزادسازی خرمشهر عزیز دعوت کانون وب لاگ نویسان فرهنگسرای دانشجو را با محبت خود پاسخ گفته و دقایقی را در مجلس ما حضور یافتید.

امیدواریم جهان تشیع و دیار ایران از چون تو قهرمانانی خالی نماند.

                                                       محمد سرشار

رئیس فرهنگسرای دانشجو

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

نقد کارشناسی استاد درخشنده

به بهانه ی سالروز آزاد سازی خرمشهر ، توفیقی حاصل شد تا در خدمت بزرگ مردی باشیم که در عملیات آزاد سازی خرمشهر ، در حدود صد ترکش در بدن به یادگار دارد...

نویسنده ی محترم وبلاگ آخرین دوران رنج ، از آن دسته رزمندگان جانبازی هستند که بعد از جنگ با درک صحیح میدان نبرد ، سلاح قلم را بر دست گرفته و در عرصه فرهنگ و ادبیات دفاع مقدس به فعالیت مشغول هستند.

انگیزه ی اصلی نقد وبلاگ ارزشمند و پر محتوای فوق ، علاوه بر مناسبت اعلامی ، آشنا شدن با نسل واقعی جنگ است . نسلی که علیرغم تمام جانفشانی ها ، هیچوقت خود را طلبکار هیچ نسلی نمی داند ! زیرا تنها برای ادای تکلیف به میدان مبارزه آمده است .

در این جلسه ی نقد، بزرگواران وبلاگ نویس با بزرگ مردی آشنا شدند که حرف های خود را در میدان عمل به اثبات رسانده بود. مردی که  بدور از هر گونه شعار زدگی ، با تنی خسته از جور زمانه ، باز هم آماده ی مبارزه با هر متجاوزی به کیان و ارزشهایش است .

جانباز گرانقدر و بزرگوار جناب آقای نسایی از یادگاران باقی مانده از حماسه ی هشت سال دفاع مقدس می باشند که الگو و نمونه ی واقعی نسل اصیل جنگ است.

نسلی که به هیچ چشم داشت مادی ، تنها ادای تکلیف را معیار خود داشته و دارد.

در این جلسه اگر برخی سوالات چالشی مطرح گردید ، تنها برای این بود که دوستان وبلاگ نویس در این گرد و غبار مدعیان دروغی ! با مردی آشنا شده بودند که امتحان خود را در میدان عمل پس داده بود و هنوز هم تن پاک و زخم خورده اش ، سپر بلای همین نسل است .

بنده ی حقیر به نیابت از جمع صمیمی بزرگواران شرکت کننده در جلسه نقد ، از جناب آقای نسایی که با تنی زخمی از ترکش های مختلف زمانه، قبول زحمت نمودند و علیرغم کسالت شدید ، از شهرستان گرگان قدم بر دیدگانمان گذاشتند ، تشکر می نمایم و امید دارم که قدر شناس و رهرو خوبی برای آرمان هایش باشیم.

بی تردید اغراق نیست که عرض کنم :

این جلسه ی نقد و بررسی وبلاگ ، عطر و بوی خاصی داشت ...

شمیم دلنواز عشق در تمامی لحظات جلسه جاری بود...

خدا را شکر...

 

http://i4.tinypic.com/66adqax.gif

 دوستان شرکت کننده در این جلسه

آخرین دوران رنج

ابوالفضل نسائی

تخریبچی دوران

یک بهانه

 قرآن ام پی تری

دریچه ای به سوی ملکوت  

چند قدم تا وصال یار

یک حرف و دو حرف

سایه صبور

یک مادر 

دنیای سبز من

اسلام در اروپا

دولت عاشقی

گاهنامه

کاغذ دعوت تو در دست من

سهیلا ملکی 

از خواب تا مرگ

وروجک های بیسواد

درخت بی سایه

اشکستان

رویای نیمه تمام

تنگ غروب

انفرادی

گروه بارانی ها 

یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است

ستایشگر

ققنوس

زندگی... جنگ... و دیگر هیچ!

دادگاه رسمی

گل یخ

چهره های درخشان

 فاطمیون

حنیف

حنیف 2

باران خیال

دختری در راه آفتاب

 دل شدگان 

دیجیتال تروریست

خلیج پارس

محبت اینجاست

عقیق

این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند

حسنک

انتهای افق

صبح غریب

کسی نیستم

پارمیدا کوچولو

و ۱۴ مهمان

 

 

 


Admin